135) - قناریهای غمگین مسافر

سلام

وقتی شوهرش زنگ میزد گوشی و محکم به گوشش میچسبوند و به هیچ چیز و هیچکسی توجه نداشت میدونست شوهرش برای هرتماس باید ساعتها تو صف بایسته و اونم برای این تماس چقدر انتظار کشیده !( پست شماره ۱۱۰)  توجه که میکردم میدیدم بعد ازهرخداحافظی هنوز گوشی دستش هست . چندباری که تکرارشد ازش پرسیدم این یعنی چه !؟؟ میگفت ازهمون اوائل ازدواجم اینجوری بودم هرباری که زنگ میزد تا اون قطع نمیکرد من نمیتونستم تلفن و قطع کنم ،میگفتم نکنه کارم داشته باشه و من زودتر قطع کرده باشم !! باخودم فکرمیکنم اگرمن جای اون بودم حتما زودتر قطع میکردم . خیلی تلخه کسی که دوستش داری ،قطع کنه وبره وتو هنوز مثل مثل ... نمیدونم مثل چی؟! شاید مثل خاک برسرا، گوشی توی دستت مونده باشه وصدای خالی نبودنش وبشنوی .

چندروز پیشتر که برای ملاقات شوهرش اومده بود رفتم دیدنش اومد توماشین نشست . ازاین آمد ورفتنها از مشخص نشدن حکم شوهرش که کمترین حکمش حبس ابده ، ازاین سرگردانی ، ازاون رئیس  حراست ازبی توجهی بعضی ازاقوام ازسرنوشت تلخش از.... ازخیلی چیزها خسته شده . باصدای آرومی گفت :  پدرم میگه ، آخرش چی ؟! نگاش میکنم ،خیلی وقت پیشترا بهش گفته بودم که دوست داشتن ویادت میره اما به من گفته بود من فرق میکنم !  حالا داشت حرفای اونا رامیگفت که چرا باید جوونی اش و به پای کسی که ممکنه خیلی بهش ارفاق کنن سالها تو زندون باشه ،حروم کنه .

بهم گفت چه کارکنم ؟ مونده بودم چی بگم ! چقدرسخته ما آدمها به خودمون جرات بدیم که برای دیگران برای زندگی دیگران نظربدیم . گاهی باورمون نمیشه که بعضی ازفضولیها چقدرراحت زندگیها رامتلاشی میکنه .

براش حرف زدم ، مثل خیلی ها که حرف میزنن . منم حرف زدم . نمیدونم درست بود نمیدونم نادرست . بستگی داره اون چی دوست داشت ازحرفای من بشنوه . گفتم :ازهرکسی که بپرسی میگه انتظارکشیدن برای یک مرد معتادی که باید سالها در زندون باشه و دیگه شغلش و آبروش هم ازدست داده ، درست نیست . اما بالاتر ازهمه اینها بستگی به دل تو داره . گاهی آدمها می مونن ولی واقعا نموندن ، این نهایت خیانته . گاهی هم میرن وکاملا فراموش میکنن گاهی هم میرن وتا آخرعمر عذاب میکشن که کاش نرفته بودن . بستگی داره به خودت . گفت : نمیتونم فراموشش کنم ،دوستش دارم اما همه میگن دوستش نداشته باش .

یاد این جمله افتادم : چقدرسخته دوست نداشتن تووووو ... خدائیش خیلی سخته آدم کسی و دوست داشته باشه امابخاطرشرایط پیش اومده نبایددوستش داشته باشه . این حرف من شاید برای خیلی ها مسخره باشه اما خیلی ازمعلولین حرف منا می فهمن . من تقریبا نصف عمرم را در سلامت ونصف عمرم هم به معلولیت گذشت . دقیقا تفاوت این دوزندگی را درک میکنم ( مدیونید که بگید فرقی نداره ) .

 ما معلولین هم گاها مثل اون زن زندونی ،بخاطرشرایط جسمی مون باید ازخیلی چیزها بگذریم . باید خیلی چیزهایی که دوست داریم و دوست نداشته باشیم ... خدائیش چقدرسخته دوست نداشتن توووو...

134)- عید قربان مبارک

سلام 

 عیدقربان ، حاجی خانم قربانی دارن . یکی ازخواهرام ( خودشون هم قربونی دارن ) ازشب همونجا میخوابن که صبحی زودتر به کارقربونی وتقسیم بندی واینها  برسن .

دیشب قراربود منم برم اما برنامه مراسم عرفه، کلاس درسی که هیچی ازش نفهمیدم ، بی حوصلگی سرماخوردگی . نرفتم . تا حالا که حاج خانم زنگ زده که دیگه نهار داره حاضرمیشه اگر خسته نمیشی بیاااا. میدونم هرچی دیرتر برم بهتره حداقل کاری که ازدستم برنمیاد لااقل دست وپاشونم هم نگیریم .

یادش بخیر، چندین سال پیش ،وقتی مادرگرامی میخواستن برای حج واجب تشرف بشن تو لحظات آخر برای وداع با پدر مرحوم به امامزاده رفتیم . من که تو ماشین منتظربودم . خواهرها وخواهرزاده ها وبرادرزاده ها همراهیشون کردن . بچه ها میگفتند حاجی خانم را مگه میشد ازروی سنگ قبربلند کنی انگاری بابابزرگ تازه مرده !!   

همه میدونیم دلتنگی یعنی چه ! آدم وقتی میخواد جایی بره که آرزوشه ،دوست داره باکسی باشه که عزیز دلشه  . وقتی میخواد چیزی تازه تحفه بخوره دوست داره با کسی که دوستش داره بخوره . وقتی یه خبرخوشی میرسه دوست داره باکسی که دوستش داره شریک بشه . وقتی غمها بارشون و روی شونه ات میزارن دوست داری کسی برای تسلی دلت ، کسی که دوستش داری کنارت باشه ...

به هرحال وقتی مادرم اومد تو ماشین صورتش پف کرده بود . تو این گیرو و ویرکه بچه ها ساکت بودن . گفتم : چقدربهتون گفتیم ازدواج کن ! گوش حرف نکردی ، حالا خوب شددخترخانم !! . مادرم خنده ایی کرد وگفت : خدا عقلت بده .

مادرم درجواب اینکه چرا زن وشوهرهای قدیمی یه جورایی همیشه هوای هم ودارن ؟؟ چرا با حالا یی ها فرق دارن ؟! چرا زندگیشون فیلم بازی نبوده ! میگه : شوهر های قدیم که مثل شوهرهای حالا نبودن !! بین زن وشوهرها من وتویی نبود  که !! زندگی قدیمی ها روی رفیق بازی بود نه رقیب بازی  ، حالا من وتویی هست اساسی !

شایدهم بقول حالایی ها زنها عاقلترشدن باج مردی وخونه نمیبرن و ازحقوقشون دفاع میکنن . اما چقدرزندگی اون قدیمی ها بیشتربوی زندگی میداد  . مثل بوی خوش اسپند و کاهگل بارون خورده  ... 

133) - سفرنامه مسابقه

سلام

حدودا ساعت نٌه ونیم صبح جمعه بود که به مشهد رسیدیم . تیم ما کلا نُه نفربودند ( پنج نفرضایعه نخاعی وچهار نفربا معلولیت کمتر) همراه با مربی وسرپرست و یک کمک کار.

نمیدونید چه هنگامه ایی بود . ساکها از یه طرف و ویلچرهای ما هم ازیه طرف . سرپرست ،خواهرمربیمون بود که اومده بود فقط بچه شیرخواره مربیمون ونگه داره . کمک کارما هم که مادریکی ازبچه های ضایعه نخاعی بود تا کاردخترش و راه نمینداخت عمرا اگر یاد ما میکرد .

به هرسختی بود مربیمون چند تا تاکسی گرفت و به طرف هتل طرقبه حرکت کردیم حالا مگه میرسیدیم !! اتاقهای ما سه تخته بود . بابچه ها قبلا صحبت کرده بودیم که بچه های ضایعه نخاعی باهم باشند ( بدلیل مشکلاتی که داریم نمیخواستیم کسی برامون اخم وتَخم کنه ) . منم با دو تا ازدخترکان نخاعی تو یک اتاق بودم . من کنارپنجره بودم هروقت دلم میخواست پنجره رابازمیکردم هروقت دلم میخواست پرده رامیکشیدم. چشم اندازبیرون خیلی قشنگ بود . دشتی با تپه های کوچک . برای من تداعی مناظر اطراف تخت جمشید و داشت .

 بعد ازناهار یه مدتی معطل کلاس بندی تیم بودیم ( هربازیکن بسکتبال باویلچر با شدت معلولیتی که داره کلاس بندی میشه وکل پنج نفراعضای تیم جمع کلاس بندیشون نباید ازچهارده بیشتربشه ، دوستانی که راه میرن وکمی پاشون معلولیت داره کلاس چهارتا چهارو نیم ، بچه های ضایعه نخاعی از یک ونیم تا دو نیم ... ) کلاس بندی افتاد برای بعد ازشام . ماهم چادر بسربطرف حرم امام رضا برای زیارت رفتیم . یکی ازآرزوهای من بود که بتونم با دوستام توصحن امام رضا باشم . جای شما خالی عالی بود اساسی ! بعدش برگشتیم وتا آخرهای شب کلاس بندی میشدیم . بقدری بی نظمی وشلوغ بازی شده بود که حرف نداشت . ( جشنواره بود وتیم های بوچیا ، والیبال نشسته ، تنیس روی میز ، شنا ، دومیدانی ،... هم بودن) نمیدونید چه کلاس بندی شدنی بود . تنها جایی که همه دوست داشتند کلاسشون بیاد پایین اونجا بود . دخترکانی که راست راست راه میرفتند روی ویلچر نشسته بودن تاکلاسشون راکمتر بگیرن وبتونن کسانی که قدرت بدنی بیشتردارن باکلاس کمترتوتیم شرکت کنن . نمیدونم چراپزشکان اونجا فقط به چشمهای مبارکشون بدون دیدن مدارک پزشکی اکتفا میکردن . حتی خودم دیدم یکی ازدخترکان طوری خودش وشٌل گرفته بود که فکرمیکردی انگاری دستاش فلجه ( بعدش که پرسیدم کلاسش یک ونیم شده بود ) ماهم بنا بسفارش دوستان خودمون یک کمی شل گرفتیم نکنه بی کلاس بشیم انشالله ، اما بنده خدا دستش وگذاشت روی شکمم وگفت سرفه کن . حالا بیا ودرستش کن هرچی سعی میکردم عضله اش جمع نشه مگه شد؟! خلاصه شدیم دو ونیم .

 دوستای دیگه ام که هنرپیشه بهتری بودن شدن دو . یکی ازبهترین بچه های تیم که قدرت پرتاب توپش محشره میگفت اینقدرخودمو شٌل گرفتم که کم مونده بود بفرستنم بوچیا . ( ورزش بوچیا ،برای کسانی هست که قدرت دستاشون زیاد نیست مثل دوستان ضایعه نخاعی گردنی ). همون شب قرعه کشی مسابقات انجام شد و اولین مسابقه ما بسلامتی بخاطرنیامدن بچه های اصفهان ( به علت مشکلات ) کنسل شد وبرای دیدن مسابقه تیم زنجان ، مشهد به آسایشگاه فیاض بخش ( یکی ازبزرگترین آسایشگاههای ایران ) رفتیم . چندنفرازدخترکان آسایشگاه هم برای دیدن بازی اومده بودن ،دلم حسابی گرفته بود . یکی ازدوستام که ارشد علوم قرانی و حدیث ،خونده کنارم نشسته بود وبرای تسلی خاطرما مرتب میگفت: نمیدونی  اینها چه جایگاهی دارن!!  اما مگه دل بیصاحب ما خرمیشد!

مسافت بین هتل و آسایشگاه زیاد بود و ما با اتوبوسهای مناسب سازی جا به جا میشدیم .بیشتراوقات با گروهی که مسابقه داشتیم تو یه اتوبوس بودیم واونا هم مرتب باخواندن ترانه هایی به خودشون روحیه میدادن وبه روحیه ما صلوات میفرستادن. باید بگم بعدا فهمیدیم دو نفرازبچه های تیم مشهد که بسیارعالی بازی میکردن ، اهل روستاهای اطراف مشهد بودن و محل اسکان وتحصیلشون همین آسایشگاه بود . خیلی دلم میخواست ازنحوه پذیرش اونجا بپرسم واینجا بنویسم اما به جان عمه ام فرصت نشد .

ضمنا ازجشن افتتاحیه هم نگفتم ، یه آقای مجری داشت که چندتا سوال طرح کرد که هرکی جواب بده جایزه داره . بین بچه ها یه دخترکی ازتیم بوچیا که تکلم درستی نداشت شروع به جواب دادن کرد . مردک بدون اینکه بفهمه کجا هست و اون برای چی اینجاست . گفت من نمیتونم بفهممم شما چی میگید وگفت بعدی جواب بده . خیلی دلم میخواست برم گوشش وبگیرم وبگم : یاروووو !!! این دختری که بااین شدت معلولیت حاضرشده بیاد مسابقات واینقدراعتماد بنفس پیداکرده که حاضرشده بین این همه جمعیت حرف بزنه یعنی چه ؟؟؟ یعنی اینکه توباید بخاطراین شهامتش میکروفن را جلومیبردی وحرفاش وگوش میدادی وحتی اگر جوابش درست هم نبود بخاطراین شهامتش تشویقش میکردی ،نه مثل یه ... بپری روشاخه یکی دیگه .البته بابت این موضوع با یکی ازمسئولین صحبت شد . برای انتقام گیری به برنامه اختتامیشون هم نرفتیم .

اولین بازی ما با تیم فارس بود . عجب دخترهای آرومی بودن بخصوص مربیشون ! من تو بازی فارس وزنجان فهمیدم که روحیه وتشویق چقدرمهمه . توبازی فارس کوارتر اول بودیم که پنالتی های من دوتایش گل شد مربیمون هم کلی به به وچه چه مون میکرد وما هم تیمی ها حسابی لوس شده بودیم و گل میزدیم وگهگاهی هم نوش جان میکردیم . امااااا چشمتون روز بد نبینه بازی با زنجان بااینکه کوارتر اول جلو بودیم با تعویض چند نفرازبچه های ما چندتایی گل خوردیم . روحیه مربیمون حسابی هم ریخت وهرچی فحش مبارک بود دودستی تحویلمون داد و درکل اعتماد بنفسمون و ازدست دادیم . نمی فهمیدیم چه خاکی باید به سربگیریم .نمی فهمیدیم باید جاگیری کارکنیم یا پٍرس !! هرطرف میچرخیدیم فحش میخوردیم جای شما خالی نبوداااا  .

بااینکه بازی زنجان امسال اصلا خوب نبود( فکرکنم ازلحاظ روحی مشکلی براشون پیش اومده بود واصلا شاد نبودن )  وحتی بعدا از بچه های فارس هم باختند . اما ما نتونستیم اونا راببریم . بازی بعدی هیچکدوممون دلمون نمیخواست تو زمین بازی کنیم . ازیه طرفی میدونستم کنارزمین هم که بشینم دق میکنم وفکرمیکنم حالا اگرخودم توزمین باشم چه تخم طلایی میذارم!!

خلاصه مشهد خیلی خوب بازی میکرد . هنوزصدای تشویق تماشگراش توگوشمه : مشهد چه کارش میکنه ؟؟؟ سوارخ سوارخش میکنه . فکرکنم با امتیاز هفده ، بیست وپنج یا بیست وسه باختیم . بازیها تمام شد . بقول یکی ازبازندگان دانشمند : برد وباخت مهم نیست .رقابت سالم مهمه .

کل هتل مناسب سازی شده بود وبرای اینکه از شیبها رد بشیم همیشه چندنفری برای کمک حضورداشتند . یه باری ازیه شیب چندسانتی میخواستم برم پایین وحسابی ترسیده بودم (این مشکل همیشه بامنه چون چندمرتبه ایی زمین خوردم ) یکی ازدخترکان تهران که میتونست راه بره وروی ویلچرنشسته بود به من گفت : تو که اینقدرترسویی توبازی کنارمن پیدات نشه هاااااو هرهرخندید . تو بازی که با تهران داشتیم معنی سراشیبی با زمین صاف بسکتبال و هرهرخندیدن ونشونش دادم   .

عصردوشنبه برای خرید ، یکساعتی به الماس شرق رفتیم وبرای اینکه معطل هم نشیم دم ورودی دو وعده کردیم . صبح سه شنبه برای دومین بار برای خداحافظی به حرم امام رضا(ع) رفتیم وبعد ازناهار به فرودگاه  . همه چیز تمام شد . به همین سادگی به همین خوشمزگی ! 

تا یادم نرفته ، خراسان اول ، و با شمارش گلها، زنجان دوم و ما هم سوم شدیم . بزن دست قشنگه رو .

132)- سلام! ضامن آهو،دلِ شکسته من ،،، به پای بوس نگاهت، غریب می آید

سلام

قضیه استفاده ازتجارب دیگران کارخیلی خوبیه اما حتما براتون پیش اومده که به حرف و کار کسی بیشتراز خودتون اعتماد کردید و چوبش رابخورید ! منم بارها شده که چوبش وخوردم اساسی .

همین پس پریروزها که برای ثبت نام رفته بودم دانشگاه عجب شیرتو شیری بود . وقتی میخواستم از رمپ برم بالا دخترکی که بعدا گفت ازبچه های خوابگاست اومد کمکم وخلاصه بنده خدا گفت کاری نداره و دربست میخواد اجرمعنوی ببره . منم به خیال راحت که ترم آخریهای رشته شیمی هست و با چم خم کارآشناست حسابی کشیدم کنار وریش وقیچی دادم دستش .

 ازتو اینترنت کلیه مدارک و همراهم برده بودم . از لابه لای بچه ها فرمهای ثبت نام وگرفت . اومدم فرمها را پرکنم اصلا اجازه نداد و خودش تند وتند ازم میپرسید و مینوشت . یه قسمتی از فرم که اطلاعات پدرگٍرام وننه گرام رامیخواست اشتباهی پرکرد و مجبورشدیم اینور و انور دنبال لاک غلط گیربگردیم و گیرمون نیومد و فرم حسابی خط خطی شد ومنم عین بَبوگلابی فقط میگفتم اشکالی نداره .

وقتی مدارک وگرفتیم گفت باید بریم پول واریزکنیم باهم به بانک ملی دانشگاه رفتیم باخیال راحت کناری نشسته بودم وکلی کیفوربودم که حتما چه ثوابی کردم که خداوند ملائکش وبرام فرستاده . به هرحال با مکافاتی که بماند!! پول واریز شد وگفت شما دیگه کاری ندارید دوشنبه بیایید برای انتخاب واحد . ازش پرسیدم پس این مدارک چی میشه . گفت خیالت راحت دوشنبه بیا تحویل بده . خیلی برام سوال بود ولی به اعتماد زیادی که به دخترک کردم با خیال راحت سوار ماشین شدم . دخترک تا پای ماشین هم اومد و ویلچرم وگذاشت تو ماشین وکلی برای هم بای بای کردیم ورفتیم خونه .

 دوشنبه وقتی برگشتم تازه فهمیدم که کجای کارم!! مدارک وباید تحویل میدادم که نداده بودیم . رفتم گیشه مدارک وتحویل بدم گفتند . مدرکت موقته . باید برگردی دانشگاه فارغ التحصیلی ات اصل مدرک وبیاری . حالا خدا راشکر دانشگاه قبلیم دوتا کوچه پایین تر بود . کٍش کش به گروه فارغ التحصیلی رفتم وبا نذر ونیاز که مدرکم باشه ، مدرکم وگرفتم و دوباره به دانشگاه برگشتم . حالا بماند چقدر ازاین گیشه به اون گیشه . تااینکه آخرین نوبت یه فرمی گرفتم که انتخاب واحد وازطریق اینترنت انجام بدم .

 وقتی به خونه برگشتم مگه فایلم بازمیشد . که به جان عمت پول واریز نشده . گفتم حتما بازشدن فایل طول میکشه . یه روز گذشت ودیدیم بازنشد . دوباره به دانشگاه برگشتم . همین که وارد سالن شدم یکی ازآشنایان که استاد همونجا بود ومن نمیدونستم اونجاست ! سرراهم سبزشد گفتم : الهی دورت بگردم فایلم بازنمیشه . بنده خدا با آشنابازی تیک فایل ما رابرداشت وانتخاب واحد کردیم . چندروزی گذشت ازدانشگاه تماس گرفتند : پول شما واریزنشده . کاربه قسم و قسم کشی که به جان همون عمم واریز کردیم فیش داریم ماااااا!!!  گفتند فیش را بیارید . دوباره برگشتم دانشگاه با فیش ( رفتند به دانشگاه به راحتی گفتنش نیست ، قضیه ویلچر پایین وبالا گذاشتند از رمپ بالا رفتن ، مسافت دوری که دانشگاه تا خونه ما داره ...) رفتیم دفترمالی . مدیرمالی گفت : اه اه چرا به حساب فلان دانشگاه ریختید . تو دلم گفتم : برمن لعنت اگه دیگه ازکسی بخوام کاری برای من انجام بده . بنده خدا گفت : با قبض برید دفترمالی اون دانشگاه ، منم تلفن میزنم انشالله حله . خلاصه کش کش دوباره رفتیم ، قسمت مالی اون قسمتی که پول واریزشده ( مبلغ همچین کم هم نبوداااا) . حسب اتفاق یکی ازدوستان زمان دانشجویی اون قدیما اونجا بود ( اونجاها برای خودش یه کاره ایی شده بود ) وگفت کارهای حساب فی مابین دو تا دانشگاه راانجام میدم . حالا بماند که دوباره قرارشد چک بنام خودم صادربشه وانشالله فردا دوباره برم بگیرم و دوباره برم دانشگاه خودمون مبالغ ثبت نام و واریزکنم . خدامیدونه هنوز چندصدباری دیگه باید برم وبیام تا آخرش ببینم چی میشه .

 درصورتیکه اگر همان روز ثبت نام خودم دقیقا سوال میکردم . فرمها رادقیق پرمیکردم وتحویل میدادم وبه آگاهی کسی که هیچ شناختی نداشتم اعتماد نمیکردم. ( اون دخترک نیتش خیربود ) مجبورنمیشدم برای یه کار دوساعتی هفت ، هشت باری برم وبرگردم وخدامیدونه هنوزم چقدر!!! حالا خدا راشکر دخترک آدم حسابی بود و پول وبه حساب خودش واریز نکرده بودوگرنه هنوز دانشگاه نرفته گواهی فارغ التحصیلی کارشناسی ارشد اُسکولیم وگرفته بودم .

به نظرمن به امیدکسی به جز خداوند ( اونم ازتوحرکت ازخدا برکت سرجاشه هااااا) بودن باعث معطلیه . یاد اون طنزافتادم که مامانه به بچه اش میگه : اگر امید بابات بودم هنوز توهم نداشتم .

حالا بعد ازاین همه روضه ، بعد ازدوسال ،مسابقات کشوری بسکتبال با ویلچر به میزبانی خراسان رضوی برگزارمیشه و به امیدخداوند تا چند روز دیگه همراه تیم به مشهد میریم . خدائیش تواین مدت خیلی زحمت کشیدیم . کفهای دست پینه بستمون گواهی این زحمت کشیدنه . برای همه دوستان معلول ورزشکار دعا کنید . دعا کنید که یادمون نره بالاتر ازرقابت ، رفاقته . رقابت تیمی چند روزبیشترنیست اما دوستیهایی که تواین مواقع پیش میاد ممکنه سالیان سال طول بکشه . مسابقات خیلی فشرده صبح وعصربرگزارمیشه و قول دادن که چندساعتی به حرم بریم . اگر قسمت شد و این توفیق نصیبم شد، تو صحن سقاخونه ،پشت پنجره فولاد برای تک تک شما دوستان خوبم و برآورده شدن آرزوهای دلتون دعا میکنم .ملتمس دعای خیرشما هستم اساسی .

(شعرعنوان ازخانم خدیجه پنجی است).

131)- دانشگاه آزاد اسلامی = باب الحوائج

سلام

قبل از بازنشستگی یه صفحه کاغذ برداشتم و روش کارهایی که دلم میخواست انجام بدم و نداده بودم ونوشتم . کلاس مکالمه زبان انگلیسی هم ازترس افسرده نشدن ثبت نام کردم . حسرت نقاشی هم که از دوران بعد ازدیپلم به دلم مونده بود با تماسهای مکرر یه استاد خوب پیدا کردم و گذاشتم بعد ازماه رمضان .

کلاس زبان که همون ماه مبارک شروع شد . برای خودم باکلی ذوق یه برنامه کلی هفتگی نوشتم وخوشحال بودم که دیگه یه برنامه مرتب آشپزی دارم و از فقرغذایی نجات پیدا میکنم و مثل یه کدبانوی خانه به رتق وفتق امورات منزل میرسم و ظرفها به موقع شسته میشه نه اینکه همیشه آخرین قاشق که کثیف شد ازسرمجبوری برم سرظرفشویی .

همین که بازنشسته شدم انگشت دستم شکست وخلاصه چندروزی خانه نشین شدم و حتی کارهای روزمره هم برام سخت شد بعد از دوهفته که تو آتل بود . هرروز به فیزیوتراپی میرفتم باورم نمیشد یه انگشت میتونه آدم و کچل کنه هنوز هم بعد ازدوماه برای خم کردنش مشکل دارم اساسی . تو این گیرو ویر مجبور بودم با انگشت آتل بسته به تمرینات بسکتبالم مرتب برم چون اعلام کردن که مسابقات کشوری آخرمهرماه در مشهد برگزارمیشه وقضیه حیثیتیه وتمریناتمون دوجلسه درهفته ، شد سه جلسه ! خلاصه فهمیدیم زندگی ما عادت کرده به برنامه گی .

برای اینکه دورو برم و زیادشلوغ نکنم با خودم گفتم همین برنامه کلاس زبان و بسکتبال و فیزیوتراپی بسه وگرنه مطمئنا باید با یه مرغداری قرارداد ببندم جهت تامین تخم مرغ نهار وشامم . حالا بماند که تو این شرایط مشکلات زندگی سرجاش بود کاملا. دیگه این اواخر فیزیوتراپی هفته ایی سه جلسه بیشترنمیرفتم وتقریبا داشتم به این شرایط عادت میکردم ( حالا بماند که یکی ازدوستانم که ازاول مخالف بازنشستگی من بود مرتب میگفت حالا صبرکن ببین کم کم اگر افسرده نشدی ومنم میگفتم دو ماه گذشت والله دیگه نمیدونیم دیگه کی وقتشه !! میدونید من اساسا با کار خانمها بیرون منزل مخالفم ).

 تا اینکه یه شب یکی ازدوستان عزیزم به من پیامک داد دانشگاه قبول نشدی ؟ گفتم : عمه جانتان رامسخره بفرمائید لطفا . حتی فکرش هم نمیکردم امسال دانشگاه آزاد با همه دلها قرارداد بسته که امسال دلی شکسته نشه و دیگه گل بود به سبزه نیزآراسته شد . حالایه عده میگفتند حیف پول که بری دانشگاه . یه عده میگفتند برای رفع بیکاری خوبه . یه عده میگفتند بارعلمی ات بالا میره . خلاصه باقبول شدن تو شهرخودم نه دل میکردم برم نه دل میکردم ول کنم .

بلاخره گفتیم هرچی بادا باد . بذار بار علمیمون بالا بره اساسی . روز ثبت نام عجب صحرای محشری بود . کی به کی بود . ازاین گیشه به اون گیشه . وخدا پدرآمرزیده ها روده ، فیش نقدی پرداختی و با فایل ثبت نام به هم گره زده بودن ازهمونجا به همکارام برای جورکردن مبلغش زنگ زدم که حضرت عباسی واریزبفرمائید تا فایلمان بازشود . ( حالا بماند آخرش هم با پادرمیانی یکی ازآشنایان تیک فایل بسته ما برداشته شد وسایت دروغگوی ثبت نام ما مرتب پیام میداد: پولت کو ؟؟؟ ).

 ازهمون اول نگران پله ها و کلاسها بودم . برای اولین بار که دانشگاه را با یه عالمه پله اش دیدم بند دلم پاره شد اما خدا راشکر ضلع غربی پله رمپ داشت البته نمیدونم کدوم خدا پدرآمرزیده ایی یه فرغون خاکی که حالا شده بود یه تکه گل سخت درست دم ورودی رمپ خالی کرده بود وبرای بالا رفتن ازرمپ باید کسی ازعقب و یه نفردیگه ازجلو ویلچر رابه جلومیکشیدن . برای اولین بار بود که میدیدم دانشگاه آسانسور داره ( اون سالها ازاین خبرها نبوداااا).

 به چند نفر ازمسئولین دانشگاه که به قیافه شون میومد بقیه ازشون حساب میبرن گفتم رمپ مشکل داره ! گفتند انشالله رفع میشه . اما فرداش که رفتم دیدم نه بابا این تَل گٍل همونجا هست ( جا داره ازهمین جا ازبرادران دانشجوی دانشگاه آزادجهت مساعدت به اینجانت تشکرکنم ) .

برای گرفتن برگ تردد پیش رئیس حراست تشریف بردم (فاصله ورودی اصلی تا ساختمان دانشگاه خیلی زیاده و چند باری که میخواستم با ماشین بیام اجازه ورود نمیدادن وکم مونده بود کار به گیس وگیس کشی برسه ) رئیس حراست سه سوته حلش کرد . او به رئیس انتظامات زنگ زد ومنم فقط نگاهم به دندونای نامرتب وقدرت کلیدی کلماتش کلیک شده بود .

برای موضوع رمپ هم گفتم حالا که با رئیس حراست پسرخاله دخترخاله شدیم برم پیشش . باورتون نمیشه رفتم سه سوته حل شد . فکرکنم بعدا برای گرفتن نمره هم بدتر نباشه یه سری بهش بزنم . بااینکه زمان ثبت نام دو نفرویلچری آقا هم دیده بودم نمیدونم اونا هم برای رفع مشکل رمپ چیزی گفته بودن یا نه!!  شاید هم فکرکردن چیزی بگن همش باد هواست . ( پسرخاله جونم گفت که کسی چیزی نگفته ) .

 همه استرسهای ثبت نام یه طرف استرس درسها هم یه طرف . اولین کلاسی که رفتم زبان تخصصی بود . حالا بین این همه شاخ شکسته استاد که یه کلمه فارسی حرف نمیزد . اسم و فامیل و اهل کجائیم وچی میخونیم و... ازم پرسید . احساس چه غلطی کردم و داشتم ، شکسته بسته مثل اکابری ها جواب دادم . وقتی گفت چندسال از فارغ التحصیلی اتون میگذره گفتم : فیفتین . گفت اوه فیفیتییییین !!! بند دلم پاره شد فکرکردم اشتباهی گفتم فیفتی . با فارسی گفتم : پانزده سال . سرتکون داد وبازبون بی زبونی گفت : ای بیچاره .

سرکلاس بعدیمون استاد گفت : دانشجوها سه دسته هستند : یه دسته میان سی هزارتومن روی حقوقشون بیافته که هیچی ول معطلن ، یه عده ایی هم میان شوهر پیدا کنن که مبارکشون باشه ول معطلن ، دانشگاه برای اونایی هست که عاشق درسن ! با خودم حساب کردم من که دیگه بازنشسته شدم دیگه قرارنیست حقوقم فرق کنه ، شوهر کردن هم  که ازمن گذشته  پس منی که کاری به سی هزارتومن و شوهرش ندارم وهمچینم عاشق درس هم نیستم باید استاد مدیریت حسابداری جان تکلیف منا روشن کنه وگرنه میرم پیش رئیس حراست جان تا سه سوته حلش کنه  !؟

130) - مهرِ،بی مهر

سلام

شب اول مهر، ساعت هشت شب باگروهی ازدوستان، مهمان دست پخت محشرمادر یکی ازدوستان ضایعه نخاعی شدیم و قرارشد به یکی ازپارکهای شهربریم . حسب اتفاق درست همون روز مهمانی، من به سخنرانی خانم مهدیه الهی قمشه ایی دعوت شده بودم و عمرا حاضرنبودم این سخنرانی وبه هرقیمتی شده ازدست بدم و قرارشد اگر سخنرانی زودی تموم بشه خودم و به اونا برسونم ( حالا اگر نمیرسوندم اونا هم قرارنبود همچین دق مرگی هم بشن ) .

ساعت ازنه شب گذشته بود که سخنرانی تموم شد . به یکی ازدوستان زنگ زدم اگر هنوز هستید تشریف بیارم ! دوستان گفتند : اوه ما تازه داریم والیبال بازی میکنیم وحالا حالا ها خیال رفتن هم نداریم . وقتی به پارک رسیدم باکمک برادر یکی ازدوستان نخاعی ازموانع پارک به راحتی گذشتم ( اکثر ورودی ها پارک با زنجیربسته شدن و باید کچل بشی تا نگهبان پارک و پیدا کنی تا زنجیرو بازکنه و ما بخاطر صرفه جویی دروقت با تجربه برادر دوستم با ویلچر از دیوارکوتاه پارک پایین پریدیم ).

بچه ها حسابی مشغول خوش گذرونی بودن . سالهای زیادی بود که به این پارک نیومده بودم . هنوز تازه ازگرد راه رسیده بودم که یه دفعه چیزی روی سرم افتاد . خیلی ترسیدم فکرکردم سوسکی یا حشره ایی ! دوستان بامعرفتم کلی ازترسیدن من کیفورشده بودن وهمه بالحن مسخره میگفتند : برگ درخت ترس داره ؟! آره ترس داره ؟! اما به جان عمه ام عجب برگی بود.

اون شب چه حس غریبی داشتم . با وجود جمع صمیمی، حس غمی بزرگ تو طشت دلم رختاش وخیسونده بود . این همون پارکی بود که سالها پیش اوائل نامزدیم با پدربچه هام به اینجا اومده بودیم . پارک برای خودش کلی فرق کرده بود . اونموقع یه محوطه بزرگ دایره وار داشت که وسطش چمن کاری بود و ما موقع حرف زدن هزارباربدون اینکه اصلا حالیمون باشه دورش چرخ میزدیم .

 هوای اونجا و سنگفرش قدیمی اش و ریزش برگهای پاییز درست حال وهوای همون شبا را داشت .خیلی دلتنگ بودم .اینهمه دلتنگی ؟! کلی دلم و وارسی کردم تنها چیزی که به جان عمم دلتنگش نبودم پدربچه هام بود . دلم برای خیلی چیزهای دوست داشتنی دیگه تنگ شده بود .چیزهایی که به مرور روزگارو سختی ها رنگ وجلاشون و ازدست داده بودن .

دلم برای دخترکی تنگ شده بود که غرق آرزوهای فراوان روی این سنگفرش کهنه با کفش پاشنه دارش تلق تلق  قدم میزد و راستگویی و باور میکرد . دلم برای دل دخترک ساده ایی تنگ شده بود که جمله دوست دارم و با عمق وجودش باورمیکرد . دلم برای دخترکی تنگ شده بود که وقتی برای اولین بار دستانش و دست گرم مردی فشارداد از خجالت تا تیرک پشتش عرق نشست و جمله حرف مرد یکیه  وباور میکرد .دلم برای دخترکی تنگ شده بود که همه حرفای دلش توی آینه چشمانش پیدا بود . دلم برای دخترکی تنگ شده بود که واژه خیانت را مادرو پدرش یادش نداده بودن . دلم برای دخترکی تنگ شده بود که فکرمیکرد زندگی به همین سادگی چرخیدن دور یه زمین چمن کاری شده تو یه شب پاییزیه ! دلم برای خود ساده ام تنگ شده بود .چه شبی بود اون شب اول مهر...

129) - عشق ،ممنوع

سلام

خیلی وقت بود هروقت میدیدمش احساس میکردم چقدردوستش دارم ! برای من قضیه عشق و دوست داشتن با هم خیلی فرق میکنه . عشق ما آدمها ،برای من به قشنگی نوک زدن دو مرغ عشق یا بغ بغوی دوتا کفتر یاشاید هم به قشنگی مردن یه قو بخاطر ازدست دادن جفتش نیست .

عشق ما آدمها برای من چیزی شبیه ادا درآوردنه بطوراساسی . شاید هم بخاطر دیدن جدایی های عاطفی کسانی هست که تا چندماه قبلش مرتب درحال کشیدن قلبهای کج ومعوج و تیرزدن به اونا بودن ...خیلی وقته که دور این قلم و خط کشیدم ( مدیونید اگر تو دلتون بگید ازمن گذشته ! ) نمیدونم شاید هم بخاطرکمبود عاطفی یا شکست عاطفیه که نمیتونم عشق و بفهمم .

به هرحال دوست داشتن خیلی خوبه . آدم میتونه از بقال تا رئیس بداخلاقشا و دوست داشته باشه . شاید هم دوست داشتن و ترحم هم قاطی کردم اساسی . اما به جان عمه ام این قضیه کلا بوی دوست داشتن میداد . هروقت که ازخرید برمیگشتم و مجبور بودم برای بردن خٍرت و پرتام به بالا چندباری برم وبرگردم سریع میومد سراغم وکمکم میکرد . گاهی هم تا میدید دارم ازماشین پیاده میشم میرفت آسانسور را میزد تا من معطل نشم و با هم سوار آسانسور میشدیم . حالا ما زنها مگه به جز محبت چی میخواهیم ( خونه ، پول ، طلا ، مسافرت ... کلا برای ما زنها معنا ومفهومی ندارن  ) .

به هرحال این سید بزرگوارهمینطور مثل آپارتمانشون روی سرمن جا گرفته بود . یه باری نزدیک عید غدیردیدمش ( توشهرما رسمه روزعیدغدیر سادات عیدی بدن ) خندیدم وگفتم عیدی ما یادتون نره . با لبخندی که من ممیرم براش گفت : تشریف بیارید ، چشم . فقط همینم مونده بود که تشریف ببرم منزلشون و عیدی و روبوسی !

 به نظرشما واقعا دوست داشتن ایرادی داره ؟ چقدر خوبه آدم گاهی دلش برای کسی تنگ بشه از اون محشرتر اینه که کسی دلش برای آدم تنگ بشه و آدم هم اصلا محلش نزاره . خیلی وقتها دوستام ازتفاوت احساسم از گذشته وحال می پرسن فکرمیکنن چون قطع نخاع شدم درکل دنیام فرق کرده . بهشون میگم شما که می ایستید یا وقتی میشینید احساس وخواسته هاتون فرق میکنه . اونا میگن نه ! میگم ماهم همینطور احساس همیشه فکری هست ، احساس تو قلب ما جا داره ، درسته که بخاطرآسیب نخاعی حس حرکتی وپوستیمون ازناحیه آسیب دیدگی قطع شده وحتی کنترل ادرار هم ازدست دادیم ولی والله بالله ما همونیم که بودیم و بخاطر تغییرشرایط جسمی پیش اومده خیلی وقتها مجبوریم ازخیلی خواسته های ساده مون هم بگذریم .

 نمیدونم چرا اینها رامینویسم شاید بخاطراین هست که هیچوقت تو هیچ شرایطی فراموش نکنیم دوست داشتن چقدر خوبه . ما میتونیم گلدون حسن یوسف اداره مون ،کفترهای پشت پنجره آشپزخونه امون ، دیدن یه بچه کپل تو ماشین جلویی پشت چراغ قرمز، حتی کسانی که هیچوقت تو عمرمون اونا رانخواهیم دید ( مثل دوستانی  که الان دارند وبلاگ و میخونن ) دوست داشته باشیم . دوست داشتنی که هیچ در ازاش نمیخواهیم ، هیچی .( قضیه لینکم کن لینکت کنم فرق میکنه ها ).

اون سیدبزرگوار به من یاد داد گاهی با گرفتن در آسانسوری هم میشه قلبی و پر ازدعای خیرکرد .

یه روز طبق روزهای دیدارمون با هم تو آسانسور بودیم . همین که خواستم بیرون بیام .دستش وکه مشت کرده بود آورد جلو و گفت این مال شماست . تو دستهای عرق کرده اش یه آدامس خرسی بود . پیشونی قشنگش و که تا قد نشسته روی ویلچرم نمیرسید و بوسیدم و گفتم : قربون سید بزرگوار، کوچولوم بگردم .

128) - تصمیم کبری

سلام

بعضی ازاتفاقات تو زندگی خودش بخودی خودش پیش میاد وآدم فکرمیکنه تو سناریو زندگی بلانسبت دسته بیله و گاهی هم خودمون باعث به وجود اومدنش میشیم و می فهمیم که جدا خود بیل مبارکیم . اما به هرحال تغییرات خوبه بخصوص تغییراتی که باب میل باشه .

یه مدتی بود که برای گرفتن تصمیم مهمی خیلی فکرم مشغول بود. یه جورایی با حرفهای اطرافیان جسارت این کار ازم گرفته میشد . تصمیمی بود که میتونست کل زندگی منا تغییربده . شایدهم اگرضایعه نخاعی نبودم قضیه کلا فرق میکرد . درست مثل کسی بودم که لب استخرآب سردی ایستاده ودل نمیکنه بپره ولی یه دفعه دل به دریا میزنه و میگه هرچی بادا باد. الان براتون مینویسم قضیه چیه !! اما تا اونموقع مدیونید اگر فکرکنید مجوز ورود شوهران چینی صادرشده ودولت برای هر ازدواج هولکی جایزه میده .

شاید نظربعضی ازدوستان این باشه < چرا اینکار وکردی؟> شاید هم بعضی ازدوستان بهم تبربک بگن وبرام آرزوی موفقیت کنن ... به هرحال خیلی فکرش کردم ولی یه دفعه بدون اینکه فکرش کنم تصمیمم را گرفتم .

بعد ،بیش از بیست سال به افتخارازکارافتادگی نائل شدم ( میتونستم بازنشسته بشم ولی مزایای شرایط کاری ما برای ازکارافتادگی بهتربود ) .همین که صحبت بازنشستگی باهمکارام پیش میومد یاد یکی ازمیدان های شهرمون می افتادم که همیشه چندنفری پیرمرد بازنشسته با صورتهایی بدون خنده توش چمباتمه زدن و به آمد وشد مردم خیابون نگاه میکردن . به دوستام میگفتم بدتر هم نیست بین این برادرهای بازنشسته یه خواهربازنشسته ( بازنشستگی اصلا ربطی به سن وسال ندارهاااا) جهت وحدت ببن نسوان و رجال ،هم باشه .

 قبل ازاینکه حکمم رابدستم بدن وکشوی میزم که شتربا بارش توش گم میشد وتحویل کارها و خداحافظی باهمکاران درگیرمریضی وتب شدیدی شدم که نوبر بود . همین که زنده خلاص شدم وهنوز چندکیلومتری از بهشت دورنشده بودم رفتم بسکتبال درحین گرفتن پرتاپی از راه دور یکی ازانگشتام آسیب دید .

اینجا جا داره ازهمت والای بعضی ازدوستان قطع نخاع گردنی ( آقای کاووسی، زندی ، سامع ، کریمی و....) که گاها فقط با یه انگشت تایپ میکنن یاد کنم وازخداوند رحمان برای سلامتی آنها طلب شفای عاجل کنم .

 به هرحال یه انگشت ما را خونه نشین کرد چون برای سوار ماشین شدن مشکل داشتم اما با یادآوری حرف آقای دکتر که عزیزم !ففط پانزده روز استراحت ، همه چیزبرام قابل تحمل بود . چقدر خودم ، خانواده ام و دوستانم نگران تو خونه نشستن من بودن . اما اینقدرمشکلات برام پیش اومد که فرصت نشد فکرش کنم باید افسرده بشم یا نه !!! اما چقدرخوبه شبها تا دیروقت بیدارنشستن و صبحها تا لنگ ظهرخوابیدن وناهار تازه خوردن و ظرفها تو سینک ظرفشویی نگندیدن و ... اما جدا از شوخی باید برای هرلحظه از عمرمون ارزش قائل بشیم . فعلا کلاس زبان ، هفته ایی دوجلسه را شروع کردم البته از مبتدی .

یکی ازمهمترین کارهایی که ما ضایعه نخاعی ها باید توجه داشته باشیم ورزش وفیزیوتراپی پاهامون هست( انشالله بااین لالایی که بلدم خودمم خوابم ببره وفیزیوتراپی پاهای نازنینم راشروع کنم ) بعضی ازدوستان میگن چه فایده !؟؟ همیشه صحبت بهترشدن نیست ( البته با پیشرفت علم ولطف خداوندهیچوقت جای ناامیدی نیست ) ما باید برای اینکه بد از بد ، بدترنشه تلاش کنیم . از طریق پاکردن کفشهای بریس و ایستادن جهت جلوگیری از پوکی استخوان ، شنا کردن برای حرکت مفاصل ، توجه به تغذیه واستراحت ...

گاهی باورم نمیشه که بازنشسته شدم انگاری همین دیروز بود که برادرم تلفنی بهم خبرداد تو آزمون ورودی اداره مون قبول شدم اونم نفرسوم . انگاری همین دیروز بود که برای کارهای استخدامی ، از پله های اتوبوس واحد نزدیک کارگزینی اداره مون باخوشحالی پایین پریدم . انگاری همین دیروز بود که با دو نفرازدوستام تویه اتاق فسقلی کارمون راشروع کردیم حالا اون دو تا دخترشوخ وشنگ شیطونم درخواست بازنشستگی دادن تا بیشتربه بچه هاشون برسن .

 انگاری همین دیروز بود که سه نفری تو اتاق پشت سرپسرکان همکارمون که حالا برای خودشون حاجی آقاهایی شدن کلی حرف میزدیم وهرهرمیخندیدیم . پشت اون در بسته بهترین رقصهای دوثانیه ایی دنیا را بدون موزیک اجرا میکردیم و به صورتهای حق بجانب ومظلوممون جلوی رئیس میخندیدیم .

حالابا گذشت چندسال که مثل برق و باد گذشت باید برای پیداکردن تارموی سیاهی بین تارهای موی سفیدمون خودمون و هلاک کنیم و تموم شیطنتامون و جهت حفظ متانت واحترام ،پشت ماسک یه حاجیه خانم محترم با دل وجون قایم کنیم ... 

127) - چینی بند زن کجایی ؟!

سلام

عصرهاي سه شنبه زمان گردهمايي ما درمحل انجمنون هست . ازحداقل بيست نفر تا حداکثر پنجاه ، شصت نفري ميان  ( حدودا 180 نفر عضو داريم ) . اکثردوستان تنهايي وبدون کمک همراهي  به انجمن ميان و اگرکسي همراهي همراهش باشه ثواب کشيدن بار بقيه هم بدوشش مي افته  ،از آوردن ويلچرها تا چايي دم کردن و پذيرايي و ...  .

 شده که چند نفري تو ماشين مثل دسته گل نشسته باشيم تا کسي پيدا بشه و ويلچرامون را برامون بياره  . گاهي وقتا هم دوستاني که ماشين هاي مناسب سازي شده  دارند( ويلچرشون روي سقف ماشين نصب شده و براحتي کنار ماشين قرارميگيره ومعلول ميتونه بدون مشکلي روي آن قراربگيره فقط عيبي که داره ماشين را از ريخت و قيافه ميندازه ) و ميتونن سوار ويلچر بشن مجبور ميشن از توفيق کار خيرويلچر رساني حسابي مستفيذ بشن .

درسته که تو ماه رمضان اکثر دوستان ضايعه نخاعي به علت مشکلات کليوي و خوردن مرتب آب نميتونن روزه بشن ( بعضي از دوستان توجه ايي به اين مقوله ندارن و روزه ميگيرن ) اما از ثوابهاي ديگه خودشون را محروم نميکنن مثلا دادن افطاري . ماه رمضان ،دوستان انجمن مابا بعهده گرفتن هرکدوم ازاعضا که داوطلب باشند ، افطاري داده ميشه .

ديشب هم اونجا بودم . همين که رسيدم به بهانه اينکه دستام کثيفه شلنگ و برداشتم و کمي به درختها آب پاشيدم تا عقده آپارتمان نشيني ازدلم بيرون بره . بعدش از درخت عناب باغچه چند تا عناب چيدم ونيم ساعت مونده به افطار ، افطار کردم .  خيلي لذت داره آدم خودش از درخت ميوه بچينه .

حسب اتفاق بعد از دعاي توسل ، کنار يکي از دخترکان قطع نخاع از گردن نشستم . ( يکي از بهترين فارغ التحصيلان دانشگاه شهيدبهشتي بوده )  از غذا خوردن طفره ميرفت ميدونستم رو دروايسي داره وبه غرورش برمیخوره کسي غذا دهنش کنه اما با اصراراينکه تبرکه ، کم کم شريک خوبي تو خوردن پيدا کردم .

 مثل هميشه نبود  . سوالاتي از اونروزهاي دور من ميکرد . صورتش پر ازغم بود . غمي که نشون ميداد دوباره سقف خونه آرزوهاي زني خيلي  بيصدا داره فرو ميريزه ....

خدایاااا به برکت این ماه رحمت ، سلامتی ، صبوری و عاقبت بخیری نصیب همه ما بفرما.  

126) - بهونه های بنی اسرائیلی

سلام

دستم به نوشتن نميره شايد دليلش تب و مريضي هاي پشت سرهم ،پدر دربيار باشه  ، شايدهم زيرکلاه اين رئيسمه ، گاها صبحها  ازپشت سرش مي بيني دو ثانيه زودتر از تو ميره تو اتاق و خودش راميندازه روي کاغذهاي ميزش و وقتي بهش سلام ميکني طوري جواب ميده که انگاري از کله سحر سرکاره و همه هيچ تاهاي عالم ودست تنها دوتا کرده  ، شايد هم بخاطر ماه رمضونه که مي بيني ملتي روزه دارن و دارند پله های معنویت را تند وتند طی میکنن و تو هم مثل خسرالدنیا و الاخرتیها فقط  نگران ناهاري که  چی بخوری  ! شايد هم بخاطرسوسکهاي آپارتمانه که سروکله اشون پيدا شده و بايد کُلهم آشپزخونه ات سمپاشي و تميزبشه ، شايدهم بخاطر اين سيفون دستشوييه که سوراخ شده و بايد تعميرکار بيارم ، شايد هم بخاطر خرابي ويلچرمه که براي تعميرش بايد همراه درخواستم  به بهزيستي وبعدش هم ششصد جا برم تا آخرش اگر لاستيک جلويي ويلچر موجود بود روبراه بشه ، شايد هم بخاطر عروسي عموزاده امه که يکماه پيش بود و دعوتم نکردن ، شايد هم بخاطراينه که بيست سال پيش چرا خر شدم و به جاي پدر بچه هام ، زن پسر همسايه نشدم .

شايد هم بخاطراينه که چرا وقتي داشت طلا بالا ميرفت پول نداشتم چندکيلويي شمش بخرم بزارم تو پستو .  شايد هم بخاطراينه، حالا که با کارافتادگیم موافقت شده یادم افتاده که چقدر روزها را مفت باختم  !  شايد هم بخاطراينه که هرچي دنبال کلاس نقاشي ميگردم مي بينم هرکلاسی که استاد حسابي داره ، ششصدتایی پله داره  !

شاید هم ...  شايد هم فقط دنبال بهونه ميگردم . بهونه که شاخ و دُم نداره . بهونه هایی که باعث میشن اجازه ندن ثانيه ايي از زندگي لذت ببرم . چطور ميگن تو ماه رمضون دست و پاي شيطون غُل و زنجيره . شيطونه رو دایره روزگار ما حسابي داره  شش و هشت ميزنه هاااا  .