پیمانی راکه درطوفان با خدایت بستی در آرامش فراموش مکن

دوستان عزیزم سلام 

خیلی وقته که گم شده بودم  ... الانم نمیدونم ازچی ، ازکی وازکجا بگم . برای بازشدن زبونم گفتم بهتره باتفالی ازحضرت حافظ باشه  ....

 

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم

محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق

هر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان

هر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت

ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 19:57  توسط دیبا  | 

 
روباه گفت : سلام 

شاهزاده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت : سلام
صدا گفت : من اینجام، زیر درخت سیب . . . 

شاهزاده کوچولو گفت : کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ؟

روباه گفت : یک روباهم من .  

شاهزاده کوچولو گفت : بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته . . . 

روباه گفت : نمی توانم با تو بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر . 

شاهزاده کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خواهم .

اما فکری کرد و پرسید : اهلی کردن یعنی چه ؟ 

روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی . پی چی میگردی ؟ 

شاهزاده کوچولو گفت : پی آدم ها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ می گردی ؟ 

شاهزاده کوچولو گفت : نه ، پی دوست می گردم . اهلی کردن یعنی چه ؟ 

روباه گفت : یک چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است . 

- ایجاد علاقه کردن ؟ 

روباه گفت : معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچۀ دیگر . نه من احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من . من هم واسه تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو واسه من میان همۀ عالم موجود یگانه ای میشوی من واسه تو . 

شاهزاده کوچولو گفت : کم کم داره دستگیرم میشود . یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد . 

روباه گفت : بعید نیست . رو این کرۀ زمین هزارجور چیز می شود دید . 

شاهزاده کوچولو گفت : اوه نه ! اون رو کرۀ زمین نیست . 

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت : روی یک سیارۀ دیگر است ؟ 

- آره . 

- تو اون سیاره شکارچی هم هست ؟ 

- نه . 

- محشر است ! مرغ و ماکیان چطور ؟ 

- نه .

روباه آه کشان گفت : همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است ! 

اما پی حرفش را گرفت و گفت : زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا . همۀ مرغ ها عین همند همۀ آدم ها عین همند . این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند . اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پائی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند : صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون . تازه ؛ نگاه کن آنجا آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تأسف است . اما تو موهات رنگ طلاست . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت . . . 

خاموش شد و مدت درازی شاهزاده کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت : اگر دلت می خواهد منو اهلی کن !

جواب داد : دلم که خیلی می خواهد ، اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. 

روباه گفت : آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست . . . تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن ؟

شاهزاده کوچولو پرسید : راهش چیست ؟

.......................................


( بقیه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 0:14  توسط دیبا  | 

سلام 
از وقتی که فهمیدم کار قلب علاوه برپمپاژ خون به همه نقاط بدن میتونه کارکردهای دیگه ایی هم ،مثل تنگ شدن و شکستن و سوختن و کباب شدن و عاشق شدن هم داشته باشه ، دور ازچشم همه خاطرخواه هاش ،عاشق حضرت حافظ شدم . حتی اولین هدیه ام به اونی که دوستش داشتم دیوان حضرت حافظ بود . 
همیشه کنارتختم فالنامه حضرت حافظ و دارم و هروقت دلم سرخوش یا ناخوشه ، با حمد وسوره ایی تفالی میزنم وهرجور که باب دلمه تفسیرمیکنم وکلی کیفورمیشم .
اواخرفصل انگورامسال حالم ساز نبود باسرکارخانم الهی قمشه ایی تلفنی حرف میزدم که سفارش کردند به کلاس مثنوی وحافظ خوانی برم وخودشون آدرس کلاس حافظ خوانی که درشهرم برگزارمیشد و دادند و به این طریق ازاول مهرپای من به کلاس حافظ خوانی بازشد و یه جورایی به یکی دیگه از آرزوهای خوبم رسیدم .
اولین سوالی که ما ویلچری ها برای رفتن به مکانی جدید میپرسیم اینه ، < پله داره ؟؟>
بااینکه من میدونستم خونه چندتایی پله داره اما بخاطراینکه آقایون هم بودن با خودم گفتم ، بزار مردان حافظ خوان ما قبل و مابعد ازحافظ خوانی با جابجایی ویلچرم یه حالی ببرن اساسی . اما باورتون نمیشه بااینکه چند تا پله بیشترنبود اما پله های بلند و مزخرفی بود که باعث میشد من حسابی شرمنده بشم . هردفعه که کلاس میرفتم ازیه طرف عاشقترمیشدم ازیه طرف هم شرمنده تر . واقعا بین دو راهی گیرکرده بودم . 
جلسه چهارم بود که داشتم حاضرمیشدم که برم ، بانی حافظ خوانی زنگم زد ، گفت : خانم فلانی امروز هم تشریف میارید ، گفتم : بله چطورمگه ؟ گفت : فقط میخواستم بدونم . تو همین چندثانیه خیلی چیزها به ذهنم گذشت . گفتم نکنه میخواد بگه امروزکسی نیست و شما نیا. شایدهم میخواست بگه تو نونت نیست آبت نیست ، حافظ خونیت چه میره ؟ ضعیفه بشین کشکت وبساب . به هرحال بنده خدا گفت : حتما تشریف بیارید خوشحال میشیم . تارسیدم حافظ خوانی دل تو دلم نبود وششصدتا فکرمنفی کردم .
وقتی رسیدم درخانه بازبود ، صاحبخانه همین که منا دید با ذوق زیادی اومد بیرون و منا برد تو حیاط . اینقدر تو افکارمنفی ام غرق بودم که متوجه رمپی که ساخته بودن نشدم . با خوشحالی گفت : چه طوره ؟ حسابی غافلگیرشده بودم ،ازخوشحالی قلبم میخواست ازتو حلقم بیافته رو صاحبخونه . نمیدونید چه رمپ استاندارد وعالی ساخته بودن . 
بنده خدا گفت : کاریکی ازدوستان حافظ خوانی بوده هم برای ویلچر و هم برای کسانی که سالخورده بودن ونمیتونستن از اون پله بلند و بدون کمک بیان بالا ساخته و نمیخواد کسی بدونه کی بوده !
برام قابل تصورنبود که کسی تو این دنیا وجود داشته باشه که بدون توقعی کاری انجام بده .
شما باورتون میشه که دوروبر ما هنوز هم آدمهایی هستند که تو قلب اندازه مشتشون بدون ذره ایی توقع ! یه دنیا مهربونی و بزرگواری جا میشه ؟! واقعا خوش بحالشون ... 
-------------------------------------------------------------

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی                                 خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد                                       حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است                               عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف                                     مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان                                 گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات                                       مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ                                         ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن                                    که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 1:8  توسط دیبا  | 

سلام 
ظهرچهارشنبه داشتم ناهاردرست میکردم یکی ازدوستانم که مشهد رفته بود پیامک داد ، <طبقه پایین زائرسرا> هستم کاشکی می اومدی ؟ جوابش دادم : دلم وهوایی کردی اساسی ...
بدون اینکه به سرما وبرنامه ریزی سفرفکرکنم ، تلفن وبرداشتم و به چند تا آژانس زنگ زدم ، گفتند بلیط ندارند به یکی ازعموزاده ها که تودفترآژانس کارمیکنه زنگ زدم ، گفت لیست و کنترل میکنم خبرت میکنم . چنددقیقه بعد زنگم زد که بلیطت برای فرداصبح رزرو شده برو بگیر.خودمم باورم نمیشد به این فرتی فورتی مشهدی بشم . به مادرم که گفتم ، گفت امام رضا طلبیدت برو .
صبح زود شوهرخواهرم اومد دنبالم ورفتیم فرودگاه ، ساعت ده صبح رد شده بود که رفتم زائرسرا ، صدای هیئت ها ازهمه گوشه ایی به گوش میرسید . ساعت سه بعدازظهربود که با رفیقم رفتیم حرم ازهمون میدون شهدا همه راهها بسته بود ، هیئت های زیادی ازهمه کشور اومده بودند . شام غریبان امام رضا هم که خادمین امام رضا گرفته بودند جالب بود .
به هرحال ازهمون ورود به حرم امام رضا به امام رضا گفتم ، بیست و دوسال اومدم به پابوست برای شفای پاهام اما حالا اومدم که فقط وفقط دل شکسته ام وبند بزنی ، ازت صبوری و آرامش میخوام . دلم بدجوری خرابه ( دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید ، زینهارای دوستان جان من وجان شما )...
بیشتروقتها تنهایی بین صحن انقلاب وآزادی میچرخیدم . یه باری قبل ازحرم ،رفته بودم بازار و چادر همراهم نبود . ورودی خواهران دوتا دختربسیجی گیردادن که چادرت کو ؟ گفتم : نمیتونم روی ویلچر ، چادرسرکنم و ویلچربزنم . گفت : فقط مینداختی دورخودت . مونده بودم روی این ویلچربا مقنعه به این بلندی ، شال به این بلندی ، کاپشن به این گشادی دیگه ملت ازکدوم روزنه ایی میتونستن  هیکل خوش تراش منا ببینن . دخترک گیرداده بود که حتما چادر و اجازه ندادن به حرم بیام . بعدا با وساطت یکی ازخدام مرد وارد صحن شدم .
دلم بشدت گرفته بود. عین ننه مرده ها یه گوشه حرم تنهایی نشستم و به بهانه چادر زارزارگریه کردم . بدجوری حالم خراب بود . میدونید گاهی آدم ازکسانی که توقع نداره بعضی ازرفتارها را که می بینه دلش بدجوری میشکنه  ، اونا ازمعنای واقعی چادر چی می فهمیدن وقتی دینم به  من اجازه میده باهمین مقنعه نمازبخونم اونا چی میگن . به هرحال تا بوده وهست خیلی از مردم  به ظاهردین دارما ازسرناآگاهی ،هوسبازی ، منفعت طلبی هرچی خواستند ازدین سود بردند ودل شکستند و منفعت بردند و اشتباهات خودشون و توجیه کردند به هرحال ...
دوشنبه که میخواستم برگردم به خاطربدی هوا پروازما کنسل شد و بعد از صد تا پارتی جورکردن ،بلیط قطارگرفتم . تو راه آهن کسی به فامیلی منا صدا زد ، خانمی ودیدم که نمیشناختمش ، گفتم شما ؟ گفتم من مادرفلانی که توانجمنتون هست ، هستم. از روی مشخصاتی که پسرم گفته بود شما راشناختم . اون گله میکرد که پسرش حاضرنیست با قطار به مسافرت بره . گفت : برای شما سخت نیست ؟! گفتم چرا سخته اما چاره چیه ، برای ورود وخروجش کمی مشکل هست که چشمام ومی بندم و فکرش نمیکنم. نمیشه که ما ویلچری ها بخاطرسختیها ونبود امکانات از نعمتهای دوروبرمون محروم بشیم .
وقتی قطار ازبیابون پراز برف رد میشد فقط خدا خدا میکردم که دل منم بحرمت حرم پاک امام رضا ، مثل این برفها از خیلی رنجشها ، پاک پاک بشه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:33  توسط دیبا  | 

سلام

دیگه پنجسال شده که تو رشته بسکتبال باویلچرکارمیکنم . تو پستهای اولم ازمشکلاتی که تیم داشت وداریم وکشیدیم وخواهیم کشید هم نوشتم . 

هقته ایی دو مرتبه برای تمرین به سالن میریم و تو سالن ما بهترین دقایق عمرمون را می گذرونیم البته اگر مربیمون اجازه بده بدون اجرای تاکتیک و تکنیکهای بسکتبال ، بازی خرکی خودمون وبکنیم .
 ویلچرهای بسکتبال با ویلچرهای طبی کلی متفاوته . رینگهای پهنی داره وتکیه گاه کوتاهی داره وترمزی هم نداره برای همین وقتی که میخواهیم ازماشین به روی ویلچربسکتبال بریم ، یه نفرباید ازپشت محکم ویلچروداشته باشه که سُرنخوره وعقب نره . البته همیشه دبیرباشگاه و یا کارگرباشگاه به ما کمک میکنند واگرگاهی دبیرهیئت ویا کارگرسالن مرخصی باشند ، پسرکارگر اونجا باحفظ سمت باباش به ما خدمات ارائه میده . 
امروز وقتی به باشگاه رسیدم پسرکارگر اونجا ویلچربسکتبالم و آورد . چندنوبتی ویلچرومحکم نگرفته بود ونزدیک بوده که مابین ماشین وویلچر ، چارچرخم هوا بره . برای همین وقتی اومد : گفتم : آقای فلانی !! ،لطفا ویلچر و محکم بگیریاااااا . گفت : چشم من هواتون ودارم ،خیالتون راحت راحت . اما من دوباره چندبار تاکیدوار جمله ام وتکرارکردم . بیچاره نمیدونست که من به چشم گفتن او  و متاسفانه به قول مردها اعتماد ندارم . 
توچندصدم ثانیه جابجایی ام یاد خاطراتی افتادم که تودوران زندگیم ، بامردی داشتم ، مردی که به من قول داده بود که خیالم راحت راحت باشه وهوامو داره اما تا اومدم بفهمم، همچین پشتم وخالی کرد که چارچرخم هوا که چه عرض کنم تا مریخ رفت ... 
همونی که میگفت : تمام دغدغه ام تویی ، تو یک شب پاییزی سرد وقتی که <او>کنارش تو ماشین ازخنده نمیدونست طرف در ، یا بطرف او غش کنه  ، چه بی تفاوت از کنار منِ ماسیدهِ کنارخیابون رد شدن ...
ومن معنای هواتو ودارم وخوب فهمیدم . هواتو دارم یعنی وقتی تنها هستم تو باید باشی وقتی بهت نیازدارم تو باید باشی وقتی تنها نیستم تودیگه خیلی پرتوقعی ...

سربه شانه خدا بگذار تاقصه عشق راچنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی ونه ازبهشت به رقص درآیی ، قصه عشق ، انسان بودن ماست . همین ...
ا


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:56  توسط دیبا  | 

باسلام ،

 این دلنوشته زیبا ازبانوی گرامی خانم عرفان نظرآهاری میباشد...

گفنند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.

به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:38  توسط دیبا  | 

 

باسلام 

این مدت حسابی درگیرپایان نامه نویسی بودم .آخرین زمان دفاع نیمه مهربود ، اوائل تیرماه ،فصل چهاروبه سفارش استاد راهنما داده بودم که کسی برام بنویسه ( تحلیل های آماری)، اما بنده خدا حسابی باامروز برو فردابیا ،دورسرم میچرخوند و کلی اعصابم وخرد کرده بود وگاهی دلم میخواست ،میتونستم قیمه قیمه اش کنم یا  خرد وخاکشیر .

اواخرشهریورشده بود که میگفت  : خیلی سرم شلوغه ! بهش گفتم : پسرخوب مگه مجبوری قولی بدی که نتونی عمل کنی اما باتکون دادن سروجابجا کردن عینکش بازبون بی زبونی میگفت : حاجی خانم !!پول بدمصب ازبدقول شدن بهتره!

 به هرحال روزهای آخرشده بود که استاد راهنما ازفصل سومم هم کلی ایراد گرفت و مجبوربشدم رفعش کنم .

 تواون گیروویرا، یه روز مونده به دفاع  ،یکی ازبچه های انجمن زنگ زد وگفت میخوام یه خبری و بهت بدم و خیلی آروم گفت : عباس مرده ...

 نمیتونستم حرفی بزنم . فقط اشک میریختم . دخترک میگفت: آروم باش . گفتم : خاک برسرمن ...

 این قضیه خاک برسرمن خیلی حرف پشتش بود که کسی به جز من وعباس ومادرعباس نمیدونست .

عباس یکی ازپسرکان معلول جسمی حرکتی بود که درست نمیتونست صحبت کنه وحتی مادرش غذا دهنش میکرد . این پسریکسالی بود که ازطریق یکی ازبچه های انجمن بخاطرنوعدوستی به انجمن دعوت شده بود (انجمن ما فقط معلولینی هستند که براثرحادثه دچارمعلولیت شدن ) . اوایل اصلا حرفی نمیزد ومن فکرمیکردم  هیچی حالیش نیست . اما به مرور که بابچه ها رفیق شده بود . گهگاهی کلماتی ومیگفت . عاشق اهنگ و خوانندگی یکی ازپسرکان انجمن بود .مادرعباس بخاطرعشقی که پسرش به انجمن پیداکرده بود کلی برای انجمن زحمت میکشید وهمه مارا شرمنده لطفش کرده بود . 

یادم نیست چی شد که یه شب کنارمادرش نشسته بودم که گفت میخواد زنگ بزنه تاهمسرش بیاد دنبالشون . گفتم : امشب عجله ای ندارم اگر دوست دارید باهم بریم . مادرعباس  ،بعد ازکلی تعارف ،من وهمراهی کردن . بخاطرعباس یه آهنگ شاد شنگولی گذاشتم وصدای ضبط وبلند بلند کردم  . عباس کلی ذوق میزد و میخندید . بعد ازکمی چرخیدن بردمشون خونه اشون . 

دیگه ازاون سه شنیه هروقت میرفتم انجمن تا عباس من و میدید میگفت : خانم فلانی من و میبری خیابون؟!میگفتم باشه عباس .اما امشب من زودی باید برم . بعدا حتما میبرمت...  ( به جان خودم قضیه پیچوندن نبود ،اون عادت داشت تادیروقت انجمن بمونه اما من همیشه عجله داشتم که زودی به لونه ام برگردم  ) .

 بااین تفاسیرگاهی دخترکان انجمن میگفتند : دوست پسرفابریکت وبشیم . واینجوری عباس شد دوست پسرمن . دوست پسری که دوست دخترش نه براش شعرهای حافظ واس ام اس میکرد نه براش کادویی میخرید نه برای دیدنش لحظه شماری میکرد نه برای نگاهش ، ذره ایی دستپاچه میشد  . 

به هرحال به امید بعدا ،دیگه نشد که نشد با عباس بریم خیابون گردی .

دوست پسرم طی یه بیماری ، به چند روزنکشیده رفت برای دفاع ازپایان نامه زندگیش . درست روزسه شنبه خاکسپاری اش منم ازپایان نامه ام دفاع کردم  ... فرداش که سرمزارش رفتم وگلهای خشک شده روی مزارش وکه دیدم ، کلی دلم بحال خودم سوخت که توزندگیم ،چه لحظات زیادی ومفت باخته بودم . لحظاتی که میتونستم شاید به لبانی خنده ،به دلهایی آرامش به چشمان ناامیدی ، امید ببخشم . چه لحظاتی که  میتونستم انسان ترزندگی کنم ونکرده بودم وبه بهانه (باشه برای بعد ) ثانیه های زندگیم و  ازدست داده بودم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:32  توسط دیبا  | 

باسلام 
یه روحانی تو تلویزیون میگفت : شبهای احیا برید مسجد برای اینکه اگر بین احیاداران کسی باشه که دعاش مستجاب بشه به خاطرحرمت اون مستجاب الدعوه ، بقیه هم بخشیده میشن .
شبهای قدرخیلی دلم میخواد مثل خیلی ها برم مسجد اما به چند دلیل نمیتونم برم! یکی اینکه مراسم شبهای احیا خیلی طولانیه وپاهام کلی ورم میکنه و به جای اینکه حواسم به دعا و ثنا باشه باید مرتب عقربه های ساعت وچک کنم . یکی دیگه اینکه اگر یکی ویلچری بره مسجد یه تابلو اساسی میشه برای ملت والبته یه وسیله سرگرمی برای بچه های کوچولو ومرتب یه جورایی که بزرگترهاشون متوجه بشن که بیان اولادشون و ازکنارویلچر جمع وجور کنن ،باید بگی : عزیزم مواظب باش دستت نره لای چرخ ویلچر... به هرحال اینجوریاست که توخونه خودم یا پای تلویزیون احیا میگیرم . 
شب نوزده ام و بیست و یکم ترجیح دادم جوشن کبیروبه جای اینکه عربی بخونم ، ترجمه هاش و بخونم لااقل بفهمم که به پروردگار عالمیان چی دارم میگم وچی میخوام  ! خیلی وقتها خودمم نمی فهمم چی میگم  وچی میخوام تا برسه به خدا که بفهمه ،حرف حساب من چیه !!!
خیلی وقتها آدم به جایی میرسه که دنیای بزرگ ، اینقدرکوچک میشه که جایی حتی به اندازه موندنت برات نمی مونه وبین هفت میلیارد جمعیت جهان احساس میکنی که چقدرتنهایی !!، اونموقع هیچ مدیتیشنی هیچ مشاوره ایی هیچ دوستی نمیتونه به اندازه ترجمه های قران تسلی خاطرت بشه . ترجمه وتفسیرقران مثل ، آغوش یه مادربرای یه بچه گمشده ، فلک زده ، میتونه بهترین مامن وپناهگاه باشه .
 با ترجمه 28 جوشن کبیروبلاگم و متبرک میکنم . التماس دعا

ای پشتیبان آنکه پشتیبانی ندارد، ای اعتماد آنکه اعتمادی ندارد ،ای ذخیره آنکس که ذخیره ای ندارد ای پناه آن که پناهی ندارد، ای دادرس انکس که دادرسی ندارد ، ای افتخارآن کس که افتخاری ندارد ای عزت آنکه عزتی ندارد، ای اعانت کننده آن که کمکی ندارد، ای انیس آن که انیسی ندارد ای امان بخش آنکس که امانی ندارد ، فریاد فریاد رهایی ده ما را ازآتش ای پروردگارمن !


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:21  توسط دیبا  | 

سلام 

میگن فقرآهن باعث کسالت وبی حوصله گی وتنبلیه !ازقدیم، قدیما  هروقت میرفتم زیرخط فقرآهن وکارهام حسابی توسرهم میخورد آرزو داشتم برم تویک باغ بزرگ ، کنارجوی آبی ، بی خبرازکل دنیا ، بخوابم وتخمه بو داده راتق وتق بشکنم و عینهو زنهای شلخته به هرطرف که دلم میخواست بریزم .( البته خیالم راحت باشه که کل خانواده سلامتند وچندتا ازدوستام هم باشند که کلی باهم جفنگ بگیم وسرهرمسئله کشکی بخندیم) .

راست وحسینی بگم همش هم زیرکلاه آهن نیست ،بعد ازپست آخری که نوشتم ده روزی بیمارستان به علت بالارفتن عفونت ادرار بستری شدم که خداراشکرحل شد. اما ازهمونروزها به جان عمه ام بشدت تنبل شدم بااینکه مسافرت هم رفتم اما این مقوله ادامه داره .

جمعه ایی توخونه مادرم وسط هال خوابیده بودم و به اون باغ بهشتی  حسابی فکرمیکردم که چشمم به مجله روزهای زندگی خواهرزاده ها که تاریخ مصرفش ، ازیکسال گذشته بود افتاد . زورکی مجله راورق زدم وداستانهای هندی اش ونخونده رد کردم که  مطلبی به اسم <چگونه عشق وتجربه کنیم > توجه ام و جلب کرد  . منم که ندیده به فکرتون هستم گفتم شاید جهت عذرخواهی ازسرنزدن به رفقا بدنباشه و طلسم تنبلی ننوشتن منم بشکنه !!!

------------------------------------------------------

عشق به مفهوم لذت بردن ازهمه هستی وهستی آفرین درکمال رهایی وآزادگی است ، بدون ترس از دست دادآن شی یا فردی خاص .
تنفس لذتبخش هوای بهاری ، بوی پاییز و بارش برف برصورتمان می توانند موجب شور وعشق درکالبد منجمدمان شوند ومارا ازتک بعدی بودن رهایی بخشند .
به چشمهایمان باید یاد بدهیم که ازدیدن کوه ، دشت ، آسمان ، دریا ، سبزه ، زمین ، ستاره ، ماه ، خورشید ، انسانها و ... لذت ببرند .
ازدستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن راحس کنند .
به گوشهایمان بگوییم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم مادربزرگ ، موسیقی باران وخنده های مستانه کودکانه را درک کنند .
با پاهایمان صمیمانه دردشت راه برویم ، کوهها را بپیماییم ، عصای ضعیفان وتکیه گاه نیازمندان شویم .
با کلاممان التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که ازگفتن جمله دوستت دارم به دلبرهیجان زده می شویم .
بردست پینه بسته پدروبرپیشانی پرچروک مادربوسه بزنیم .
گل راببوییم ، باران راحس کنیم وآسمان پرستاره را به تماشا بنشینیم .
دست نوازشمان رابرسرکودک یتیم بکشیم وسینه مان راسنگ صبوردوستان کنیم .
وروی گشاده ولبخندمان را ارزانی مردمان خسته ازکاری کنیم که هنگام غروب درخیابانهای شلوغ با چشمانی خسته وخواب آلود به خانه می روند .


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 0:18  توسط دیبا  | 

سلام

ازدوران راهنمایی ودبیرستان عاشق نقاشی بودم وچندباری هم اردوی مسابقات کشوری ( باغرود نیشابور و رامسر) هم رفتم اما اونجا دیگه ، جایی نبود که یه گلدون یا یه اسلحه کنارمیزی بزارن وبگن حالا بکش و دخترکان شهرهای بزرگ که کاملا مشخص بود کلاسهای آموزش نقاشی وگذرونده بودن و با موضوع نقاشی آزاد رتبه می آوردند وما بخیال ازبرنده نشدنمون برمی گشتیم وبخاطرنبودن امکانات همین مقوله ادامه داشت ( زمان جنگ بود وکسی برای این برنامه ها تره هم خورد نمیکرد )

به هرحال گذشت. بعد ازمدتی ازدیپلم گرفتن ، دانشگاه قبول شدم و همزمان سرکارهم رفتم و از ترس قحطی شوهرازدواج هم کردم و به چندروز نکشیده بسلامتی شما تصادف هم کردم وخلاصه دیگه اصلا فرصت نشد که نشد که بتونیم یه جورایی به آرزوی به دل مونده ام برسم .

گذشت درست مثل برق وباد !!! ورسیدم به زمان بازنشستگی خیلی این درو اون در زدم تاتونستم کلاس خصوصی پیداکنم که پله نداشته باشه ( البته خصوصی ها اندازه کله باباشون ازآدم پول میگیرن ) . هنوز ثبت نام نکرده بودم که نتیجه کارشناسی ارشد اومد و آخرپیری شدم دانشجو ودیگه مگه فرصت سرخاروندن داشتم!! دوباره نشد که نشد .

تااینکه به خیروخوشی تونستم درسم و تموم کنم (البته امان ازدست این پایان نامه که هنوز اندرخم یک کوچه اییم ) . دوماه ازقبولی پروپوزالم می گذشت ومی دیدم که اصلا حس نوشتن پایان نامه نویسی وندارم . عینهو مرده عذاب کار نه می نوشتم نه دلم می اومد به کاردیگه ایی مشغول بشم!! تاخلاصه شنیدم که فنی حرفه ایی نقاشی روی چرم آموزش میده . دل یه دل کردم وگفتم هرچی باداباد .

کلاس و ازاواخرفروردین شروع کردم وجالبه که بدونید بدون پرداخت هیچ وجهی !! اونجا کلاسهای زیادی هست که به رایگان آموزش میدن ( کلاس منبت کاری ، معرق ، کیف دوزی ، چادردوزی ، عکاسی ، نقاشی روی شیشه ...) . با گذروندن یه دوره دو،سه ماهه میتونید مدرک فنی حرفه ایی وبگیرید والبته از وام خوداشتغالی اونم ( دقیقا نمیدونم چه مبلغی ) استفاده کنید . حتی بامدیراونجا هم که صحبت کردم گفت انجمنها میتونن بادرخواست ازفنی حرفه ایی کلاسهایی وتو مرکزانجمنشون بطور رایگان برای معلولین داشته باشن . 

کلاس ما حدودا هفده نفرهنرجو داره . دخترکانی با سنین مختلف از بیست سال تا پنجاه سال . وقتی درحال نقاشی هستیم مربی امون که خانمی بسیارمهربون وصبوره برامون آهنگ ملایمی روشن میکنه وگاهی که بچه ها توحین حرف زدن ازمشکلات زندگیشون رو فازعصبانیت میرن میگه ، آروم باشید میخواهید رنگاتون تیره ازکاردربیاد . همیشه تاکید میکنه هروقت خسته اید ، ناراحتید ، هیچوقت نقاشی نکنید . نقاشیتون خراب میشه . چطورفرکانسهای عصبانیت میتونه روی یه تابلو اثربزاره ، یعنی ممکنه اثرات مخربی روی اطرافیان وخودمون نداشته باشه ؟!

اونجا همه دورتادور یه اتاق حدودا دوازده متری روی سه پایه های نقاشی ، کنار هم ،نقاشی میکشن ومنم روی میزی که کنارکلاس هست تخته نقاشی ام ومیزارم وکیفم و میزارم زیرش که حالت اریب بشه و مسلط بتونم کارکنم.

دخترکان فرم سفیدی می پوشن که من بخاطرتنبلی و فرار از تعویض لباس یه پارچه روی پاهام میندازم و پیشبندی سفید رنگ بزرگی ودورگردنم می بندم که مقنعه وجلوی مانتوم کثیف نشه (مدیونید بگید عینهو نی نی کوچولوها ) . 

نقاشی جمعی خیلی بهترازخصوصیه ،آدم از نقاشی کردن دیگران هم چیزهای خوبی یادمیگیره یا سعی میکنه اشتباهات اونا راتکرارنکنه .

ازموقعی که رفتم نقاشی ، نسبت به رنگها یه حس دیگه ایی دارم ، گلها رادقیقا نگاهشون میکنم . دیگه یه گلایول سفید برام سفید نیست می بینم که سفیدی گل باخاکستری کمرنگ جلوه کرده .حتی سایه ها را دقیقا می بینم !!

این کلاس نقاشی شاید برای همه فقط و فقط یه کلاس نقاشی باشه اما برای من جلوه ایی ازعظمت پروردگاره . پروردگاربخشنده ومهربان سخاوتمندانه وبا قلم هنرمندش این جهان وبرای ما وهمه مخلوقاتش خلق کرده و در ازای اینهمه بخشندگی ،مگرچی ازما میخواد ؟؟؟

بقول اکهارت ،تمام چیزی که خدا ازبشرمیخواهد یک قلب آرام هست . فقط یک قلب آرام !! 


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 2:11  توسط دیبا  |