135) - قناریهای غمگین مسافر
سلام
وقتی شوهرش زنگ میزد گوشی و محکم به گوشش میچسبوند و به هیچ چیز و هیچکسی توجه نداشت میدونست شوهرش برای هرتماس باید ساعتها تو صف بایسته و اونم برای این تماس چقدر انتظار کشیده !( پست شماره ۱۱۰) توجه که میکردم میدیدم بعد ازهرخداحافظی هنوز گوشی دستش هست
. چندباری که تکرارشد ازش پرسیدم این یعنی چه !؟؟ میگفت ازهمون اوائل ازدواجم اینجوری بودم هرباری که زنگ میزد تا اون قطع نمیکرد من نمیتونستم تلفن و قطع کنم ،میگفتم نکنه کارم داشته باشه و من زودتر قطع کرده باشم !! باخودم فکرمیکنم اگرمن جای اون بودم حتما زودتر قطع میکردم . خیلی تلخه کسی که دوستش داری ،قطع کنه وبره وتو هنوز مثل مثل ... نمیدونم مثل چی؟! شاید مثل خاک برسرا، گوشی توی دستت مونده باشه وصدای خالی نبودنش وبشنوی
.
چندروز پیشتر که برای ملاقات شوهرش اومده بود رفتم دیدنش اومد توماشین نشست . ازاین آمد ورفتنها از مشخص نشدن حکم شوهرش که کمترین حکمش حبس ابده ، ازاین سرگردانی ، ازاون رئیس حراست ازبی توجهی بعضی ازاقوام ازسرنوشت تلخش از.... ازخیلی چیزها خسته شده . باصدای آرومی گفت : پدرم میگه ، آخرش چی ؟! نگاش میکنم ،خیلی وقت پیشترا بهش گفته بودم که دوست داشتن ویادت میره اما به من گفته بود من فرق میکنم ! حالا داشت حرفای اونا رامیگفت که چرا باید جوونی اش و به پای کسی که ممکنه خیلی بهش ارفاق کنن سالها تو زندون باشه ،حروم کنه .
بهم گفت چه کارکنم ؟ مونده بودم چی بگم ! چقدرسخته ما آدمها به خودمون جرات بدیم که برای دیگران برای زندگی دیگران نظربدیم . گاهی باورمون نمیشه که بعضی ازفضولیها چقدرراحت زندگیها رامتلاشی میکنه .
براش حرف زدم ، مثل خیلی ها که حرف میزنن . منم حرف زدم . نمیدونم درست بود نمیدونم نادرست . بستگی داره اون چی دوست داشت ازحرفای من بشنوه . گفتم :ازهرکسی که بپرسی میگه انتظارکشیدن برای یک مرد معتادی که باید سالها در زندون باشه و دیگه شغلش و آبروش هم ازدست داده ، درست نیست . اما بالاتر ازهمه اینها بستگی به دل تو داره . گاهی آدمها می مونن ولی واقعا نموندن ، این نهایت خیانته . گاهی هم میرن وکاملا فراموش میکنن گاهی هم میرن وتا آخرعمر عذاب میکشن که کاش نرفته بودن . بستگی داره به خودت . گفت : نمیتونم فراموشش کنم ،دوستش دارم اما همه میگن دوستش نداشته باش
.
یاد این جمله افتادم : چقدرسخته دوست نداشتن تووووو ... خدائیش خیلی سخته آدم کسی و دوست داشته باشه امابخاطرشرایط پیش اومده نبایددوستش داشته باشه . این حرف من شاید برای خیلی ها مسخره باشه اما خیلی ازمعلولین حرف منا می فهمن . من تقریبا نصف عمرم را در سلامت ونصف عمرم هم به معلولیت گذشت . دقیقا تفاوت این دوزندگی را درک میکنم ( مدیونید که بگید فرقی نداره ) .
ما معلولین هم گاها مثل اون زن زندونی ،بخاطرشرایط جسمی مون باید ازخیلی چیزها بگذریم . باید خیلی چیزهایی که دوست داریم و دوست نداشته باشیم ... خدائیش چقدرسخته دوست نداشتن توووو...![]()
سلام، سال 1370 براثرتصادف دچار ضایعه نخاعی شدم سعی میکنم به لطف خداوندتجربیات این مدت زندگیم راباقلمی ساده بنویسم هم درددلی باشه هم تبادل نظری بادوستان قطع نخاع جهت گره گشایی مشکلات زندگیمان .