244) - نوزده ام آذر
سلام
امروز نوزده ام آذر شد از اونروزهایی که دلت گرفته و کسی نمیتونه برات کاری کنه . فقط باید بگذره ... بدبختی اینه که اصلا نمیخوای ازخونه بیرون بری حتی اگر یک کارمهم بانکی هم داشته باشی . به بهانه ایی زنگ یه دوست قدیمی میزنی ازشهریه دانشگاه آزاد تا درمورد خونه قدیمی مادر و ... از هردری حرف میزنی می بینی نه بابا وقتی حالت خوب نیست هیچی فایده ایی نداره .
به یک دوست پیام میدم حالم خوب نیست لطفا یه چیزی بگو . اونم فکرمیکنه دوباره عقده تنهایی اومده سراغم . چارقدش و میزاره کنار و نقش یک مرد رویایی و برام بازی میکنه و سخاوتمندانه میگه دوستت دارم خیلی . دور ازچشم عمه اش صلواتی میفرستم ...
بیشتر دوستان ضایعه نخاعی ام و دیدم که تاریخ تصادف شون و با آب وتابی تعریف میکنن . عجیب هم نیست ؛ تاریخی هست که پای آدم و به یک دنیای جدید بازکرده . درست مثل تولد . بدنیا اومدن تو دنیایی که فکرمیکردی می شناسیش اما می بینی چقدر همه چیز فرق کرده و غریب می شی . کاشکی مشکل تغییر ظاهری و راه نرفتن بود دیگه کسی برای احساساتت تره هم خورد نمیکنه با همه پله های دنیا قهرمیکنی حتی گاهی بعضی ها تا اخر عمر بی رحمانه با خودشون ...
اولش غصه اینه که دیگه نمیتونی راه بری و خرابی دل بعدش که کمی دست و پات و جمع میکنی نگرانی زخم بستر ، عفونت ادرارو مشکلات کلیوی ، پوکی استخوان و ... می آید سراغت .
نوزده ام آذرماه ساعت هفت شب تو جاده بندرعباس به یزد، وقتی که فارغ ازاینکه تقدیر برام چه خوابی دیده ، فقط به اینکه حالا امشب شام چی بخوریم و یا فردا مانتو سرکارم شسته نیست و چی بپوشم فکرمیکردم ، تصادف کردم . امان از آن یکصدم ثانیه جاده . امان از دردهای نگو ....
(البته من یک اعتقادات قلبی دارم که همه اتفاقات به ظاهرتلخ یک حکمتی که برای ما روشن نیست و داره اما گاهی دوست دارم بی اعتقادانه بنویسم
... حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد)
سلام، سال 1370 براثرتصادف دچار ضایعه نخاعی شدم سعی میکنم به لطف خداوندتجربیات این مدت زندگیم راباقلمی ساده بنویسم هم درددلی باشه هم تبادل نظری بادوستان قطع نخاع جهت گره گشایی مشکلات زندگیمان .