Victory is not never to fall, It is to rise after every fall

 سلام

امروز عصری بامربی تیراندازی وعده کرده بودم که برم مسابقات تیراندازی باتفنگ وببینم ، وقتی ازخونه بیرون اومدم هوا بارونی بود . ازاون هواههای که آدم دلش میخواد پیاده ، بدون مقصد راه بیاقته تو کوچه ها و فقط بره وبره .

وقتی تو ماشین نشستم دوباره دلم هوای آهنگهای مرتضی پاشایی وکرد دلم نمیخواست بعد ازمرگش  آهنگش وگوش بدم . اما دوباره مثل همیشه مثل همه وقتهایی که تو هوای بارونی دیوونه میشم شایدهم دلم میگیره دلم وبه دریا زدم و فلش مرتضی را گذاشتم ، اصلا فک نمیکردم که مرده او همیشه برای من یکی که زنده هست او باخیلی از زمانهای تنهایی من رفیق بوده، مگه زنده بودن فقط به نفس کشیدنه ...

وقتی به سالن رسیدم یه خط تیراندازی پر بود ومن توردیف منتظران خط بعدی نشستم . خانمی با چادرمشکی وشال سبزی که دور گردنش روی مقنعه سرش انداخته بود ونشون میداد ازساداته وکلی ازهمه التماس دعای خیرمیشنید و کلی کیف کرده بود که یه امامزاده تمام عیاره ،نشستم . کمی که باهم اختلاط کردیم فهمیدم مبتدی هست وفقط اومده برای محک خودش . درست عینهو استادان تکنولوزی فکر برام حرف میزد ،  وخیلی میخواست حالی من کنه که چقدرچیزی می فهمه گفت موقع تیراندزی آدم فقط باید به هدف نگاه کنه ؛ منم باسرتائیدش کردم اما تودلم گفتم : عزیزدلم همه به هدف نگاه میکنن همه به هدف فک میکنن اما مهم اینه که تمرکز روی هدفت داشته باشی . گفت درست مثل زندگی که باید هدف داشته باشی . گفتم درست میفرمائید . به حرفاش فکرمیکردم بارها وبارها این جملات وشنیده بودم ، تو زندگی باید هدف داشته باشی ،  آیا واقعا همه هدف دارن ؟ مطمئنا همه هدف دارند اما خیلیها روی هدفشون تمرکز ندارن میگیم هدف داریم اما باهر اتفاقی حواسمون ازهدفمون پرت میشه . به هدفهای زندگیم وبه اتفاقاتی که من و ازهدف دورکرده بود  فکرکردم . خیلی وقتها احساس کردم مثل یه برگم که روی آب به هرطرف که آب دلش میخواد میبردم خیلی وقتها خیلی چیزها که تومسیرهدفم بوده باشتباه شده هدفم ودرکل گم کردم که دنبال چی هستم .

بچه ها با حساب دقیقه های ساعت و تیرهای شمرده شده به سیبلها میزدن ، نگاه به هدف ،بالا آوردن دست وطپانچه همراه با  نفس کشیدن عمیق ، خالی کردن سینه ازسی درصد هوا ، حبس نفس وشلیک و نگهداشتن چندلحظه دست درهمون موقعیت برای عملیات تکمیلی ....

چقدردلم میخواست اونایی که با پای خودشون به زندگی بعضیها قدم میزارن ، تعهد وسط میزارن ، باچندتا سکه قرارداد می بندن ،  ایجاد علاقه میکنن وبه قلمرو قلب طرف راه پیدا میکنن ، بعدش با صورتهای کاملا حق به جانب راهشون ومیکشن و میرن ،از پا به سیبل آویزون کنم و تیراندازهای حرفه ایی خط ، پاهاشون و قلم کنن که دیگه ازاین غلطها نکنن ، موافقید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 0:27  توسط دیبا  | 

 سلام

خیلی وقته که نمیتونم بنویسم ، دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه!!!  مثل حرفی که تو گلو گیرمیکنه ، حرفام تو سکوتم حبس شده . دیگه تو دفترمم نمینویسم . قدیما که باید هرشب هی مشق مینوشتم  ومینوشتم  آرزومیکردم که ایکاش زودی بزرگ بشم وازمشق  نوشتن  خلاص بشم . اما حالا آرزو میکنم که ایکاش بتونم هی بنویسم وبنویسم تا شاید کمی آروم بشم  .

امشب بعد ازمدتها که اومدم سراغ وبلاگ باورتون میشه پسوردم و یادم رفته بود .  چندباری زدم واشتباه بود دلم تو ریخت. یعنی اینقدربا ویلاگم غریبه شدم . شاید هم باوبلاگم غریبه نشدم اصلا با خودم غریبه شدم . شاید میخوام تو این هیاهوی آدمها خودم ویادم بره .

گاهی ما آدمها ضعیف میشیم . قدرتمون ته میکشه . شاید هم یادمون میره که نباید ازکسی وچیزی توقع داشته باشیم . وقتی که توقع میکنیم رنجش هامون ریشه میکنه . ریشه میکنه به همه جونمون . وقتی هم که  روح وجون آدم سرطانی شد دیگه خیلی باید زوربزنی که بلند بشی . شایدهم اصلا نباید زور بزنی باید خودت و رهاکنی باید بپذیری باید مثل ته اقیانوس آروم بگیری تاهرچی مشکلات دلشون میخواد روی دریا، طوفان بپاکنن . باید تسلیم بشیم . وقتی تسلیم شدیم و زندگی و باهمه خوب وبداش پذیرفتیم انوقت میشیم برنده  .

انوقت ازعطرگلهای  محمدی خشک شده لای کتاب قرآن مست میشیم . گلهای محمدی خشک شده برامون  جون میگیرن میشن همون گلهای بارون خورده پرازعشق فروردین همین پس پریروز . ... ازپس پریروزی که شاید ششصد سال گذشته باشه ...

------------------------------------------------------------------------

خداوندا به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییردهم . شهامتی که تغییردهم آنچه را که میتوانم و بینشی که تفاوت این دو را بدانم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1:40  توسط دیبا  | 

سلام

امروز بعد ازدو ماه یا بیشر برای کاری به جز بسکتبال به باشگاهمون رفتم ، ساعت چهار اونجا بودم ودرباشگاه هنوز بسته بود . یکی ازپسرکان بوچیا ( ورزشی برای  معلولانی  که دستهاشون قدرت کمی داره وضایعه شدید دارند هست  ) اونجا بود .  درماشین وبازگذاشتم ، پسرک به سختی روی ویلچر نشسته بود و دستها وپاهاش معلولیت شدید داشت ، بهش سلام کردم . اومد کنارم ، تکلمش بشدت مشکل داشت . اما ازحرفهاش فهمیدم اسمش مهدی هست ، 33 سالشه ، دوتا خواهر داره ، چون نمیتونه قلم دست بگیره خوندن ونوشتن وبلدنیست . پرسیدم چطوراومدی باشگاه ؟ گفت : با اتوبوس واحد . گفتم مهدی سختت نیست . گفت مردم کمکم میکنن . گفتم چرا با آژانس نمیای ( میدونستم ایاب وذهاب بچه های بوچیا راباشگاه تامین میکنه ) گفت : آژانسی ها بهم غرمیزنن ( خودم تجربه دارم بابت جابجایی ویلچر بعضی ازجماعت خیلی سخت میگیرن ).

 دبیرهیئتمون مربی تیم بچه های بوچیا هم هست کلی با بچه ها خوش وبش میکنه . منم موقع تمرینشون توسالن رفتم . سه تا پسربودن و پنج تا دختر بامعلولیت بسیارشدید . توهمون سالن بسکتبال ما تمرین میکردن ، یه توپ سفید که به عنوان نشانه بود ومینداختن تو زمین  ودوگروه باتوپ قرمز وآبی میشدن وتوپ وپرت میکردن وهرتیمی که توپش نزدیک به اون توپ سفید نشون شده میرسید برنده بود ( البته اینجوری که من دیدم ) . خیلی میخندیدن ، خیلی شوخی میکردن .

جسمم تو باشگاه بود ودلم صدجای دیگه ( مدیونید اگر فک کنید پیش پسرهای همسایه ) . خیلی وقتها خیلی ازهمکاران وهمکلاسیهای سالمم که زندگیهای بسیارخوبی دارند ودیدم که همیشه دارن غر میزنن و از زندگی گله دارن ! ا

ایکاش گاهی دقیق تر به اطرافمون نگاه میکردیم ایکاش فکرنمیکردیم که همیشه بهترینها باید برای ما باشه و هیچوقت نباید شکست بخوریم ، هیچوقت نباید مریض بشیم هیچوقت نباید رد بشیم هیچوقت نباید ببازیم ... همه ما آدمها تو هزشرایطی خیلی ازنعمتهای خدا را داریم و باید همیشه وهرلحظه سپاسگزاراونا باشیم .  مربی اشون  وقتی دید تیم قرمز عقب تره ، گفت خانم فلانی ، یعنی من ، بازیکن شما !!!! بچه ها گفتند : آخ جون تیم ما قوی شد . میخندیدم اما ازچشم شما پنهون نیست میگفتم حالا بیا ودرستش کن . حالا اگر توپم وبد بزنم چه خاکی بسرم بریزم .

من که ناشی بودم و زیاد خوب نزدم اما اونا به باوراینکه تیمشون قوی شده خیلی خوب زدن و اون گیم و بردیم . کلی خندیدیم . چندسال بود که تواین سالن با دوستانم بسکتبال باویلچر، بازی کرده بودیم اما امروز یه روزکاملا متفاوت بود . من امروز باتمام وجودم احساس کردم ، همه فرشته های خدا با چشمانی پر از ستاره برای دستان ناتوان اما امیدوار  این معلولها ، دست میزدن و برای همه اونایی که ناسپاس سلامتیشون هستند سرتاسف تکون میدادن ...

   ----------------------------------------------------------------

خواستم هر چه را که بوی تو می داد بسوزانم جانم آتش گرفت!(برگرفته ازوبلاگ دریایی ازناگفته ها )

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 0:30  توسط دیبا  | 

حضرت یونس علیه السلام مدت ها در میان قومش به ارشاد مردم پرداخت ولی در مدت سی و سه سال فقط دو نفر به او ایمان آوردند او هم قوم خود را نفرین کرد و خداوند به او وعده داد که در فلان تاریخ عذاب خود را بر آنان خواهد فرستاد  یونس از شهر خارج شد اما یکی از دوستانش در شهر ماند و مردم را از عذاب خدا ترساند و از آنها خواست توبه کنند و آنها که نشانه های عذاب وعده داده شده را دیدند  از ترس عذاب توبه و ناله کردند تا خدا عذابش را از آنان بر گرداند یونس به امید اینکه مردم نابود شده اند به شهر بازگشت و وقتی دید همه چیز عادی است و مردم به کارشان مشغول  عصبانی شد و شهر را بدون اجازه خداوند ترک کرد و با یک کشتی راهی دریا شد.
در بین راه ماهی غول پیکری به کشتی حمله کرد و به خواست خداوند متعال حضرت یونس را بدون اینکه به او آسیب برساند بلعید حضرت یونس وقتی به هوش آمد متوجه اشتباه خود شد و با ناله و تضرع به درگاه خداوند توبه کرد که توبه او در قرآن آمده است و بخشی از آیه به عنوان ذکر یونسیه مشهور شده است که علما و عرفا خواص بیشماری را برای آن نقل میکنند

قران میفرماید :  وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَک إِنِّی کنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ

آنگاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم و در تاریکی ندا داد : هیچ خدایی جز تو نیست ، تو منزه هستی ومن از ستمکاران هستم.

و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین " یعنی ما او را " حضرت یونس را به سبب این سخن " از غم و اندوه نجات دادیم و اینگونه ما مؤمنان را نجات می بخشیم.

ذکریونسیه یعنی گفتن :  «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین»

امام صادق علیه السلام : عجب دارم از کسى که غم زده است چطور این دعا را نمى خواند «لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین» چرا که خداوند به دنبال آن مى فرماید: ما او را پاسخ دادیم و از غم نجات دادیم و این چنین مؤ منان را نجات مى دهیم .( برگرفته ازسایت بیتوته )

---------------------------------------------------------------------------------------

باسلام 

روزی که می بایست نتیجه آزمایش نسترن گرفته میشد دل تو دلم نبود .بااینکه تو خونه بودم وهیچ کاری نداشتم تا ظهرزنگ خواهرم نزدم . منتظربودم! باخودم گفتم اگر جواب خوب باشه حتما خودشون خبرمیدن . تاساعت یک خبری نشد و مجبورشدم خودم زنگشون بزنم  . خواهرم گفت :  ازصبح دنبال کارهای نسترن بوده ، خیلی خسته بود خیلی !!! باصدای که  میلرزید و هنوز بین باور و ناباوری بود گفت : خدا راشکر میگن خوش خیمه !دکترش گفته فقط یک درصد امیدداشتیم! فقط یک درصد!!! چی میتونستم بگم : خدایا شکر...   سجده شکرکنم و زپی شکرانه روم ...

مدیون همه دوستانم هستم که با قلب پاکشون  برای نسترن ما دعا کردند . به حق نفسهای پاک اونایی که پیش خدا آبرو دارن امید هیچ امیدواری ، ناامید نشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 1:37  توسط دیبا  | 

باسلام

خیلی ازدوستان ازسرلطف پرسیدن کجایی؟! تنها وقتی که هیچ جایی نیستم به جزخونه  حالاست!!

سوختگی پام خیلی طول کشید . ازاوائل تیرماه که گرمای کویر تو شهرمون بیدادمیکرد تصمیم گرفتم تاجایی که احتیاج نباشه بیرون نرم تاانشالله وضع بهتربشه . مدیونید اگر فکرکنید دربه رویم بسته ام ازاین وآن دلخسته ام . به هرحال گاهی بدنیست تا لنگ ظهر زیرباد خنک کولر بخوابی ، تلفن حرف بزنی ، کتاب بخونی ... بری تودنیای خودت واصلا حساب وکتابش هم نکنی که امروز چندشنبه هست ، چندم برجه ، همه کارات هم روی هم مونده باشه  ، اصلا گور بابای دنیا...

خواهرزاده من یه دخترده ساله خوشگل داره که دیروز خبردادن که دل دردشدید شده و بردنش بیمارستان دکترها تشخیص دادند یه تومور بزرگه و باید سریعا عمل بشه . یکی ازتومورها که بشدت بزرگ شده بود وخارج کردن و فرستادن پاتولوژی .

دیشب شب بسیارسختی بود ، ازاون موقعهایی که حاضری همه زندگیت وبدی تا رنج عزیزت و نبینی ازاونموقع هایی که  یادت می افته که خیلی ازغصه هایی که بهش فکرمیکردی اصلا غصه نبوده ، یادت می افته که می شد بخاطراونایی که دوستشون داری وهستند  بیشترشکرگزاری کرد. اصلا یادت می افته فقط باید توزندگی  خدا خدا کرد  .

پزشکان  گفتند اگر خوش خیم باشه که هیچ والا باید کل قسمت گرفته شده تخلیه بشه و... چندروز دیگه نتیجه اش میاد . ازهمه رفقام میخوام لطفا برای همه مریضها دعا کنید و همچنین برای نسترن یکی یه دونه خواهرزاده ام  دعا کنید . دعاکنید چندروز دیگه که نتیجه پاتولوژی میاد هیچی نباشه ، هیچی ... وما دوباره با خنده های نسترن جون بگیریم .ممنونم

جمله تاکیدی :  (هرعقیده کاذبی که درهشیاری نسترن نقش بسته هم اکنون نا پدید می شود . نور الهی بریکایک یاخته های تنش می تابد و برای سلامت کامل و شادمانی تابناکش که هم اکنون آشکار است و جاودان سپاسگزارم  )

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                           آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی                              باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 1:1  توسط دیبا  | 

سلام

چندروز پیش تر ازطرف اداره مون به طریق پیامک کلیه بازنشستگان برای افطاری امشب دعوت شدیم . ساعت هفت شب بایکی ازهمکارام وعده کردیم که بابای بچه هاش بیاردش دم آپارتمان من که تو راهش بود وبرای نیازردن شوهر روزه دارش بقیه راه وبا هم بریم  .

به اولین چراغ راهنمایی که رسیدیم قرمزشد . به دومین چراغ هم که رسیدیم قرمزشد . دو تایی با خنده ودیوونه بازی گفتیم ای بابا چقدرخرشانسیم!!  به چراغ سوم داشتیم میرسیدیم که دیدیم سبزه   ! گفتم به جان خودم همین که برسیم قرمزه !!  دیگه ناامیدانه داشتم سرعت وکم میکردم که دیدم نه، رسیدیم اما چراغ قرمزنشد وکلی مثل ذوق مرگ شدگان با کلمات باورت میشه !!!  ازچراغ سبزرد شدیم گفتم: رفیق ! ببین درست وقتی که آدم باورش نمیشه که بشه میشه!!  وگاهی هم که باورش میشه که بشه نمیشه که نمیشه!

شاید برای شما هم تو یک دوره زندگی پیش اومده که حس کنی کسی پشت سرت ریموت دست گرفته وهی هرچی چراغ دنیاهست وبراتون قرمزمیکنه !!! بن بست پشت سربن بست ، خیلی به این در و واون درمیزنی ، تلاشت و بیشترمیکنی ، به این و اون زنگ میزنی و صحبت میکنی ، مرتب دنبال راهی میگردی اما امان ازیک نیمچه راه !!!  همین که خسته میشی آروم میشینی ، سرطناب وول میکنی ، میسپاری دست اونی که باید باشه می بینی باراهی که اصلا به فکرت هم خطورنکرده بود مشکلت حل میشه . اما حیف که بیشتراوقات فکرمیکنیم خودمون خیلی کاره هستیم وحسابی جوگیرمیشیم .

تو باشگاه یکی ازخانمهای همکارآروم بهم گفت چقدرطفلکی آقایون بازنشسته زوار درفته شدن ! بازهم خودمون برای تائید جوونی گروه خانمهای سرخاب سفیداب شده ی بااعتماد بنفس، گفتم : آره ما کجا واینها کجا !!! ( درکل خانمهاخیلی جوونتربودن چون با بیست سال خدمت بازنشسته شده بودن ).

چه همکارایی که بازنشسته شده بودن اما روزی برای خودشون بروبیایی داشتن ، اتاقهای بزرگتر و میزهای بزرگتر ازنون شب براشون مهم تربود ، نامهربونی میکردن ، حق وناحق میکردن ، زیرآب زنی میکردن ،... حالا حسابی کرک و پرشون ریخته بود . حالا پیش خدمت ورئیس باحکم بازنشستگی تو یک ردیف نشسته بودن وسعی میکردن با لبخند زدن به همدیگه خطی به روی خاطرات بکشن .( البته انصافابیشترهمکارهای من دوست داشتنی و درستکاربودن ) 

مسئول روابط عمومی اداره مون  که معلوم بود حسابی روزه بهش گفته !یه شعری و با صد تا توپوق خوند که یه خطش  فک کنم این بود< باید به گیسوان تو من اقتدا کنم  ،،،تا کعبه ای مقابل چشمم بنا کنم >..  وما مونده بودیم دم افطاری میرزا علی جون اینی که میگه منظورش به کیه  !!! و هرکدوممون کلی کیف کرده بودیم که لابد مائیم  که اینقدرخوب موندیم  ... 

دم در یکی از رئیس های مزخرف قبلیم و دیدم ، ازفرط ابرازاحساسات کم مونده بود بپره تو بغلم !!  منم  بخاطرمطلبی که درست قبل از رفتن به باشگاه خونده بودم که <اگرمیخوای احساس خوشبختی کنی هرروزسعی کن یکی وخوشحال کنی > ، به پیرمرد گفتم ماشاله چقدرجمع وجورشدین!!  ، دستی به شکمش که قبلا فک میکردی سه قلو حامله هست وحالا شده یه قلو زد وگفت : جدی میگید !! ورزش میکنم! ومطمئنا امشب ششصدباری رفته جلوی آیینه تمام قد و ازتمام زوایا یک قلوش و ورندازکرده ... بااینکه چندساعتی از افطارگذشته هنوزمتعجبم که این پیرمرد دوست داشتنی ! تا وقتی سرکاربودم  چرا سایه ام وبا تیرمیزد ....

بادوستم که به خونه برمی گشتیم کلی وقت داشتیم که حسابی پشت سرهمکارها حرف بزنیم وپناه برخدا لیچار ببافیم  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 1:41  توسط دیبا  | 

خداوندا

مرا وسیله صلح خود قرار ده

چنان که بتوانم

آنجا که نفرت هست ، باخود عشق بیاورم

آنجا که خطاهست باخود روح بخشش رابیاورم

آنجا که ناسازگاری هست ، با خود هماهنگی بیاورم

آنجا که گمراهی هست ، باخود حقیقت بیاورم

آنجا که تردید هست ، باخود ایمان بیاورم

آنجا که نومیدی هست ، با خود امید بیاورم

آنجا که تاریکی هست ، باخود نور بیاورم

آنجا که اندوه هست ، با خود شادی بیاورم

خدایا چنان کن که

بیش از آنکه تسلی بجویم ، مایه تسلی باشم

بیش ازآنکه درک شوم ، درک کنم

بیش ازانکه دوست داشته شوم ،مهر بورزم

چرا که با فراموش کردن خویشتن است که شخص می یابد

با بخشیدن است که بخشیده میشود

وبا درگذشتن است که زندگی جاویدان می یابد ....آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 23:44  توسط دیبا  | 

فیزیوتراپی وکاردرمانی بیماران ضایعه نخاعی کمک به بیماران جهت کسب حداکثراستقلال فردی است به نحوی که فرد قادر به بازگشت به زندگی درخانه وجامعه ومشارکت کامل درفعالیتهای حرفه ای وتحصیلی خود باشد .فیزیوتراپی بیماران ضایعه نخاعی شامل دوبخش حرکت درمانی والکتروتراپی ( تحریک الکتریکی ) میباشد . برای بدست آوردن نتایج وتاثیرات سودمند حرکت درمانی درافراد ضایعه نخاعی باید افراد آگاهی وشناخت کافی ازضایعه نخاعی داشته باشند .(کتاب راهنمای جامع بیماران ضایعه نخاعی از آقای پارسائیان )

--------------------------------------------------------------------------------

سلام 

این صغری ، کبری چیدنها برای اینه که حدودا پنجسال پیش موقع الکتروتراپی،  بخاطر ناآگاهی یکی ازکارکنان فیزیوتراپی جفت پاهای نازنین من سوخت  ( بخاطرنداشتن حس پوستی ومتوجه نشدن  ) حداقل مدت دوماه درگیر التیام سوختگی هام بودم (بهبود سوختگی ما ضایعه نخاعیها خیلی طول میکشه ) بعد ازاین ماجرا تامدتی به فیزیوتراپی نرفتم ، و بعدش هم مدتی ادامه دادم و هر وقت هم می رفتم میگفتم : ترا خدامواظب باشید من نسوزم!!!!   و کلی دخترک ناآگاه و ناوارد فیزیوتراپی به من میخندید که این دستگاهها که نمیسوزنه !

بماند بعدازمدتی هم بخاطرتنبلی نرفتم . حدودا یکماه پیشتربخاطر دردگردن ( بعلت ضربه شدید توپ بسکتبال به گردنم ) ، گفتم بدترنیست برم فیزیوتراپی ، وقتی اونجا رفتم دوباره جوگیرشدم وگفتم پاهای قشنگم هم  فیزیوتراپی بشن وحالی بکنن اساسی ، مرتب تاکید میکردم که مراقب باشید . اما پوزخند اونا جواب من بود .

به هرحال تو همین یک جلسه یکی ازپاهای نازنینم دوباره جزغاله شد . یکماهی هست که یک روز درمیان باید برم سوانح سوختگی برای پانسمان . حسابی کلافه شدم ، یک هفته بعد ازسوختگی ، بخاطرعفونت زیر محل سوختگی دوباره زخمم  تراشیده شد  و دو هفته ایی ازداروهایی استفاده شد که پوستهای مرده برداشته بشه ، چندروز پیشتر متخصص سوختگی گفت احتمالا نیازبه پیوند پوست داشته باشی !!

به هرحال لازم دونستم که به شما رفقا یادآوری کنم که موقع فیزیوتراپی مثل من راحت نخوابید وفقط باخنده بگید مراقب باشید من نسوزم!!!   لطفا به فیزیوتراپی برید که افرادی متخصص ومتعهد داشته باشه و همچینن  موقع فیزیوتراپی لطفا بنشینید  و شدت جریان دستگاه برق وکنترل کنید و مراقب چراغی که برای گرمی به پاها تابیده هم میشه باشید .

چه دنیای عجیبیه ! پاهام که سوخت همه رفقام فهمیدن الا خودم ، دلم که سوخت هیچکی نفهیمد الا خودم لطفا مراقب باشید نه بسوزید نه بسوزونید، التیامش خیلی سخته ، خیلی سخت!!   ....    

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت                             آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 0:6  توسط دیبا  | 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو              پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو   ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت   آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم   گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت   سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد   در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد   که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است   گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد   گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال   خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست   گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 19:48  توسط دیبا  | 

سلام 

بابت این شعرداستانهای مختلفی درقالب یه موضوع نوشته شده مربوط میشه به کسانی که با خرقه زهد فقط به فکرخواسته های خودشونن ،خالی ازلطف نیست اگر تواینترنت سرچ بفرمائید وحظ ببرید.

---------------------------------------------------------------------

ازقضاروزی اگرحاکم این شهرشوم

خون صدشیخ به یک مست فداخواهم کرد

ترک تسبیح ودعاخواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بناخواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 11:0  توسط دیبا  |