Victory is not never to fall, It is to rise after every fall

سلام

چندروز پیش تر ازطرف اداره مون به طریق پیامک کلیه بازنشستگان برای افطاری امشب دعوت شدیم . ساعت هفت شب بایکی ازهمکارام وعده کردیم که بابای بچه هاش بیاردش دم آپارتمان من که تو راهش بود وبرای نیازردن شوهر روزه دارش بقیه راه وبا هم بریم  .

به اولین چراغ راهنمایی که رسیدیم قرمزشد . به دومین چراغ هم که رسیدیم قرمزشد . دو تایی با خنده ودیوونه بازی گفتیم ای بابا چقدرخرشانسیم!!  به چراغ سوم داشتیم میرسیدیم که دیدیم سبزه   ! گفتم به جان خودم همین که برسیم قرمزه !!  دیگه ناامیدانه داشتم سرعت وکم میکردم که دیدم نه، رسیدیم اما چراغ قرمزنشد وکلی مثل ذوق مرگ شدگان با کلمات باورت میشه !!!  ازچراغ سبزرد شدیم گفتم: رفیق ! ببین درست وقتی که آدم باورش نمیشه که بشه میشه!!  وگاهی هم که باورش میشه که بشه نمیشه که نمیشه!

شاید برای شما هم تو یک دوره زندگی پیش اومده که حس کنی کسی پشت سرت ریموت دست گرفته وهی هرچی چراغ دنیاهست وبراتون قرمزمیکنه !!! بن بست پشت سربن بست ، خیلی به این در و واون درمیزنی ، تلاشت و بیشترمیکنی ، به این و اون زنگ میزنی و صحبت میکنی ، مرتب دنبال راهی میگردی اما امان ازیک نیمچه راه !!!  همین که خسته میشی آروم میشینی ، سرطناب وول میکنی ، میسپاری دست اونی که باید باشه می بینی باراهی که اصلا به فکرت هم خطورنکرده بود مشکلت حل میشه . اما حیف که بیشتراوقات فکرمیکنیم خودمون خیلی کاره هستیم وحسابی جوگیرمیشیم .

تو باشگاه یکی ازخانمهای همکارآروم بهم گفت چقدرطفلکی آقایون بازنشسته زوار درفته شدن ! بازهم خودمون برای تائید جوونی گروه خانمهای سرخاب سفیداب شده ی بااعتماد بنفس، گفتم : آره ما کجا واینها کجا !!! ( درکل خانمهاخیلی جوونتربودن چون با بیست سال خدمت بازنشسته شده بودن ).

چه همکارایی که بازنشسته شده بودن اما روزی برای خودشون بروبیایی داشتن ، اتاقهای بزرگتر و میزهای بزرگتر ازنون شب براشون مهم تربود ، نامهربونی میکردن ، حق وناحق میکردن ، زیرآب زنی میکردن ،... حالا حسابی کرک و پرشون ریخته بود . حالا پیش خدمت ورئیس باحکم بازنشستگی تو یک ردیف نشسته بودن وسعی میکردن با لبخند زدن به همدیگه خطی به روی خاطرات بکشن .( البته انصافابیشترهمکارهای من دوست داشتنی و درستکاربودن ) 

مسئول روابط عمومی اداره مون  که معلوم بود حسابی روزه بهش گفته !یه شعری و با صد تا توپوق خوند که یه خطش  فک کنم این بود< باید به گیسوان تو من اقتدا کنم  ،،،تا کعبه ای مقابل چشمم بنا کنم >..  وما مونده بودیم دم افطاری میرزا علی جون اینی که میگه منظورش به کیه  !!! و هرکدوممون کلی کیف کرده بودیم که لابد مائیم  که اینقدرخوب موندیم  ... 

دم در یکی از رئیس های مزخرف قبلیم و دیدم ، ازفرط ابرازاحساسات کم مونده بود بپره تو بغلم !!  منم  بخاطرمطلبی که درست قبل از رفتن به باشگاه خونده بودم که <اگرمیخوای احساس خوشبختی کنی هرروزسعی کن یکی وخوشحال کنی > ، به پیرمرد گفتم ماشاله چقدرجمع وجورشدین!!  ، دستی به شکمش که قبلا فک میکردی سه قلو حامله هست وحالا شده یه قلو زد وگفت : جدی میگید !! ورزش میکنم! ومطمئنا امشب ششصدباری رفته جلوی آیینه تمام قد و ازتمام زوایا یک قلوش و ورندازکرده ... بااینکه چندساعتی از افطارگذشته هنوزمتعجبم که این پیرمرد دوست داشتنی ! تا وقتی سرکاربودم  چرا سایه ام وبا تیرمیزد ....

بادوستم که به خونه برمی گشتیم کلی وقت داشتیم که حسابی پشت سرهمکارها حرف بزنیم وپناه برخدا لیچار ببافیم  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 1:41  توسط دیبا  | 

خداوندا

مرا وسیله صلح خود قرار ده

چنان که بتوانم

آنجا که نفرت هست ، باخود عشق بیاورم

آنجا که خطاهست باخود روح بخشش رابیاورم

آنجا که ناسازگاری هست ، با خود هماهنگی بیاورم

آنجا که گمراهی هست ، باخود حقیقت بیاورم

آنجا که تردید هست ، باخود ایمان بیاورم

آنجا که نومیدی هست ، با خود امید بیاورم

آنجا که تاریکی هست ، باخود نور بیاورم

آنجا که اندوه هست ، با خود شادی بیاورم

خدایا چنان کن که

بیش از آنکه تسلی بجویم ، مایه تسلی باشم

بیش ازآنکه درک شوم ، درک کنم

بیش ازانکه دوست داشته شوم ،مهر بورزم

چرا که با فراموش کردن خویشتن است که شخص می یابد

با بخشیدن است که بخشیده میشود

وبا درگذشتن است که زندگی جاویدان می یابد ....آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 23:44  توسط دیبا  | 

فیزیوتراپی وکاردرمانی بیماران ضایعه نخاعی کمک به بیماران جهت کسب حداکثراستقلال فردی است به نحوی که فرد قادر به بازگشت به زندگی درخانه وجامعه ومشارکت کامل درفعالیتهای حرفه ای وتحصیلی خود باشد .فیزیوتراپی بیماران ضایعه نخاعی شامل دوبخش حرکت درمانی والکتروتراپی ( تحریک الکتریکی ) میباشد . برای بدست آوردن نتایج وتاثیرات سودمند حرکت درمانی درافراد ضایعه نخاعی باید افراد آگاهی وشناخت کافی ازضایعه نخاعی داشته باشند .(کتاب راهنمای جامع بیماران ضایعه نخاعی از آقای پارسائیان )

--------------------------------------------------------------------------------

سلام 

این صغری ، کبری چیدنها برای اینه که حدودا پنجسال پیش موقع الکتروتراپی،  بخاطر ناآگاهی یکی ازکارکنان فیزیوتراپی جفت پاهای نازنین من سوخت  ( بخاطرنداشتن حس پوستی ومتوجه نشدن  ) حداقل مدت دوماه درگیر التیام سوختگی هام بودم (بهبود سوختگی ما ضایعه نخاعیها خیلی طول میکشه ) بعد ازاین ماجرا تامدتی به فیزیوتراپی نرفتم ، و بعدش هم مدتی ادامه دادم و هر وقت هم می رفتم میگفتم : ترا خدامواظب باشید من نسوزم!!!!   و کلی دخترک ناآگاه و ناوارد فیزیوتراپی به من میخندید که این دستگاهها که نمیسوزنه !

بماند بعدازمدتی هم بخاطرتنبلی نرفتم . حدودا یکماه پیشتربخاطر دردگردن ( بعلت ضربه شدید توپ بسکتبال به گردنم ) ، گفتم بدترنیست برم فیزیوتراپی ، وقتی اونجا رفتم دوباره جوگیرشدم وگفتم پاهای قشنگم هم  فیزیوتراپی بشن وحالی بکنن اساسی ، مرتب تاکید میکردم که مراقب باشید . اما پوزخند اونا جواب من بود .

به هرحال تو همین یک جلسه یکی ازپاهای نازنینم دوباره جزغاله شد . یکماهی هست که یک روز درمیان باید برم سوانح سوختگی برای پانسمان . حسابی کلافه شدم ، یک هفته بعد ازسوختگی ، بخاطرعفونت زیر محل سوختگی دوباره زخمم  تراشیده شد  و دو هفته ایی ازداروهایی استفاده شد که پوستهای مرده برداشته بشه ، چندروز پیشتر متخصص سوختگی گفت احتمالا نیازبه پیوند پوست داشته باشی !!

به هرحال لازم دونستم که به شما رفقا یادآوری کنم که موقع فیزیوتراپی مثل من راحت نخوابید وفقط باخنده بگید مراقب باشید من نسوزم!!!   لطفا به فیزیوتراپی برید که افرادی متخصص ومتعهد داشته باشه و همچینن  موقع فیزیوتراپی لطفا بنشینید  و شدت جریان دستگاه برق وکنترل کنید و مراقب چراغی که برای گرمی به پاها تابیده هم میشه باشید .

چه دنیای عجیبیه ! پاهام که سوخت همه رفقام فهمیدن الا خودم ، دلم که سوخت هیچکی نفهیمد الا خودم لطفا مراقب باشید نه بسوزید نه بسوزونید، التیامش خیلی سخته ، خیلی سخت!!   ....    

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت                             آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 0:6  توسط دیبا  | 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو              پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو   ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت   آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم   گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت   سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد   در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد   که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است   گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد   گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال   خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست   گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 19:48  توسط دیبا  | 

سلام 

بابت این شعرداستانهای مختلفی درقالب یه موضوع نوشته شده مربوط میشه به کسانی که با خرقه زهد فقط به فکرخواسته های خودشونن ،خالی ازلطف نیست اگر تواینترنت سرچ بفرمائید وحظ ببرید.

---------------------------------------------------------------------

ازقضاروزی اگرحاکم این شهرشوم

خون صدشیخ به یک مست فداخواهم کرد

ترک تسبیح ودعاخواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بناخواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 11:0  توسط دیبا  | 

سلام

 تو باشگاه درحین تمرین بسکتبال یکی ازخانمهای متاهل به یکی ازدخترکان معلول گفت : فلانی تو که اینقدردوست داری ازدواج کنی یه فکراساسی برات کردم ! همه زودتر از اون طفلک  گفتیم چی ؟ گفت حالا که تودنیا مد شده زنها باسگها ازدواج کنن فلانی!  هم بهتره بایک سگ عروسی کنه!! سگ بایه تکه استخوون تااخرعمر به صاحبش وفادار میمونه ! تازه از دوری صاحبش اشک میریزه ! مگه نشنیدید که سگی بخاطرصاحبش که با قطار رفته و دیگه برنگشته ،نه سال تمام تا آخرین لحظه مرگش ،سرساعت چهارخودش و به راه آهن میرسونده و منتظر صاحاب مرده اش بوده ؟ ! گفتیم :  اگرشانس ، شانس ماست ، سگ ما همین که یه سگ جینگل،ترگل مرگل می بینه ، جلوی چشممون براش دم تکون میده ومیره! میره  که میره ،هیچی ! حتی حاضرنیست دیگه نگاهی هم به صحنه جرمش که باعث شده  یه وجب دهن مبارک شما وا مونده هم بکنه !

همه کلی به این راهکارخندیدم اما پشت این ایده مسخره دردی تلخ  بود . درد بی وفائی و کسی می فهمه که اونا کشیده باشه...!! درد عشقی  کشیده ام که مپرس ، زهر هچری چشیده ام که مپرس ...

 سرکشیدن درد یاد دیروز افتادم که رفته بودم دندانپزشکی یه دخترک قرتی وقتی دید من تنها هستم اومد کنارم ( جای شما خالی !) و گفت : چرا شما تنهایی اومدین! ؟ گفتم یه دفعه ایی شد مجبورشدم (تودلم گفتم : چشم الان میرم دم باشگاه زیبایی اندام شش نفر و همراه خودم میارم)  با لحظه ایی مکث گفت : منم کشیدم !!! گفتم چرا کشیدید ؟ حیف نبود ؟پرمیکردید !!!! گفت : نه خانم منظورم اینه که مدتی به خاطرتصادف درد شما راکشیدم و می فهمم روی ویلچربودن چقدرسخته  . گفتم : آهان !! 

کجابودیم .... از طرف شرکت ایساکو باهام تماس گرفتند که شما ازطرف شرکت به عنوان مشتری <وفادار> شناخته شدید ، تاچندروز فرصت دارید به شرکت برید بابت کولر ماشین واین برنامه ها ... تو این دنیا بزرگ هیچ  آدمی برای وفاداری من تره هم خرد نکرد الا  فقط ایساکو جانم  ...

                      وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم

                    شکستی و نشکستم ، بُریدی و نبریدم 

                      اگر ز خلق ملامت ، و گر ز کرده ندامت

                   کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 23:29  توسط دیبا  | 


باسلام

توجاده ممکنه اتفاقات زیادی پیش بیاد ، یکی از اون بداش اینه که وقتی ازسریه پیچی پیچیدی ویا اینکه ازیه سربالایی اومدی پایین ، ببینی یه پلیس ازمخفیگاهش بیاد بیرون و ماس ماسکش و برات تکون بده ! یعنی  بکش توخاکی ! و اونویی که پشت دوربین ، روی چارپایه ایی نشسته ،کلی کیف کنه که دیدی مچت وگرفتم، ورپریده !

چندروز پیشترا ،مجبورشدم برم بیرون شهرم ، من همیشه سعی میکنم تو جاده بسیارمحتاط و باسرعت زیرمجازحرکت کنم  اما نمیدونم چی شد تا اومدم به خودم بیام دیدم پلیس داره علامت میده  ! وقتی کنارکشیدم با توجه به اینکه ازماشین بیرون نرفتم وپلاک ماشین هم آرم معلولین داره آقای پلیس  خودش اومد کنارم و گفت مدارک ماشین ! بااینکه حال کسی و داشتم که سرجلسه امتحان تقلب ازش گرفتن اما کلی هم کیف کردم که درست روز قبلش کلیه مدارک ماشین و تو کیف بیمه ماشین جا داده بودم وگرنه حالا حالا پلیس باید منتظرمیموند تا ازتوکیفم که شتربا بارش توش گم میشه ، مدارک براش پیداکنم . گفتم : چی شده جناب ؟ گفت : سرعت بالا 130 تا !!! گفتم : ببخشید دوربینتون مشکل نداره ؟ خیلی جدی گفت : نه ، گفتم پس جاده شیب داشته که سرعت ماشین رفته بالا ، وگرنه من کلا بانوی مکرمه ،محتاطی هستم و این وصله ها به من نمی چسبه !همون کنارشیشه ماشین اشاره به جلوکرد که ببینید جاده حتی شیب ملایم به بالا داره ! تو دلم گفتم اوه این شیب ملایم به بالا اینجوریه ! چقدراین شیب ملایم روبه بالا پدرملت و ازقسمت روبه پائینشون درآورده  !

پلیس مهربونم وقتی دید چشای من مثل گربه توکارتن شرک شده ویک ضعیفه تنهای بیابونگردم  دلش برام سوخت وگفت فقط 15000 تومان مینویسم . گفتم : نمیشه اصلا ننویسید؟!  لابد تودلش گرفت : دیگه پررونشووو ! بامتانت گفت دوربینها ثبت کردن ! متاسفم  . تودلم گفتم : ای بدجنس ! چطورتو نوروز که پلیس بادوربینش گرفتم ، خواهرزاده ام رفت  خواهش التماس ، اون آقا پلیسه هیچی ننوشت حالا چطورشد که  این شما با این اونا فرق میکنه ؟!

وقتی قبض جریمه را بهم داد، گفت : مراقب خودتون باشید ، مگه از زندگی سیرشدید ؟ مراقب ماشینهای سنگین هم باشید راه نمیدن !

بالبخندی تشکرو خداحافظی کردم و تودلم گفتم : کی گفته ماشینهای سنگین راه نمیدن ؟! من که هروقت به ماتحت ماشینشون چسبیدم ، مرتب چراغ راهنمای چپشون و زدن که بیا رد شوعزیزم !! وقتی هم که ازشون رد شدم ، برام بوق هم زدن!!  اگر به این میگن راه ندادن ، که من برای هم راه ندادنهای دنیا ممیرم ...

همینطوری که میرفتم یاد حرف پلیس مهربونم افتادم ، مگه از زندگی سیرشدی؟ !!! شیطونه میگه برم برگردم پیشش وبگم : پسرخوب !جریمه کردی هیچی بهت نگفتم ، خواهشا دیگه حرف مفت نزن !دیگه تند رفتن ربطی به سیرشدن ندارهاااااا  ، فقط گاهی ما آدمها به صد تا دلیل <نگو> یادمون میره مثل همه آدمیم و روی زمین خدا جایی  داریم ، ازخوشی جوگیرمیشیم ودلمون میخواد بریم تو آسمون و دور خدا بگردیم  ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 0:5  توسط دیبا  | 

سلام

خیلی وقتها پیش اومده که کسانی ودوست داشتیم که اصلا دوستمون نداشتن وفکرمیکردیم که دوستمون دارن !  یا کسانی بودن که مارا دوست داشتن که مااصلا دوستشون نداشتیم ! ویا کسانی بودن که ما دوستشون داشتیم اونا هم مارا دوست داشتن اما فرصت حتی یه تبریک سال نو با اس ام اس هم براشون نداشتیم  .

چندماه پیشتربرای محرم ،  باخواهرم وبچه هاش داشیم میرفتیم روستامون  ، یه گروه ازخانواده زودتررفته بودن یه گروه هم قراربود بعدا بیان . هیچوقت پیش نیومده بود که برای ماشینم مشکل اساسی پیش بیاد اما تقریبا یکساعت مونده به مقصد (ساعتهای نه شب )  یه دفعه چراغی که اخطارمیداد روشن شد و سرعت ماشین لحظه به لحظه کمترشد ودرست وسطهای گردنه خاموش شد . زنگ مکانیکی که دوست برادرم بود زدم گفت  برگردید . گفتم : عزیزکم اگرمیتونستم برگردم که جلومیرفتم.  زنگ برادرم زدم گفت میام دنبالتون . شب سختی بود . توماشین نشستیم ودرها راقفل کردیم .

یه ساعتی طول کشید که برادرم وپسرخاله ام اومدن ، پسرخاله ام به کارمکانیکی تقریبا وارد بود . پیرمردکلی تلاش کرد حتی روی خاکها خوابید وخودش وتا زیرماشین کشید اما کاری ازدستش برنیومد وآخرسرماشین وبه ماشین برادرم بکسل کردن. 

خودم طرف کمک راننده  واو بجای من نشست . مجبوربود توگردنه با ترمزدستی ماشین وکنترل کنه . ازیه طرف عرق می ریخت ازیه طرف هم من ترسیده ، حسابی کرکر میکردم که الان میزنیم به ماشین برادرم و اروم کنه  . پیرمرد میگفت : ای کاش تواین ماشین ننشسته بودی (شاید صدبارتودلش میگفت لال شی ضعیفه!! ) . 

تا ازگردنه رد شدیم وتقریبا به مسیرصافی رسیدیم من بیشترش چشمام وبسته بودم  وگاهی زیرچشمی نگاه میکردم وروسری ام ومیجویدم . بیچاره پسرخاله ام  تواون شرایط سخت مرتب به من دلداری میداد: نگران نباش ، چیزی نیست الان میرسیم .

فرصت خوبی بود که به پسرخاله ام فکرکنم اون سالهاست که با خانواده اش ( عروس ودامادش) تو بیرجند زندگی میکنن . باید اعتراف کنم هیچوقت حتی ذره ایی هم به بود ونبودش فکرنکرده بودم .. اون شب وقتی توبیابون گیرافتادیم دیدم خیلی ازکسانی که خودم وبراشون تکه تکه میکردم و برام مهم بودن وروزی ششصدبار تلفنی باهم حرف میزدیم ، مثل همیشه توگرفتاریام  وجود نداشتن که هیچ حتی خبری ازمنم نداشتن وحتی اگر خبری هم داشتن مطمئنا بی تفاوت میگفتند : عزیزم چه بد!!...

امسال برای روزمرد تصمیم گرفتم به مردهایی که دوروبرم بودن بیشترفکرکنم !!!! ( مدیونید اگربگید دیگه چی ؟) مردهایی که همیشه تو گرفتاری مثل مردعنکبوتی که به داد مری جین واتسون میرسید ،به دادم رسیدن .  هروقت که توتب میسوختم ونمیتونستم ازجام بلندبشم من وبه بیمارستان رسوندن  ، وقتی تومکه بودم وتشکچه ام سوراخ شده بود باهزارباراینطرف و اونطرف زدن ، با کاروانی دیگه برام تشکچه نوفرستادن ، وقتی نصف شب ازمکه برگشتم اونا تو فرودگاه انتظارمنا میکشیدن ، وقتی تصادف کردم اونا کنارم برام اشک ریختن ، وقتی غصه داربودم ، سیاهی زیرچشمام ومیدیدن ومیگفتن چی اته ؟  وقتی  ... حداقل اگر برام کاری هم نکردن نابودمم  نکردن ...

دیروز با خرید چند دیوان حافظ برای مردهایی که بدون هیچ چشمداشتی  دوستم داشتن ( شوهرهای خواهرم وبرادرم ) ومن هیچوقت به مهربونی های اونا فکرکه هیچی به چشم <وظیفه شونه> نگاه میکردم ، خریدم .

چقدرخوبه گاهی نگاهی عاقلانه به اطرافمون داشته باشیم و ببینیم اونایی که ارزش دیدن ودارن !! و با یه  اس ام اس ناقابل < پیرمرد روزت مبارک !> یه دعوایی اساسی تو خونه خاله زاده بیرجندی راه بندازیم.... 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 0:35  توسط دیبا  | 


وقتی قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود

وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌

و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،

وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛

وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،

وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو، فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:39  توسط دیبا  | 

باسلام

غروب جمعه بود و بدجوری دلم گرفته بود ! بدجوری یعنی دیگه بدجوریا !!  اونجوری که نمیدونی چی اته !فقط کافیه آهنگهای مرتضی پاشایی و بزاری وخود بزنی .  نه دلم میخواست خونه کسی برم نه دوست داشتم کسی خونه ام بیاد ، بازحمت ازجام بلندشدم ورفتم قبرستون . قبرستون شهرما برای خودش شهریه .موقعیت جغرافیایی اش حرف نداره از راست و چپ وجلو به کویرختم میشه . دورازجون اگر همه شهرهم بمیرن ، پرنمیشه ! میگن سالهاپیش  یکی ازخیرین زمین اونجا را وقف کرده اما وقف!! کیلو چنده !برید بپرسید شهرداری به چه قیمتی داره خرید و فروش میکنه !

ازبلوارغم گرفته ملکوت به قبرستون رسیدم به حرمت اهل قبور آهنگ و خاموش کردم . همیشه اول میرم سراغ شهدا میدونید اینها پسرخوش تیپهای زمان ما بودن . ماها باهم سروسری داریم ! انموقعها کسی که جبهه میرفت فکرامتیازو تشویقی و این حرفها نبود . پسرای اونموقع اگرکسی چپ نگاه آبجی اشون میکرد طرف و از وسط جرمیدادن چه برسه به مملکتشون اما حالا ... بگذریم . 

همینطوری برای خودم گشت میزدم قبرستون زیاد هم شلوغ نبود . میدونید اهل شهرمن بیشترشب های جمعه سراغ رفتگان میرن نه روز جمعه . چشمم به راه آشنایی خورد مسیری که آرامگاه کسی بود که یه زمانی من خیلی دوستش داشتم واونم منا خیلی دوست داشت . خیلی وقت بود که سراغش نرفته بودم  اما دورادور براش فاتحه ایی میخوندم .اگرپسرش اندازه دوست داشتن اون منا دوست داشت زندگی من شاید کلی فرق میکرد ! به هرحال نزدیک قبرش همینطور تو ماشین نگاه به عکسش میکردم .  . همه چیز بوی آشنامیداد حتی سنگ قبرهای همسایه پدربزرگ بچه هام ! پیرمرد سالها بود که ازخس خس سینه و نفس تنگی راحت شده بود .

 بعد ازحسابی درددل کردن ، همینطور برای خودم چرخ میزدم . رسیدم به قبری که چیزی شبیه یه آلاچیق کوچک براش ساخته بودن . برام آشنابود ، قبرخانم یکی ازهمکارام بود . سالها پیش دیده بودمش ، اونموقع من دفترهیئت مدیره اداره کارمیکردم . اومده بود برای کاری شاید هم اومده بود برای شکایت ازشوهرش . تودفترکلی برام دردل کرد ازهمسرش خیلی ناراضی بود . میگفت صیغه نامه همسرش ولای مجله های زیرتخت پیداکرده . میگفت ببین ازناراحتی فکم قفل شده . میتونم بگم اززیباترین موجودهای خدا بود . به چندماه نکشید که ازجنون خشم خیانت همسرش خودسوزی کرد و مرد . وقتی که گفتند این سیده خودشو کشته . تامدتها ازفکروخیال درنمیرفتم . همش میگفتم حیف اون صورت ودستهای زیبا که خاک شد . 

فاتحه ایی خوندم و نزدیک همون قبربی بی تو ماشین به سنگ قبرهای سیاه و سفید خیره شدم . به کسانی که روزی مثل ما زندگی میکردن ، آرزوداشتن ، دلتنگ میشدن ، خونه میخریدن ، عاشق میشدن ،...شایدهم همین جایی که من نشسته بودم بارها وبارها به قبرهای خاموش خیره شده بودن ومثل الان من هیچگاه فکرنمیکردن که قراره بمیرن ( منظورم باورقلبی نه زبونی ) درست مثل زمانی که من تصادف کردم چنددقیقه قبل ازاینکه تصادف کنم به شام حاضری که قراربود درست کنم  ولباسهای اتو نشده و فرداسرکاررفتن فکرمیکردم . هیچوقت فکرش هم نمیکردیم که بافاصله چندصدم ثانیه  منم یکی ازضایعه نخاعی های این دنیابشم .اما این اتفاق افتاد و باز زندگی روال هرروزه اش و طی کرد و الان که نگاهی به گذشته میندازم می بینم مهم نبود این راه با پا یا بی پا طی بشه مهم این بود که چقدر فهیمدیم که برای چی نفس میکشیم . مهم این بود که بالحظه لحظه زندگی، زندگی کنیم . مهم این بود که چقدرمثل یک انسان زندگی کردیم . مهم این بود چند تا دل و آباد کردیم شاید هم چند تا دل و آتش کشیدیم ورفتیم .

شیشه های ماشین پایین بود وباد خنک بهاری می وزید ومن هنوز زندگی و حس میکردم .من هنوز فرصت داشتم که زندگی کنم شاید چند ثانیه شاید چنددقیقه شاید هم ششصد سال ...من هنوز فرصت داشتم خودم وخدای خودم و بهتربشناسم . من هنوزفرصت داشتم اشتباهتم وجبران کنم . من هنوز فرصت داشتم که دیگران راببخشم و همینطور دیگران مناببخشن  . من هنوز فرصت داشتم به دیدن مادرم برم .من هنوز فرصت داشتم کسانی که دوستشون دارم و دوباره ببینم  . من هنوز فرصت داشتم وبلاگ بنویسم حتی اگر یک خواننده داشته باشه که حتی نمیشناسمش  ،من هنوزفرصت داشتم به پیامک یه غریبه که نوشته : عزیزم تو  محشری ، بخندم.

دیگه حس دلتنگی نداشتم . ازقبرستون که برمیگشتم دم یه سوپری یه پاکت شیرو پودرسوخاری گرفتم تا ناگت خوشمزه مرغ درست کنم وخودم به خودم عینهو خودشیفته ها  بگم : اون غریبه دوست داشتنی !چقدرچیزی سرش میشد ،  تو محشری عزیزم !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:12  توسط دیبا  |