تبليغاتX
آشنایی با زندگی یک زن معلول قطع نخاع
گفتم هوای میکده غم میبرد زدل ،،،،،،،،، گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

سلام

این دلنوشته ام و تقدیم میکنم به مادرمهربونم و تمام مادرهای خوب دنیا که با چرخیدن دانه های تسبیح دعایشان ،روزگار ما به خیرمیگرده . تقدیم به قلب مادرهایی که با آهنگ زندگی فرزندانشون میزنه . تقدیم به نگاه منتظر مادرهایی که در روزمره گیهای روزگار فرزندان ، به دربسته ،نمناک دوخته شده ...

-----------------------------------------------

مادرم تراسپاس

بانوی صبورم هنگامی که سرسجاده سبزت به سجده میرفتی و شانه های بی پناهت  آنقدر ازگریه می لرزید تا به آرامش میرسید به من می آموختی ، موقعی که  تمام درها به رویم بسته میشود وقتی دستی نیست که یاریم دهد ! خدایی هست که من کنارش آرام وقرار بگیرم  .

بانوی صبورم وقتی فقیری دست نیاز به سویت دراز میکرد وتو دست اوراخالی  برنمیگرداندی به من می آموختی که هیچگاه درخواست به حق کسی را در بایگانی بی خیالی وغرورم  خاک نکنم .

بانوی صبورم وقتی مرا به روضه پسرفاطمه (س) میبردی ، با گریه های زلال وپاکت  به من می آموختی که همیشه طرفدار حق باشم وبه خاطرحفظ موقعیتم ازظلمی طرفداری نکنم .

بانوی صبورم وقتی که روزهای عید لباس نو به تن من میکردی واز ذوق کردن من اشک ازچشمانت جاری میشد وبا غرور زمزمه میکردی  : دختری دارم شاه نداره ... به من عزت نفس وشاد بودن را می آموختی .

بانوی صبورم وقتی به من سفارش میکردی که اگر پولی رادرکوچه پیدا کردم ،دست نزنم به من می آموختی که حلال  چه واژه مقدسی هست .

بانوی صبورم وقتی صبح عید فطروآخرین پنجشنبه ماه رجب ،  برای همسروپدرومادرت خیراتی  میدادی به من می آموختی که ما به رفتگانمان مدیونیم وبرایشان  طلب رحمت و بخشش کنیم .

بانوی صبورم وقتی نانی رادرکوچه میدیدی می بوسیدی وبربلندایی درکوچه می گذاشتی به من می آموختی که برای ذره ذره نعمتهای خداوند ، برای هرلقمه نانی که خورده ام حرمتی قائل شوم .

بانوی صبورم وقتی دخترک کوچکی بودم چادر سفید گلداری برایم دوختی .  چادرم راسرم کردی وپیشانیم رابوسیدی . بالبخند گفتی :  حالا خانمی شدی آموختم که خانم بودن  به حجب وحیایی است که یک زن دارد .

بانوی صبورم وقتی برای شاخه شکسته رُز باغچه خانه ات ماتم گرفتی به من می آموختی که تمامی موجودات وآفریده های خداوند لایق دوست داشتن هستند .

بانوی صبورم وقتی شبها با گلیسیرین وآب لیموترکهای دستت  که ازتارهای قالی زخمی بود را چرب میکردی به من می آموختی که  زحمت کشیدن هیچگاه عارنیست .

بانوی صبورم وقتی که در بستربیماری بودم وهمه به اسم اینکه < حقشان خوشی است > تنهایم گذاشتند تو به من آموختی دوست داشتن یعنی رسیدن قطره به دریا . یعنی دریا شدن

مادرم مرا ببخش که آوای دردناک چروکهای صورتت  ، مرثیه های بی پناهیت راسرخاک پدر  ، آواز تلخ آرزوهای برباد رفته ات را ،معنای دروغ های قشنگت که < غصه نخور زود خوب میشوی > ، سکوت تلخ تنهایت را ، دیرفهمیدم  . مادرم مرا ببخش که دیرفهمیدم که چرا شبهای عید  هیچگاه لباس نونمی پوشیدی  . مرا ببخش که نفهمیدم قامت شکسته بیمارم ، چه راحت شانه هایت را تکیده ولبهایت، خندهایت را فراموش کرد . مادرم  تراسپاس بخاطر تمام رنجهایی که بخاطر من کشیدی . مادرم تراسپاس که بی توقع <فقط دوستم داشتی>  ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:9  توسط دیبا  | 

سلام

امشب قراربود مطلبی بنام < مادرم تراسپاس > را براتون بنویسم . اما گقتم بزار از امروزم بنویسم . خیلی روزها رامیخواستم بنویسم که ننوشتم . اون مطلب خوشگل هم بعدا براتون مینویسم که حظش وببرید . انشالله

امروز بمناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن خیابونا شلوغتر ازهمیشه بود بایستی مغازه ها پُرازمردهای هموطن باشه اما بازهم زنها بودن که دم شیرینی فروشیها ، مغازه ها می گشتند !! کی حوصله داره برای مادرزنها و مادرشوهرها کادو بخره ! مسلمه این خانم های بیچاره !

چند روزی بود که ویلچرمنزلم پنچربود مجبوربودم هردفعه که میام و برم ازویلچری که روی بالابرماشین نصبه استفاده کنم تازه ویلچربیرونیم یه کم بزرگتره و برای رفت و آمد داخل حمام هم کلی مشکل دارم . چندجایی برای تعمیر رفتم اما همه میگفتن کارمانیست .

صبحی رفتم بهزیستی تعمیرکار ویلچر گفت : تیوپ این ویلچرها دیگه وارد نمیشه ( قضیه تحریم ) وباید یکجورایی اگر بشه بچسبونمش . امشب که مهمون هستم برو فردا بیا . تو دلم گفت قربون چسبوندنت!  تو بچسبون حالا امشب یا فرداشب ، چه فرقی داره !!

تو راه برگشت دیدم دم ایران خودرو نوشته <تنظیم کولرتا پایان اردیبهشت ماه رایگان > گفتم برم حداقل کولرماشین و یه چکاپی بکنم بقول معروف مفت باشه کوفت باشه .

  اونجا یکی ازدوستان برادرم کارمیکنه و همیشه برای کنترل روغن و آب و... ماشین پیش اون میرم . قبل ازاینکه برای نصب بالابر ماشین به تهران برم  ( قبل ازعیدی ) پیشش رفته بودم . گفت : ازبالا برت راضی هستی؟؟  گفتم : عالیه !  فقط یه مدتی هست موقعی که میخواد ویلچر داخل بالابر ،بره مثل اینکه تو دست اندازافتاده میلرزه . چندجایی بردم اما همه میگن کارمانیست تا اینکه یکی ازدوستان جانباز آدرس یه بنده خدایی که پنجاه کیلومتری شهرمون هست  وداده تا یکشنبه ایی ببرم پیشش  کلا بازکنه ورفع عیب کنه .

 دوست برادرم چند تا ازپیچ های سمت راست بالابر و بازکرد و یه تنظیمی کرد و تقریبا خوب شد . گفتم مشکلش همین بود!!  چرا بقیه مکانیک ها حلش نکردن ؟! گفت : ای خواهر!  ملت شکمشون سیره . پیش خودم گفتم : واقعا شکمشون سیره یا دیگه کسی به جز چندتا زن گرفتن ، دستش توکارخیرنمیره !

غروبی چهارساعتی کلاس داشتم . درس حقوق تجارت ، نچسبترین درسی که داریم . استاد یکریز ازشرکتهای سهامی وتضامنی و... وهزارمن بند و ماده قانونی حرف زد و همه چرت زدیم اساسی . درس بعدی یه نرمه بهتره! درس بازارهای پولی ومالی حداقل از اوضاع محشر کشورمون هرچی که خبرنداریم خبردار میشیم وکلی کیفورمیشیم که چقدر گُلیم ، درسطح جهانی چه روابط عمومی داریم اساسی !  مرتب نرخ صعودی تورم را یاداورمون میشن . استاد ازتورم میگفت و همه ازقیمت گوشت و مرغ و سیمان وآهن میگفتند  . منم گل به دهن گرفته ،یاد پوشینه های آلمانی و دانمارکی و تایوانی که ازچندماه قبل بسته ایی هشت هزارتومان حالا رسیده به سیزده ، چهارده هزارتومان افتادم ( تازه اگر گیرت بیاد )  حالا اگر گوشت بود میگفتی کاردبخوره به شکممون  سویا میخوریم . اما میشه  بفرمایند با این مقوله آبکی چه خاکی باید بریزیم توسرمون  .

 استاد مون همین که وارد شد روز زن و به همه تبریک گفت : همه کلی کیف کردن . استاد گفت : کاشکی دانشگاه یه تدارکی دیده بود . دخترکان هم گفتند :استاد بخاطراین کوتاهی دانشگاه حداقل چند نمره ایی بمون کادو بگید . استاد یه لبخندی زد ومطمئنا تو دلش گفت  : همینه که قدیمیا میگفتن  نباید به جماعت نسوان رو داد وگرنه سوارت میشن ! اساسی  .

به هرحال برگشتنیا یکی ازپسرکان کمکم کرد که ازرمپ دانشگاه پایین بیام و ادامه بحثی که تو آسانسور با گروهی ازدخترکان سرکادو خریدن داشتند گفت : کادو اینقدرها مهم نیست اصل تفاهمه . منم بهش گفتم : این مقوله تفاهم را لطفابزارید برای روز مرد . زن جماعت فطرتا طوری آفریده شده که با کادو گرفتن ،موتور مغزش تنظیم میشه . متوجه میشه کسی دوستش داره . تازه هرچقدر کادو سنگین تر!! زن به دوست داشتن عمیق تر شما بیشترپی میبره .بنده خدا جهت ادای ادب گفت  : شما درست میفرمائید . منم کلی خوشحال ازاینکه زندگی یک مردایرانی و از فروپاشی حتمی نجات دادم به خونه ام برگشتم .

یکی ازدوستام که نامزدش ایران نیست  شبی زنگ زد و گفت : ای خواهر!  ملت برای زناشون تو فلان سالن جشن میگیرن ما هم اینجا دور ازشوهررررر دریغ از یه پشکل کادو!!  

باورم نمیشد بمناسبت روز زن هم کسی جشن بگیره  .نمیخوام مثل زنهای حسود بگم : خدا کنه عشق باشه، تفاهم باشه ، صداقت باشه ، این ها همش قرتی بازیه ،اما به هرحال ملت عجب کارهایی میکنن که ما بلدنیستیم .

جایی خوندم : زنها همیشه دوست دارن معشوق و محبوب کسی باشند ازاینکه کسی عمیقا دوستشون داشته باشه احساس زنده بودن میکنن !

مدیونید اگر به کسی بگید ، من سالهاست مرده ام !!! لطفا برام فاتحه ایی بخونید . اجرتون با آقاااا.

-----------------------------------------------------------

شعر < دربند دل > ازچوکاش لوبین ، که ازیک روزنامه خوندم تقدیم میکنم به همه زنها و مادران شریف دنیا

شش ساله بودم ،،، که عاشق زنی شدم ،،،،، که بیست وسه سال ازمن بزرگتر بود ،،،، همگان او را مادرم می انگاشتند ،،،، پنجاه وسه ساله ،،،، بودم که عاشق زنی شدم ،،،، که بیست وسه ،،،، سال ازمن کوچکتر بود ،،،، همگان مرا ،،،، پدرش می پنداشتند ،،،،، من دربند دل بودم ودیگران اسیرخیالات باطل!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:16  توسط دیبا  | 

سلام

شبی فرصتی شد که بیام به وبلاگم ، خیلی وقته که چیزی ننوشتم . همش زیرکلاه این بهاره !!!! خوشگل که نیست ! هست . خوش و آب ورنگ که نیست که هست ! خیلی ماهه اما یه عیب هم داره!. آدم بادیدنش میره توخلسه . خلسه ایی که اگر ساعت کوک نکنی یهو می بینی چندساعتی خوابی وهمه کارات مونده . چقدرهم روزها ماشالله تند وتند میگذره .

یکی ازتعاملاتی که بین دانشجویان واستادان گرانقدرهست . مقوله مقالات وکتابهای انگلیسی استادان گرانقدرهست که استادها اونا رابین دانشجویان تقسیم میکنن و میگن برید ترجمه کنید و برای این ترجمه نمره ایی هم درنظرگرفته میشه  و دانشجویان هم برای بدست آوردن صدمی ازنمره باذوق وشوق ، اوراق رامیگیرن و به کانونهای دارالترجمه میدن . این وسط دانشجو راضی ، استاد راضی ،همه راضی  گور بابای آدم ناراضی .

به این رقم دادوستدهای دانشگاهی عادت کردیم اما این اتفاق چند روزپیش دیگه نوبربود . یکی ازدوستام اومده بود خونه ام . میگفت  استاد زنگش زده که چندصفحه ایی ازکنفرانسی که میخواد بده را براش تایپ و بعدش پاورپوینش کنه . دوستم هم سرراهش که میومد خونه من اونا راداده بود به یک تایپیتس وقسم قسم که تا ساعت هشت شب بهش بده .

تقریبا ظهربود که اومد باهم ناهارخوردیم ( خودش زحمت کشیده بود وگرنه می بایست تخم مرغ میخوردیم چون من ودوستم تقریبا همزمان به خونه ام رسیده بودیم ) بعد ازناهار اومدیم چندصفحه ایی درس بخونیم اما انگار یه وزنه چندکیلویی وگذاشته بودن روچشمامون . گفتم میخوای نیم ساعتی بخوابیم .؟دوستم ازخداخواسته گفت : بخوابیم . همین که سرمون راگذاشتیم روی متکا و داشت چشمامون گرم میشد . استاد تماس گرفت که چه کارکردی ؟من خیلی عجله دارم .  دوستم هم رفاقت وتموم کرد وگفت بافلانی ( یعنی من ) داریم تایپش میکنیم . استاد هم گفته بود به فلانی ( یعنی من ) بگو برای ایشون هم نمره ایی درنظرمیگیریم .

 دوتایی خوابیدیم وساعت هم کوک کردیم . کلی سراین موضوع که <داریم تایپش میکنیم > زیرپتو خندیدیم . وقتی بیدارشدیم دوستم هنوز چشاش بازنشده بود که گفت :من که اشکال تایپی ندارم تو  اگراشکال تایپی داری زنگ استاد بزن !! 

 عصربود که دوستم رفت و باخودمون عهد کردیم که بعدا حتما درس میخونیم . ساعت ده شب بود که دوستم زنگ زد که استاد زنگ زده چهارصفحه دیگه هم اضافه شده و قرارشده بره مغازه برادرش تحویل بده و تا فردا فوری فوتی میخواد   . گفت: چه خاکی توسرم بریزم . گفتم اگرمادرت اجازه میده . شبی بیا خونه من . من تو تایپ سرعتم خوبه .

چه شبی بود دوتایی مثل دوتا دانشجوی اسکول دوشادوش هم نشستیم . من تایپ میکردم اونم با فلش میریخت روی لپ تاپش و پاورپوینتش وآماده میکرد . تقریبا تا چهارصبح طول کشید ( به جان عمه ام اگر چهارصفحه بود !!!).  صبحش دوتایی کلاس داشتیم . وقتی دانشگاه رفتیم . من علاوه برچشمام پاهامم پف کرده بود ( نشستن زیاد ) .

یاد حرف قدیمیا افتادم که میگن : یه نه بگو و جونت و خلاص کن. گاهی اوقات یه< نه> گفتن خیلی شهامت میخواد  .کسانی که قدرت نه گفتن ونه شنیدن و دارن آدمهایی بسیارموفقی هستند .

درخصوص "نه گفتن"، توجه به این نكات ضروری است: پاسخ خود را با یك "نه" ی واضح، محكم و قابل شنیدن و به صورت مستقیم بیان كنید - از معذرت خواهی یا توجیه استفاده نكنید - به یاد داشته باشید كه "نه گفتن" از حقوق شماست - مسؤلیت "نه گفتن" خود را به عهده بگیرید و دیگران را به خاطر در خواستشان مقصر ندانید - فراموش نكنید كه شما به درخواست فرد جواب رد دادید نه به خود فرد - بعد از "نه گفتن" منتظر نمانید كه رأی شما را عوض كنند - حركات غیر كلامی شما باید با پیامتان همخوانی داشته باشد - به جای گفتن "نمی توانم" بگویید "این كار را نخواهم كرد" - نكته بعدی اینكه شما بسته به موقعیت می توانید از روشهای مختلف خنثی سازی استفاده كنید. مثل رد قاطعانه (بازخورد مثبت ← دلیل یا دلایل رد ← اعلام تصمیم) - صفحه خط خورده (اگر طرف مقابل درخواست خود را تكرار كرد، پاسخ خود را عینا و بدون حذف و اضافه تكرار كنید) - خود را به خنگی زدن - تغییر موضوع بحث - خلع سلاح كردن و ...(برگرفته ازسایت صداقت نیوز )

چه معنی میده آدم بخاطر چندصدم نمره شهامت نداشته باشه به استاد جانش بگه <نه > حالا یه ترم افتادید قراره آسمون به زمین یا زمین به آسمون بره .  به هرحال نمردیم ویه ذره به واژه زحمات شبانه روزی دانشجویان محترم ارشد هم پی بردیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 2:9  توسط دیبا  | 

سلام

امشب بخاطراینکه وبلاگم دوساله شد ،دلم خواست یه چیزایی < بخاطر تو > بنویسم . وبلاگی که اولش فقط وفقط بخاطر تو نوشته شد اما کم کم یه چیزایی تو مایه خاطره نویسی شد . تویی که بخاطر یه رازی که فقط خود خدا میدونه ویلچرنشین شدی . دلم میخواست بتونم ازتجربیاتی که تواین سالها برام پیش اومد بنویسم شاید بتونم برگوشه ایی اززخمها و رنجهایت که کم نیست مرهمی بزارم . خواستم از تمام آرزوهام حرف بزنم که بدونی ویلچر نشینی آخر خط نیست ! دلم میخواست باورتون نسبت به نگاههای مردم مهربون تربشه  .

حتی خواستم برای <تویی > هم بنویسم که درسلامت کاملی وبیشتر وبیشترقدرداشته هاتون و بدونید . دلم میخواست اگر معلول ویلچری دیدید بدونید اونم یه انسانیه مثل همه انسانها با آرزوهای قشنگ . بدونید که اون تفاوت نگاه ترحم آمیز و با نگاه مهربون می فهمه !  انشالله نگاهها مهربون تر میشه !  

امروز صبحی که دانشگاه بودم یکی ازدخترکان برای عیددیدنی اومد روبوسی و چندخط اول ازیه شعر خوشگل ( شادروان استاد مهدی اخوان ثالث ) و بی دلیل ( بخاطرهوای بهاری احتمالااشتباهی گرفته بود ) برام خوند . تو گوگل سرچ کردم وکاملش و برای شما نوشتم .

تقدیم به همه شمایی که همواره کنارم بودید . بزرگوار بودید و به من سرمیزدید، بااینکه من خیلی درحق الطاف شما کوتاهی کردم .  دوستون دارم اساسی

--------------------------------------------------------------

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟
از کجا وز که خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي اما اما
گرد بام و بر من
بي ثمر مي گردي . . .

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار دياري
برو آنجا که بود چشم و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:41  توسط دیبا  | 

سال نو مبارک

سلام

امسال عیدی مسافرت نرفتیم و بیشتر اوقاتمون به رفت و آمد با خانواده محترم گذشت . بااینکه خیابونها کلی شلوغ بود و کلی مسافرنوروزی قدم به دیده منت ما گذاشته بودن و اومده بودن اما دوست نداشتم تو خونه بمونم.( وبلاگ نویسی باعث شده که آدم فکرکنه هرمسافری ممکنه یکی ازدوستان دنیای مجازی باشه و کلی با ذوق بایسته وبهشون آدرسهایی که میخوان وبده ) .

 خونه مادرم تو بافت سنتی شهره و کلی مشکل بود که مسیرشلوغ و طی کنیم . نمیدونم این همه مسافر آیا به دیدن کویر بکرشهرمون هم  می رفتند یا فقط  ترجیح میدادن بناهای تاریخی که هزاربارمرمت شده یا اصلا تازه ساخته شده را ببینن . خانه های قدیمی هست که تو کوچه پس کوچه های شهر تو غربت موندن و کسی ازش سراغی نمیگیره و همه دوست دارن همون بناهای مرمت شده را ببینن .

 به هرحال اکثرشبها با خواهرزاده ها میرفتیم خیابون گردی  . همچینم بد نیست گاهی بزنی به دیوونه بازی و آهنگ و با صدای بلند گوش بدی و بری بستنی قیفی لیس بزنی!  واصلا هم یادت نباشه درس ومشق ... به چنده  ؟؟

وسط این مهمون بازی ها یکی ازخواهرزاده ها اُردکی هم خریده بود وکلی با این بچه اردک خوش گذروندیم . یکی ازبچه ها صداش میکرد : خاله ! یکی میگفت : جیگرطلا ! یکی میگفت: دایی جون . گاهی آخرشبها که همه مثل لشکر تاتار به خونه مادرم میرفتیم همراه خودمون میبردیمش و اون و تو طشتی وسط هال میزاشتیم وکلی با شنا و زیرآبی رفتن نیمه وجبی کیف میکردیم . مادرم میگفت : خداوکیلی دیگه دست ازاین جونور بردارید ! خونه ام وبه کثافت کشیدید . اما عمرا تاامروز که سیزده بود ما گوش به حرف حاجی خانم داده باشیم  . امروزهم که همه رفتیم سیزده بدر تو پارک شهرمون ،اردکمون کلی  برای خودش گردش کرد و سیزده اش و بدر کرد . فکرکنم تاسال دیگه نشده اون بره خونه شوهر،بچه توبغل ،  الا من و نوه های مادرمن ...

سیزده بدر رفتن، فکرنکنید کار ساده ایی بود تو پَستی بلندی های پارک ،شوهرخواهرام و خواهرزاده هام ، مجبورشدن ویلچر و ازچندقسمت بلند کنن و منم کلی شرمنده بشم . اما همینه دیگه ، اجرشون با آقاااااا.

برادرم و خانواده اش از اول عید تا آخرعید رفته بودن به روستای زادگامون و پسرکشون که سرباز بود مجبور شده بود اینجا بمونه . طفلک پلیس راهنمایی رانندگی بود و مجبور بود ازصبح تا سه بعدازظهرسرکارباشه و چندساعتی استراحت میکرد و دوباره میرفت تا یازده شب ، گاها تا دوازده شب !!

گاهی اونم به جمعمون اضافه میشد . ظهرها که میومد خونه میگفتم : عمه !معلوم نیست شب کجا باشیم و هماهنگ میکنیم . این واژه <هماهنگ میکنیم> کلی برای خودش خاطره شد. اولین شبی که هماهنگ کردیم! خونه خواهرم بودیم که اومد.  بچه ها کلی کیف کرده بودن که میتونن ازنزدیک موتور پلیس و ببین و سوار بشن!!  وحتی بی جنبه ایی و به جایی رسوندن که با کلاه و موتور پلیس عکس هم گرفتند !! خیلی برام کیف داشت که برگهای جریمه را ازنزدیک ببینم  . طفلک میگفت : عجب کاری دستمون دادن ! ازیه طرف جریمه نکنیم فرمانده دعوامون میکنه . ازیه طرف که جریمه میکنیم ملت نفرینمون میکنن .

خواهرم که تازگیها ترسش ریخته و رانندگی میکنه ،گفت : عمه جان!  لازم نیست همه خلافهای رانندگی و جریمه کنی . اگر کسی و دیدی که ماشینشو درست گذاشته سرکوچه وجلوی دید ملتی که میخوان بیان تو خیابون وگرفته ، پدرش ودرآر وجریمه اش کن ! اگر کسی دیدی داره پشت فرمون اس ام اس بازی میکنه هم  جریمه اش کن!  اما اگرکسی و دیدی که کمربندش و انداخته روی شونه اش ونبسته لازم نیست جریمه اش کنی !!! گفت چرا ؟ گفت برای اینکه منم همین کارو میکنم  باکمربند که نمیشه رانندگی کرد !! توجه داشته باشید بعضی ازآئین نامه های ما که نوشته میشن شاید بعضی ازعمه ها مینویسن که البته بدرد همون عمه های مبارکشون هم میخوره .

بعضی ازشبها با بچه ها میرفتیم یه سری به برادرزاده میزدیم . صورت خوشگلش حسابی سوخته بود . وقتی بهش میگفتیم خسته هستی ؟  طفلک میگفت : نه فقط کمر و پاهام خشک شده !!  جا داره ازهمینجا به پلیسهایی که جریمه نمیکنن ،خسته نباشید بگیم . بقول برادرزاده ام  خیلی ازدخترکهای ورپریده دور ازچشم بابا ، ننه اشون ، به جای خسته نباشید ، ازتو ماشین بوسه های هوایی میفرستادن . استغفرالله ازدست این ورپریده ها ی خوشگل که به پیروجوون رحم نمیکنن .

خلاصه  ایام عید نوروز هم گذشت .انشالله به همه خوش گذشته باشه . خداکنه اگرتواین روزها غمی  ازدل کسی برنداشتیم ، غمی هم به غمهای دیگران اضافه نکرده باشیم .

 

 ازقبل نوشت : بابت بالابر ماشین فعلا که راضی هستم . برای دیدن عکس بالابر  میتونید تو گوگل باسرچ کلمات بالابر ویلچر خودرو – کارگاه صنعتی کاوش یه سری اطلاعات کامل بدست بیارید . اما گفته باشم خوشگل نیست !! اما برای استقلال داشتن یک معلول خیلی عالیه . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:5  توسط دیبا  | 

سلام

یکی ازمشکلاتی که ما معلولین قطع نخاع داریم جابجایی ویلچرمون هست . بااینکه من به کمک برادران دوست داشتنی هموطن بااین مشکل کناراومدم اما گاها خیلی وقتها ازاینکه کسی نیست ویااینکه متوجه نمیشن که من احتیاج به کمک دارم خیلی عذاب میکشیدم. دوستانی که ماشینهای مناسب سازی دارند ( به وسیله بالابر ویلچربه روی سقف ماشین نصب میشه ) ازاین لحاظ خیلی راحت هستند اما مشکل اینه که ماشین حسابی ازریخت وقیافه می افته .

 دوهفته پیش که ازانجمن برمیگشتم . ماشین یکی ازبچه ها رادیدم که نسبت به ماشینهای دیگه بالابرش یه کمی شیک تره . باخودم حساب کردم مستقل بودن خیلی ازقرتی بازی بهتره . بعد ازپرس و جو زنگ سازنده اش که درتهران هست زدم . گفت حتما برای نصب باید به تهران بیائید .  حالا مونده بودم که چطورتا تهران بریم !! برادرزاده ام سربازه گفت تا عید باید شیفت باشه . برادرم گفت بخاطرشلوغی کارو ندادن مرخصی اداری باشه بعد ازعید  . شوهرخواهرم قلب عمل کرده ....

همیشه که آدم فقط  موقع بردن پلاستیک سنگین آشغالها   یاد شوهرنمی افته! یکی اش هم همین موقعهاست که آدم می فهمه شوهر چه موجود مفیدیه . خلاصه با ایمان به اینکه < گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید دردیگری > خداوند یکی ازآشنایان که مسافرتهران بود و سرراهمون گذاشت . قبل ازاینکه به تهران بیام با سازنده ویلچر هماهنگی کردم که دستگاه بالابر آماده باشه و البته مبلغی هم به عنوان بیعانه به حسابش واریزکردم . چندباری هم زنگش زدم که پسرخوب !فلان روز اونجا هستم نکنه مارا بزاری سرکار!!!

خلاصه با همون رحمت خدا به خوشی وخرمی همراه مادرم ظهربود که به تهران رسیدیم .  اون روز تو مهمانسرایی که خواهرم ازطرف اداره شون رزرو کرده بود استراحت کردیم وفرداش برای یکسری کارهای عقب افتاده به اداره مرکزیمون رفتم . فردای پس اونروز به کمک رحمت خدا به طرف شهرک قدس برای نصب بالابررفتیم . سازنده بالابر برای اینکه معلولین اذیت نشن  اتاقکی و بایک تخت تدارک دیده بود . درسته که اتاق کوچکی باحداقل امکانات بود اما نمیدونید چقدرخواب روی اون تختی که آفتاب روش افتاده بود می چسبید  . فکرکنم چهار، پنج ساعتی نصب بالابر طول کشید .وقتی کارنصبشون تموم شد آقای سازنده با شوق عجیبی اومد ومنا به کارگاهشون برد . خیلی خوشحال به نظرمیرسید ( مدیونید بگید بابت پولی هست که گیرش اومد ) بعد ازسالها احساس کردم کسی کاری و با عشق انجام داده . همون موقعی که ماشینم وکه دیدم کلی خندیدم وگفتم : ماشین بیچاره منا ببینید شده وانت نیسان !! بنده خدا با ذوق وخوشحالی کار با بالابر و یادم میداد و منم حسابی برای خودم کیف کرده بودم  .  بعدش با آشنامون تا کرج رفتیم ( بنده خدا میگفت میترسم راهها راگم کنی ) و ازاونجا خودم و مادرم عین دوتا دخترک فراری تا قزوین برای دیدن خواهرم رفتیم .

وقتی به درخونه خواهررسیدم برای اولین بار ویلچرم رابدون کمک کسی سوارشدم وکلی برای خودم کیف کردم .  دوروزی هم اونجاها بودیم . بیشتروقت تو خونه با خواهرزاده ها وبچه هاشون گذشت . گذشت اما خداراشکر خوب گذشت . برای برگشت خواهرزاده ام خیلی اصرارکرد که بیاد و خودش بعدا با اتوبوس برگرده  . گفتم : نمیخواد جاده که مشکلی نداره . آروم آروم میریم هرکجا خسته شدیم استراحت میکنیم .

صبح زود بود که ازخونه خواهرم دراومدیم . خدامیدونه مادرم چه ختم ودعاهایی برای سلامت رسیدنمون نخونده باشه . یکساعت به یکساعت خواهرم زنگ میزد ومیگفت کجا رسیدید ؟ با تابلو یه فرعی به فرعی رفتم فکرکردم استراحتگاهه ، نگوجاده قدیم قم بود .( مدیونید بگید اسکول) هرچی جلوتر رفتیم فقط ماشین های سنگین بود که ازجلو و روبرو میومدن !! گفتیم هرچی بادا باد دیگه نمیشد دور زد وبرگشت . فکرش کنید باسرعت پنجاه تا پشت سریه عالمه تریلی را ه بیافتی . اون جماعت راننده چی فکرمیکنن !! فقط بگم وقتی تابلو ورود به اتوبان ودیدم وبه مسیراصلی برگشتم حداقل دو تا ازتریلی ها  ازاون بوقهایی که یعنی کجا میری مَشنگ خانم ؟! برام زدن ومنم تو دلم گفتم : حیف که وقت ندارم وگرنه پدرتون ودرمی آوردم ...

ظهربود که به قم رسیدیم . یاد نمیدم کی برای زیارت به قم رفته بودم . تو شهرقم رفتیم و درست کناردرب ورودی 21 صحن ،کنارتابلوی حمل با جرثقیل پارک کردیم ! مادرم پیاده شد و با پلیسی که اونجا بود صحبت کرد بنده خدا گفت : زودی برید زیارت و برگردید . اونجا هم بدون کمک کسی سوارویلچرشدم . مادرم برای تجدید وضو و زیارت رفت وخودم گردش کنان به حرم رفتم . ورودی خواهران پله داشت . منم روبروی درب ورودی آقایون که ضریح حضرت معصومه پیدا بود نشستم و زیارتنامه و نمازم راخوندم و بعدش تنهایی برگشتم تو ماشین . خیلی کیف داره آدم بتونه خودش کاراش و بکنه و مرتب ازکسی کمک نخواد .

شهربه شهر گذشتیم . عجب بیابون وآسمون قشنگی ! باورندارید خودتون برید جاده اردستان ،نائین وببینید . چندجایی نگه داشتم و همون داخل ماشین یه کم استراحت کردم . دست راستم خیلی درد گرفته بود ( برای اینکه گاز وترمز وبادست کنترل میکنیم ) . توجاده اصلا حوصله صحبت کردن نداشتم و فقط آهنگهای که خواهرزاده ام روی فلش ریخته بود وگوش میدادم . آروم وقشنگ بود . همه اش تومایه های چرا رفتی ؟ حالا من ممیرم به جون عمه ام  . مادرم گهگاهی میگفت : خواب نری ! میگفتم : مامان خیالت راحت من شبها هم خواب نمیرم!!  بدو بدو حالا  .

وقتی به شهرمون رسیدیم هوا تاریک شده بود . چه حسی آرامشی  داره آدم بعد ازمدتی به شهرش برگرده  وچه حسی خوبتری داره که آدم به خونه اش برسه و روی تختش ولو بشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 1:13  توسط دیبا  | 

سلام

همینطوری که تو چندپست قبلی قول داده بودم که دست نوشته ی یکی ازدخترکان ضایعه نخاعی رابنویسم امشب فرصتی پیش اومد . شاید ازلحاظ نگارش مشکلاتی داشته باشه اما دوست داشتم همینطوری که خودش نوشته براتون بنویسم . این دخترک حدودا پنجسالی هست که تصادف کرده ، بیشتراوقات از ویلچراستفاده میکنه اما خداراشکرشدت ضایعه نخاعی اون کمتر ازماها هست واگر تنبل بازی درنیاره گاها با واکر آمد وشد میکنه . یکی ازبهترین بازیکنان تیم بسکتبال ما هست . تو  کل تیم های بسکتبال با ویلچربانوان کسی و ندیدم که قدرت پرتاباش بخوبی اون باشه ، یکی ازخوش اخلاق ترین دخترکان معلول ما هست ( مدیونید اگر فکرکنید من دارم جهت ستاره تیممون ویکی ازبهترین دخترکان معلول شوهریابی میکنم.  به کسی میدیم که کس باشه ،، پیرهن تنش اطلس باشه ) مدرک کارشناسی اش وگرفته بوده و قراربوده که با یکی ازآشنایانشون ازدواج کنه که حادثه تصادفش همه چیز وخراب میکنه .

برای سلامتی وعاقبت بخیری همه دخترکان معلول دنیا که فقط به جرم معلولیتشون مجبورن تاآخرعمرشون مجرد وتنها  بمونن دعا کنید . دخترکانی که گاها به علت فقر اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی ...، ترس ازتحقیر وسوء استفاده جنسی و نداشتن امنیت !! ازخیلی خواسته های پیش پاافتاده یک انسان گذشتند ( حسرت یک مسافرت ) و به صورت پنهانی و انزوا و گاها با ضرب و شتم اطرافیانشون ، روزشون وشب میکنن . کسانی که اومدن بهار اونها به قشنگی بهار خیلی ها نیست!!

  هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب ،،،، باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور  

-------------------------------------------------------

هروقت بهش نگاه میکنم باورم نمیشه ! پیش خودم میگم نکنه دارم خواب می بینم اما موقعی که می خوام ازجام بلند بشم می بینم نمی تونم ومجبورم که ازش کمک بگیرم اونوقته که باورم میشه خواب نمی بینم بلکه حقیقت اینه که این وسیله ویلچر،شدن پاهای من ! اما خب چاره چیه خواست خدا بوده نه تنها پاهای من بلکه تمام وجود من ازآن خداست خودش داده حالا خودشم پس گرفته، پس راضیم به رضای او . 

 حالا بگذریم، می خوام بگم معلولیت باهمه سختی هایی که داره ، شیرینی های خاص خودش هم داره . من دردنیای معلولیت به چیزهایی دست پیدا کردم که شاید اگرسالم بودم هرگز بدست نمی آوردم . اول اینکه ازدنیای اولم یعنی دنیای آدمهای سالم بیرون اومدم و وارد جامعه معلولیت شدم ومن این موقعیت راتقدیر بد نمیدانم بلکه فرصت دوباره ای می دونم که خدا تو زندگیم به من داد تا هم درد بشم با آدمهای معلول و اونها رابهتر و بیشتردرک کنم و همینطوری هم شد .

دوم اینکه من فکرمیکنم صفا و صمیمیتی که بین بچه های معلول هست آدمهای سالم تا حالا اون راتجربه نکرده باشند و من تجربه کردم و درکنار این آدمها خوشحالم .

سوم اینکه به خدای خودم نزدیکتر شدم نه اینکه ازش دوربوده باشم نه ، من همیشه تو کارها وزندگیم خدارا درنظرمیگیرم وبه اون توکل میکنم اما معلولیتم باعث شد بیشترصداش بزنم و واقعا احساس میکنم که بهش نزدیکتر شدم و این ازهمه چیزبرام لذت بخش تره تو زندگی .

چهارم اینکه منی که تاقبل ازمعلولیتم به ورزش علاقه ای نداشتم اما حالا وارد عرصه ورزش شدم و به  ورزشکارشدنم افتخار میکنم و این را هم مدیون معلولیتم می دونم .

ودرآخراینکه بچه های معلول فکرنکنن که با معلولیت چیزی را ازدست دادن بلکه به این فکرکنن که چه چیزهایی رابدست آوردن که شاید ارزش این موقعیتهای بدست آمده بیشتر از ارزش را ه رفتن باشد . نمیخوام بگم معلولیت سخت نیست ومشکل نداره ! چرا مشکلات زیادی هم داره که ناگفتنی است اما همیشه باتوکل بخدا ازاین پل مشکلات عبورکرد و به اوج موفقیت وشادکامی رسید . انشالله

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:16  توسط دیبا  | 

سلام

یکشنبه ایی ساعت هشت شب خونه یکی ازهمکارم دعوت بودیم . همکارم تقریبا همسن وسال خودم هست . ازدواج نکرده و مجردی زندگی میکنه . فوق العاده خوش سلیقه و ترتمیزه .( مدیونید اگر فکرکنید شوهرگیرش نیومده یه جورایی خیلی ایده آلیست فکرمیکنه )  اگرمیتونست  این مقوله بحثهای سیاسی وکناربزاره به جان عمه ام لنگه اش تو خاورمیانه پیدانمیشد .

یه مدتی هست که عجیب به رنگ سفید علاقه پیدا کردم  نمیدونم بخاطرسن و سالم هست که علاقه من از رنگ قرمز یهویی به رنگ  سفید کشیده شده !! ویا بخاطر تحریم های سیاسیه ! به هرحال بلوز و شلواری که انتخاب کردم تقریبا همش تو مایه های سفید بود ( عمرا اگر بتونید منا با مقنعه و مانتویی به جز رنگ سیاه وسرمه ایی ببینید هرچی باشه ما دخترکان زمان انقلاب و جنگ و آتش بس و جهادسازندگی و صرفه جویی اقتصادی و تحریم و... هستیم )

  تقریبا نزدیکیهای خانه دوستم رسیده بودم که به دلم افتاد کاشکی!! گل فروشی سرراهم بود حداقل شاخه گلی میگرفتم . همون لحظه پشت چراغ قرمز پسرکی که گل نرگس میفروخت نزدیکم اومد با دستپاچگی یه دسته گل کوچولو خریدم .

 مادرم همیشه میگه :دخترم وقتی میخواهی آرزو کنی اول همیشه آرزوهای خوب وبزرگ از خدا بخواه شاید مرغ آمین داشته باشه رد بشه.  و من خاک برسر! چه میدونستم درست همون موقع شب ،بالای چراغ قرمزسرچهارراه، مرغ آمین یه کاره نشسته! اگریه ذره حواسم جمع تر بود الان داشتم درمورد خیلی چیزهای مهم ازشما نظرخواهی میکردم ( مدیونید اگر فکرکنید درمورد اینکه مهریه باید چندتا سکه باشه  یا اینکه کارکدوم آرایشگربهتره سوال میکردم ) .

به هرحال همین که به خانه دوستم رسیدم قبل ازاینکه باموبایل زنگش بزنم که بیاد و ویلچرم و بده بقیه دوستان هم رسیدن و با هم داخل رفتیم . اینقدرخانه دوستم  تمیزه که حیفم میومد بااین ویلچرخاکی روی فرشاش برم و با یه دستمال پارچه ایی کمی ازخاکهاش وپاک کردم اما میدونستم عمرا اگر پنج درصد ازخاکهای ویلچرهم پاک شده باشه ! اما چه کنیم دوستی باما همینه ، همش که نمیشه منفعت باشه  .

بعد ازاینکه باچای پذیرایی شدیم با پیشنهاد صاحبخونه برنامه بیست وسی هم دیدیم . بعد ازبرنامه و کلی حرف درمورد گرانی ویارانه ها و دادگاه اختلاس کنندگان و... با دف زدن صاحبخونه ( مدتی هست که تمرین میکنه ) خداراشکر ازبحثهای سیاسی خلاص شدیم .

دوستم روی کتابچه نت ها با رعایت کلیه قوانین دف برامون میزد . همینکه دوستم به آشپزخونه رفت منم همچین دف بی قانون ( کوچه تنگه ، بله ، عروسه قشنگه ، بله ) رانواختم که به جان عمه ام مطمئنا تمام همسایه های طبقه بالایی و پایینی آپارتمان دوستم ازقرکمر خودشون وکشتند . کلی خندیدیم وخوش گذروندیم . اون شب من فهمیدم که ماها چه توصف نانوایی چه موقع دف زدن کلی با بی قانونی کیف میکنیم  .

به هرحال اون شب برنامه بفرمائید شام هم دیدیم . شرکت کنندگان چهارتا پسربودن که یکی ازاونا پسرک اصفهانی بودکه اینقدرقِربه ماتحتش داد که هرچی جنس مونث بود و ازجنس مرد دلزده کرد . به هرحال هیچکس به غذا پختن پسرکان توجه نداشت وهمه بیشتر به نحوه رفتار اونا توجه داشتند.  البته سرانتخاب کدومشون بهتره ؟؟ چندتایی ازدخترکان با توافق و پذیرش هوو بودن به مهدی رای دادن . گفتیم همچینم بدترنبود که به جای برنامه بفرمائید شام  ؛ برنامه بفرمائید شوهر!!!   اجرا میشد . البته حسام همون پسراصفهانی که برای انجام  هرکاری ازدست دادن تا به هم زدن غذا صدتا قرکمر میداد مطمئنا تاآخرعمرش بیخ دل ننه اش باد میکرد .

خلاصه شام ما هم حاضرشد . برای اینکه خسته نشم روی مبل نشسته بودم و همگی کاملا سنتی روی زمین دور سفره نشسته بودن . پیش غذای ما سوپ جو با قارچ بود . شام گوشت پلو بود همراه با سالاد شیرازی . البته قبل ازشام ما آب هویچ بستنی و میوه هم نوش جان کرده بودیم .

 ساعت ازیازده شب گذشته بود که برگشتیم . هنوز ازخونه خارج نشده بودیم که دوستان گفتند به میزبانی دوستمون نمره بدیم . یکی گفت : من ده میدم . منم دستم وبه صورت اینکه من به شما نمره میدم بالا آوردم . به دوستم گفتم من به شما نمره هشت و میدم . گفت چرا ؟؟؟ گفتم درسته که میزبانی و شام شما عالی بود اما چه معنی میده آدم دف باقاااااانون بزنه ؟! تازه بخاطرنون ونمکی که خوردیم ، باارفاق فقط دونمره تون کم میشه  ! به هرحال جای شما خالی شب بسیارخوبی بود . 

میناجان  جای شما بسیارخالی بود! ازاول تا آخر مهمانی ذکرخیرشما بود ( یکی ازدوستان که همیشه تواین جمع صمیمی حاضربود ولی حالا بخاطرادامه تحصیل خیلی خیلی ازما دورشده گاها به وبلاگ منم سرمیزنه.  دوستان خوب هیچوقت بادوری مسافت ازخاطرآدم نمیرن  ، آخرین باری که دیدمش اتفاقی توصحن امام رضا بین اون جمعیت  بود . صورتش غرق اشک بود )  .

راستی مهرناز آدرس وبلاگ شما چی بود ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:0  توسط دیبا  | 

سلام

بااینکه تو ایام تعطیلات درسی هستم اما نتونستم چیزی بنویسم ! بدتراز بد اینکه نتونستم به دوستان وبلاگی سربزنم !! قضیه داره ( مدیونید بگید مثل همیشه ) .

چندروز پیشتر انتخاب واحد داشتم قبل از روز انتخاب واحد برای واریزمبلغ ثبت نامی به دانشگاه رفتم که روز انتخاب واحد مشکلی پیش نیاد . خلاصه رفتم و به امید شانزده ام بهمن که بدون دردسرفایلم بازبشه  . صبح شانزده ام وارد سایت دانشگاه شدم دیدم درسی ارائه نشده نزدیکیهای ساعت ده صبح یکی ازدوستان زنگ زد و گفت : انتخاب واحد کرده وکلاسهایی که استادهای خوب دارند ( ازنظردانشجویان استاد خوب به استادی گفته میشه که حضورو غیاب نکنه ، جزوه مشخصی بده و مهمتره ازهمه اش نمره بده اساسی ) داره پرمیشه .

 باعجله اومدم سیم مودم و وصل تلفن کنم که اشتباهی به برق زدم و حسابی رایانکم بو و بَرنگ راه انداخت . زنگ یکی ازهمکارهای واحد کامپیوتراداره مون زدم گفت : عزیزم مُودمت سوخته وحداقل چند روزی طول میکشه که دستگاهت روبراه بشه  . ( بعدا باحساب سرانگشتی گفتم :مگه دیوونه هستم که این رایانک قراضه ام و برای تعویض مودم بفرستم پایتخت ،حالا کی بره ، کی برگرده !!  خب میرم خط ای دی اس ال وصل میشم که به میمنت این ماه مبارک هم قیمتش تخفیف خورده هم سرعتش بالاتره ، هم میتونم باخیال راحت تر شبها تا صبح چت کنم و روزها هم  وبلاگ نویسی ) .  

 زنگ خواهرزاده ام زدم خونه نبود . زنگ یکی ازهمکارام زدم گفت اینترنت اداره قطعه ! زنگ یکی ازهمکلاسیها زدم جواب نداد . گفتم : لعنت برشیطون ، میگن شانس معنی نداره ، پس این یعنی چه ؟ عصرشانزده ام هم چندنفری ازدوستان دوران دبیرستانم از یک هفته قبل خونه ام دعوت بودن ( هفت هشت نفری هستند که مهمونیهای دوره ایی دارند وچندباری هم تو طول ترم دعوتم کردن اما بخاطردرسها نرفته بودم وچندباری میخواستند بیان که با وعده سرخرمن یه جوری تا بعد ازامتحانات موضوع مهمون بازی و ماست مالی کرده بودم ) . 

 قراربود ساعت پنج بیان . نمیخواستم مهمونی کوفتم بشه به هرحال گفتم بهتره درمورد انتخاب واحد فکرنکنم وانشالله مثل ترم قبل که یکی ازاستادهای آشنا ، سه سوته بعضی ازساعتهای کلاسم را جابجا کرده بود مشکل وحل میکنه.

نزدیکیهای ساعت شش بود که یکی یکی تشریف آوردن ( خیلی تعجب آوربود که اینقدر زودن اومدن !!! چون اونا وقتی میگن پنج یعنی هشت شب !!!) .

 دوستام دوتاشون هنوز مجرد هستند !!! اما چهارتاشون متاهل هستند و خلاصه جای شما خالی عجب گفت و شنودهایی شد . درمورد خیلی چیزها حرف زدیم . از روابط پنهانی زنان متاهل ( یکی ازدوستام تو دادگاه کارمیکنه ) تا کلاه گذاشتن دخترکی با آوردن آزمایش ادرار یک زن حامله وخودش وبه ریش مردکی بستن ( یکی ازدوستام تو آزمایشگاه کارمیکنه ) تا صحبت از خیابانهای تایلند و روانشناسی آقایون و گران شدن سکه و مصالح ساختمانی و و....

یکی ازدوستان مجردم که تازه ازسفر اروپا برگشته بود برای اینکه به ریش رفقای متاهل بخنده و بگه بشورید و بسابید تا جونتون دربره ، برجک ایفل کوچولوی برنزی جهت برگ سبزی تحفه درویش آورده بود که به همه ما کادو داد . چند باری که صحبت ازدواج دوستان ترشیده ام  پیش اومد . همچین دعا حواله جماعت ذکور کردن که اگریکی ازاون جماعت ذکوراز پشت در استراق سمع میکرد بی بروبرگرد خانه منا به آتش میکشیدن.  اما باید اعتراف کنم که من درکمال حماقت تمام جهت دفاع ازحقوق مردان وفادار ایران زمین ، به اونا گفتم : من اگر برگردم به بیست سالگیم ( سالم بودم ) حتما دوباره ازدواج میکردم و اونا همگی با اشاره دست و صورت و زبان گفتند : خاک برسرت .

فردا با همکلاسیهام که تماس گرفتم کلاسها پرشده بود ( به جزیه استاد که تو سخت گیری زبان زباد تمام دانشگاههای دولتی وآزاده )  . بااستادآشنام تماس گرفتم . گفت به جان عمه ام تا کلاس همون استاد پُرنشه امکان جابجایی نیست .

 حالا من درست مثل اُسکولا نشستم ببینم تو این هفته یا زمان حذف اضافه چه خاکی بایدتو سرخودم بریزم . خدا کنه جناب استاد  مزخرف حداقل مجرد باشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:5  توسط دیبا  | 

سلام

میخوام ازامروزم بنویسم ، امروز!! الان که امروزنیست!  ساعت ازدوازده شب گذشته اما برای من ،تا قبل ازطلوع قشنگ صبح، هنوز امروز حساب میشه .

صبحی اون زندانی بابت موضوعی دادگاه داشت. ( پست شماره 110 ) همسرش برای دیدنش اومده بود دیدار تو دادگاه هم یه ملاقات حضوری مفتی حساب میشه ( ملاقات حضوری برای خانواده زندانیها ماهی یکبار اونم چنددقیقه ایی بیشترنیست ) .برای ورود به دادگاه باید حتما دادخواستی ، نامه ایی ... داشته باشی . وگرنه هیچ جوری راه نمیدن .

یکی ازدوستان دبیرستانم کارمند دادگستری هست . قرارشد با اون زن زندانی برم دم دادگاه اگر راهش ندادن زنگ دوستم بزنم تا باوساطتش زن زندونی بره داخل دادگاه ( دوست نداشتم قبلش زنگش بزنم ) . وقتی تو کوچه دادگاه رفتم زندانیها را دیدم که ازماشینی بشکل مینی بوس که پنجره هاش بارنگ سفیدی پوشیده بود و داخلش عین یه قفس حصاربندی بود پیاده شدن . ندیده بودم که چطورکسانی که دستها و پاهاشون بسته هست ازمینی بوس پیاده میشن . بایدروی پله مینی بوس می نشستند وپایین می اومدن .

من جایی رفته بودم که دوست نداشتم اونجا باشم . جایی بودم که آدم بدها وآدم خوبها کاملا فرق داشتند . آدم بدها ، رنگی پریده و مات داشتند و پیراهن شلوارآبی رنگ و یه دمیاپی بدون جوراب پاشون بود و یکی ازدستاشون را به دست سربازی بسته بودن و جفت پاهاشون هم به هم زنجیرکرده بودن ، آدم خوبها ما بودیم که نگاهشون میکردیم و تو دلمون برای اونا نُچ نُچ میکردیم . نمیدونم باید برای اونایی که بخاطر ظلمی که به خودشون کردن ( اعتیاد ) متاسف باشم یا برای اونایی که به جای کمک ، بد و ازبد ، بدترکردن و درحق دیگران ظلم کردن ،متاسف باشم . مادرم همیشه میگه هیچوقت نفرین نکن ، اما استثناء دلم هیچ جوری نمیتونه آبا واجداد ، رئیس حراست اون زندونی وبیخیال بشه .

یادم میاد سال سوم دبیرستان که بودم شعر ( عجب صبری خدا دارد! ) و با دِکلمه سرصف صبحگاهی خوندم . اونموقع برای اینکه فقط و فقط شعرش و دوست داشتم خوندم واصلا نفهمیدم چرا خدا عجب صبری داره ... امروز تو این هوای ابری دلگیر ، خدا رادیدم که عجب صبری داره !! امروز من جایی بودم که احساس کردم دلم داره ذوب میشه . جایی بودم که دوست داشتم روی پاهای خدا بیافتم و زار بزنم که به همه زندونیهای بی گناه کمک کنه . دوست داشتم خدا ، عاقبت همه ما رو ختم به خیرکنه . دوست داشتم که خدا هیچوقت بهم مهلت ظلم کردن به کسی و نده .

بعضی ازدوستام که کلاسهایی میرن که آرامش پیدا کنن بارها و بارها میگن : یکی ازاصول آرامش اینه که جایی که غصه هست نباید بری جایی که حرف غمه هست نباید باشی . نباید به حرفهای کسی که حرفش ، حرف غمه گوش بدی . درکل میخوان بگن بخور و بخواب و خوش باش و بقیه را بخودشون بسپارتا بمیری . اوناهم کور بشن اشتباه نکنن ویا مشکلی نداشته باشن .

یعنی واقعا ما مثل یه زنجیربه هم بندنیستیم؟! یعنی ما نسبت به هم هیچ مسئولیتی نداریم . یعنی هدف اززندگی ما هیچیه ! یعنی ما اینقدر خودخواه شدیم که برای هیچ کسی هیچ وقتی نداریم ! یعنی اینقدر قرآن میگه دست نیازمندی وبگیرید . یعنی اینکه فقط یه پیرزنی و ازخیابون رد کنیم و یا خانم خوشگله کنار خیابون و به خونه اش برسونیم !یا اینکه ویلچریک معلول و ازپله ها بالا بکشیم ؟ همین !!

گاهی به اون زن آقا چوپونه که وسط دل کوهی داره زندگی میکنه و نگرانی اش فقط و فقط اینه که چرا تازگیها ،مرغ سیاهش به جای دو تخم ، یه تخم میزاره و چرا شیربزش کم شده و برای آبستنی گاو خال خالیش ذوق میزنه ، حسودیم میشه ... اما حضرت عباسی همون خاتونم ، اگر بارون نیاد دلش برای جک وجونورهای بیابون که تشنه موندن می سوزه ودعا میکنه واگر بخواد آب داغ دیگی و روی زمینی بریزه ، بسم الله ، بسم الله میگه که نکنه خدای نکرده بچه اجنه ایی بسوزه !

کناردم دادگاه کنارمن ، یه پسربچه ایی حدودا سه ساله همینطور یه ریز عَرمیزد . مادرش هیچ عکس العملی نشون نمیداد شاید فقط جسدش اونجا بود اما روحش خدا میدونه درگیرکدوم یک ازمشکلاتش بود . یه مشت پسته ازکیفم درآوردم .( مدیونید اگر فکرکنید که میخوام بگم که چقدرمن خوبم ! ) به مادرش دادم که بهش بده.  اما طفلک با اون دماغ دراومدش میگفت نمیخوام . به پسرک گفتم  : نگاه آسمون کن ببین میخواد برف بیاد!! . گریه اش بند اومد ودماغش وبا گوشه آستینش پاک کرد و نگاهی به  آسمون کرد با زبون بچه گی اش یه چیزی گفت که من نفهمیدم . شاید گفت : خودتی یارو.....

دوباره بهش گفتم اگر برف بیاد خیس نشیم . نگاهی به سقف سر در دادگاه انداخت و خودش و بیشتر زیرسقف کشید وکلی کیف کرد که بالای سرش سقفیه وبالای سرمن سقفی نیست . طفلک یکی یکی پسته ها رامی شکست و پوستش هم وبه خودم میداد . آروم شده بود وکلی با ذوق نگاه به آسمون میکرد و منتظربود که برف بیاد .

ما آدم بزرگها هم گاها میتونیم با دادن امید به <برفی> که شاید هیچوقت نیاد دل کسی و شاد کنیم . شاید بتونیم فقط با گوش دادن به حرف کسی دلش و آروم کنیم . خیلی وقتها براتون پیش اومده که میدونید قرارنیست کسی مشکلات شما راحل کنه اما فقط دوست دارید باهاش حرف بزنید . دوست دارید کسی به حرفاتون گوش بده تا دلتون خالی بشه . حداقل اگر یه وقتی اسممون وگذاشتیم <یه دوست >برای گوش دادن به حرفای دلٍ دلتنگش هم یه وقتی و خالی کنیم ...

میخواستم از عصرامروز هم بنویسم که بخاطر دلتنگی به انجمن رفتم و و از دست نوشته یکی ازدخترکان قطع نخاع براتون بنویسم . نوشته ساده ایی که داد من فقط بخونم و منم ازش اجازه گرفتم که میخوام جایی بنویسم . گفت باشه بنویس فقط اسمم وننویس . گفتم چشم خوشگله . اما متاسفانه فرصت نشد . انشالله تو پست بعدی مینویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 3:12  توسط دیبا  |