۲۳۴)_  هیچکس نمی آید


وقتی که
ما امیدمان را به دیگران
از دست می دهیم
حالمان خیلی بهتر می شود
یعنی اصلاً نباید منتظر بود
به همین جهت است که
دکتر ناتانیل بِرَندن ( Nathaniel Branden ) که
بهترین متخصصِ
اعتماد به نفس و حرمت نفس بود
شعارش این بود که
"nobody is coming"
هیچ کس نمی آید
منتظر هیچ کسی نباشید
و ما قرار است
خودمان از خودمان
مراقبت و مواظبت کنیم
وگرنه
هیچ جایی
هیچ خبری نیست....

(جناب دکترهلاکویی روانشناس)

233) - سوگلی ها ی بدشانس

 سلام 

امسال درست ازموقع سال تحویل بود که ازطرف همسرخواهرم استارت <چقدرچاق شدی > زده شد  ، خواهرم مهربانانه میخواست حال خوشم ناخوش نشه گفت : نه بابا اصلا فرقی نکرده فقط بخاطراینه که  لباس روشن پوشیده اینجوری به نظرمیرسه .

بعد ازتعطیلات که رفتم کاردرمانی ،هرحرکتی که نمیتونستم انجام بدم ، کاردرمانم چپ میرفت ، راست میرفت  ، میگفت  بخاطر چاقیه 

کلاس نقاشی هم که رفتم صحبت طناب کشی بین خانم ها شده بود ( همه خانم ها خداراشکر سالم هستن ) دوباره مربی ام با پوز خندی گفت خانم فلانی تو هر گروهی باشه ، بخاطر وزنشون ،برنده میشن .

نمیدونم چه حسابیه خودم که میرم جلوی آینه به جز یه دختر خوشگل که کمی تو پره کسی دیگه ایی و نمی بینم  . ملت چشاشون عیب داره یا آینه عزیزم  آخر معرفت شده .

همیشه همینطوره ما آدمها هیچوقت عیب های خودمون و نمی بینیم اگر می دیدیم که دیگه پشت سرهم  غیبت نمیکردیم و دنبال مو  ازماست کشیدن نبودیم .

اواخر فروردین گفتم باید یه فکری کنم ، تا دهن  جماعت حسود و ببندم   ، خداییش کم کم جابه جایی هم داره برام سخت میشه . به مطب یکی ازپزشکان تغذیه و رژیم ، معروف شهرم زنگ زدم .  منشی مطب طبق دستورالعمل حرفه ایی همه منشی ها گفت تمام نوبت ها پرشده ،  ده دقیقه دیگه تماس بگیرید تا نوبت تون بدم .  و بعدش منشی خانم برای دوهفته که امروزصبح  باشه وقتم داد .

وقتی رفتم تو کوچه مطب ، پرنده پرنمیزد ، شروع کردم به نیایش که خدایا کسی و بفرست ویلچرم و ازصندوق عقب ماشین بهم بده . خداوند دعام و استجابت کرد .

بعدش رفتم تا دم مطب ،  رمپ ناجوری داشت که عمرا خودم نمیتونستم ازش برم بالا . دوباره تو کوچه هی رفتم هی اومدم اما باز پرنده پرنمیزد باز دست به دعا برداشتم خدایا کسی و بفرست و باز خدای مهربون دعام و اجابت کرد ، از دور مامور نمیدونم آب بود یا برق و دیدم که  داشت  قبض ها را مینداخت تو خونه ها . بنده خدا با خوشرویی کمکم کرد الهی خیرببینه .

وقتی رفتم داخل مطب چندتا خانم و دیدم که هرکدومشون چندتا ورقه کاغذ دستشون بود و داشتن باهم حرف میزدن . همه اونا تپل ومپل بودن اساسی ، یعنی حسابی اساسی .

باهم شروع کردیم به حرف زدن ، گفتن ما چند تا همسایه هستیم و میخواهیم باهم رژیم گرفتن و شروع کنیم گفتم خوش بحالتون . این کارها اگر گروهی باشه خیلی خوب جواب میده مثل گروه <پرخوران گمنام>،  حیفی که تلگرام داره فیلترمیشه وگرنه منم به گروه <همسایگان پرخور> اضافه میکردید . گفتن اصلا نگران نباش همه با هم میریم واتساپ  .

درد دلامون خیلی شبیه هم بود ، ما اگر باد هوا و آب خالی هم بخوریم باز چاق میشیم ،  همگی مون هم یکی دوست داشتیم که همش داره میخوره حتی شبها بالای سرش خوراکی میزاره که ضعف نکنه اما مثل نی قلیونه ،البته ما زنهای بااستعداد درزمینه چاقی از بدشانسی مون ، دوره زندگی مون تو این  زمونه افتاده ، اگر ما زنهای زمان قاجار و ناصرالدین شاه واون قدیما بودیم مطمینا جز سوگلی های درباربودیم و به زنهای نی قلیونی و استخوونی ، افاده ها میفروختیم .

هرکدومشون که ازاتاق دکترمیومدن بیرون باخنده میگفتن گفته بیست و پنج کیلو باید کم کنم ، یکی دیگه گفت گفته سی کیلو .... تا نوبت به من رسید .

من نمیتونستم برم روی وزنه ( البته افراد ویلچری میتونن برن روی باسکول هایی که بار و وزن میکنن و با منها کردن وزن ویلچر وزن شخص بدست بیاد  اما من اصلا حوصله این کارها را ندارم )  دکترچند تا ورق که برنامه صبحانه و ناهار وشام روش نوشته شده بود و مثل اینکه به همه مریض هاش همینو میداد بهم داد و گفت برای اندازه گیری  فقط دور بازو ، ران ، شکم ... رااندازه بگیر و طبق برنامه پیش برو  تا پونزده روز دیگه که میایی ببینم چقدر فرق کردی و چه برنامه ایی بهت بدم .

برنامه را نگاه نکرده گذاشتم تو کیفم . وقتی رسیدم خونه دیگه ظهر بود ، منی که هیچوقت تا ساعت دو گرسنه ام نمیشد داشتم ازگشنگی تلف میشدم . ظهری طبق برنامه چند تا قاشق ماکارونی که پخته بودم و خالی کردم و خوردم ، دیدم نه بابا اینکه به طاقچه شکمم نرسید بااحساس گناه شدید ،چند تا قاشق دیگه هم خالی کردم و خوردم . خودم به خودم گفت : راحت باش خوشگل خانم کجای دنیا دیدی کسی از شب عید نیمه شعبان که همه دارن شربت و شیرینی میخورن  رژیم بگیره ، رژیم فقط از فردا ....

 

 

   

232) - پهلوون های عاشق

سلام 

کلاس نقاشی ام ،نزدیکای خونه خواهرم هست . به خواهرم اس ام اس دادم اگر نوه ات اونجاست بعد ازکلاس جهت تغذیه روحی بیام دم خونه اتون و اون بره کوچولو و ببینمش .  وقتی که گفت الان بیدارشده تا نخوابیده زودی بیا . مثل عاشقا لحظه شماری میکردم که کلاسم زودی تموم بشه .وقتی استادمون نیم ساعت قبل ازتمومی کلاس کیفش و برداشت و گفت : کاری پیش اومده باید برم شماها هم میتونید برید، مثل بچه های دبستانی کلی ذوق کردم .

سه سوته رسیدم خونه خواهرم ، خواهرم بااینکه خیلی تعارف کرد که ازماشین پیاده بشم اما گفتم کار دارم باید برم . اصلا حوصله اینکه ازماشین پیاده بشم ،  ویلچر بشینم کسی ازپله ها منا ببره بالا دوباره بیاره پایین و نداشتم . خیلی وقتها حاضرم از خیلی مهمونی ها بگذرم اما این سیکل و طی نکنم .

تو ماشین خواهرم چای وکیکی که خودش پخته بود و آورد . حاضرم قسم بخورم خواهر من جز بهترین آشپزهای دنیاست . هرچی بهش میگم حالا بعد از بازنشستگی بیا برو مدرس آشپزی شو،  خیلی جدی  میگه : مگه بیکارم ؟ اینم یکی از میلیون ها استعداد زنان کشورمون هست که در کوچه پس کوچه های شهرمون داره به  فنا میره .

وقتی بره کوچولو و حسابی چلوندمش و دیگه صدای گریه اش دراومد ، گفتم دیگه باید برم . هنوز راه نیفتاده بودم که نم نم بارون شروع شد . دورترین مسیر تا خونه ام و انتخاب کردم . مگه میشه بارون باشه آقای حجت  اشرف زاده  بخونه وکسی خواسته باشه زودی برسه خونه .

تو اون هوای رویایی بهار، جای آقای مهران مدیری خالی بود که بپرسه : تا حالا عاشق شدی ؟ و آقای مهدی سلطانی درجواب شون بگه : تو که پهلوون بازی ! میدونی پهلوون کیه ؟ پهلوون برای یتیم ، پدره ، برای وامونده عصاست .برای دردمند ، دسته ، برای مظلوم حقه ، برای ظالم ، مرگه . برای هرچی نامردیه ترسه ..... پهلوون اونیه که سینه اش سنگ و بشکافه و دلش مثل یک شیشه با یه تقه ترک برداره . همه راشنیدی ، حالا پهلوونی که عاشق نباشه ، پهلوون نیست ، خره ......

بارون  هرلحظه بیشترمیشد .فکرش میکردم همه ما آدم ها یه جورایی پهلوون های زندگیمون هستیم . با درد و رنج های نگو، فراق های جگرسوز ،  بیکاری ، بی پولی ، بی کسی ، بیماری ،نامردی ،  بدبیاری ، ازدست دادن ها ، بدست نیاوردن هامون .... جنگیدیم و گاهی تو آخرین لحظه شکستمون و پشت پا زدن به همه دنیا  ، پشت همشون و بخاک رسوندیم  ، پهلوونی هایی که عاشق بودن و میخواستن با همه بدبیاری ها بازهم زندگی کنن ....