سلام

حدودا ساعت نٌه ونیم صبح جمعه بود که به مشهد رسیدیم . تیم ما کلا نُه نفربودند ( پنج نفرضایعه نخاعی وچهار نفربا معلولیت کمتر) همراه با مربی وسرپرست و یک کمک کار.

نمیدونید چه هنگامه ایی بود . ساکها از یه طرف و ویلچرهای ما هم ازیه طرف . سرپرست ،خواهرمربیمون بود که اومده بود فقط بچه شیرخواره مربیمون ونگه داره . کمک کارما هم که مادریکی ازبچه های ضایعه نخاعی بود تا کاردخترش و راه نمینداخت عمرا اگر یاد ما میکرد .

به هرسختی بود مربیمون چند تا تاکسی گرفت و به طرف هتل طرقبه حرکت کردیم حالا مگه میرسیدیم !! اتاقهای ما سه تخته بود . بابچه ها قبلا صحبت کرده بودیم که بچه های ضایعه نخاعی باهم باشند ( بدلیل مشکلاتی که داریم نمیخواستیم کسی برامون اخم وتَخم کنه ) . منم با دو تا ازدخترکان نخاعی تو یک اتاق بودم . من کنارپنجره بودم هروقت دلم میخواست پنجره رابازمیکردم هروقت دلم میخواست پرده رامیکشیدم. چشم اندازبیرون خیلی قشنگ بود . دشتی با تپه های کوچک . برای من تداعی مناظر اطراف تخت جمشید و داشت .

 بعد ازناهار یه مدتی معطل کلاس بندی تیم بودیم ( هربازیکن بسکتبال باویلچر با شدت معلولیتی که داره کلاس بندی میشه وکل پنج نفراعضای تیم جمع کلاس بندیشون نباید ازچهارده بیشتربشه ، دوستانی که راه میرن وکمی پاشون معلولیت داره کلاس چهارتا چهارو نیم ، بچه های ضایعه نخاعی از یک ونیم تا دو نیم ... ) کلاس بندی افتاد برای بعد ازشام . ماهم چادر بسربطرف حرم امام رضا برای زیارت رفتیم . یکی ازآرزوهای من بود که بتونم با دوستام توصحن امام رضا باشم . جای شما خالی عالی بود اساسی ! بعدش برگشتیم وتا آخرهای شب کلاس بندی میشدیم . بقدری بی نظمی وشلوغ بازی شده بود که حرف نداشت . ( جشنواره بود وتیم های بوچیا ، والیبال نشسته ، تنیس روی میز ، شنا ، دومیدانی ،... هم بودن) نمیدونید چه کلاس بندی شدنی بود . تنها جایی که همه دوست داشتند کلاسشون بیاد پایین اونجا بود . دخترکانی که راست راست راه میرفتند روی ویلچر نشسته بودن تاکلاسشون راکمتر بگیرن وبتونن کسانی که قدرت بدنی بیشتردارن باکلاس کمترتوتیم شرکت کنن . نمیدونم چراپزشکان اونجا فقط به چشمهای مبارکشون بدون دیدن مدارک پزشکی اکتفا میکردن . حتی خودم دیدم یکی ازدخترکان طوری خودش وشٌل گرفته بود که فکرمیکردی انگاری دستاش فلجه ( بعدش که پرسیدم کلاسش یک ونیم شده بود ) ماهم بنا بسفارش دوستان خودمون یک کمی شل گرفتیم نکنه بی کلاس بشیم انشالله ، اما بنده خدا دستش وگذاشت روی شکمم وگفت سرفه کن . حالا بیا ودرستش کن هرچی سعی میکردم عضله اش جمع نشه مگه شد؟! خلاصه شدیم دو ونیم .

 دوستای دیگه ام که هنرپیشه بهتری بودن شدن دو . یکی ازبهترین بچه های تیم که قدرت پرتاب توپش محشره میگفت اینقدرخودمو شٌل گرفتم که کم مونده بود بفرستنم بوچیا . ( ورزش بوچیا ،برای کسانی هست که قدرت دستاشون زیاد نیست مثل دوستان ضایعه نخاعی گردنی ). همون شب قرعه کشی مسابقات انجام شد و اولین مسابقه ما بسلامتی بخاطرنیامدن بچه های اصفهان ( به علت مشکلات ) کنسل شد وبرای دیدن مسابقه تیم زنجان ، مشهد به آسایشگاه فیاض بخش ( یکی ازبزرگترین آسایشگاههای ایران ) رفتیم . چندنفرازدخترکان آسایشگاه هم برای دیدن بازی اومده بودن ،دلم حسابی گرفته بود . یکی ازدوستام که ارشد علوم قرانی و حدیث ،خونده کنارم نشسته بود وبرای تسلی خاطرما مرتب میگفت: نمیدونی  اینها چه جایگاهی دارن!!  اما مگه دل بیصاحب ما خرمیشد!

مسافت بین هتل و آسایشگاه زیاد بود و ما با اتوبوسهای مناسب سازی جا به جا میشدیم .بیشتراوقات با گروهی که مسابقه داشتیم تو یه اتوبوس بودیم واونا هم مرتب باخواندن ترانه هایی به خودشون روحیه میدادن وبه روحیه ما صلوات میفرستادن. باید بگم بعدا فهمیدیم دو نفرازبچه های تیم مشهد که بسیارعالی بازی میکردن ، اهل روستاهای اطراف مشهد بودن و محل اسکان وتحصیلشون همین آسایشگاه بود . خیلی دلم میخواست ازنحوه پذیرش اونجا بپرسم واینجا بنویسم اما به جان عمه ام فرصت نشد .

ضمنا ازجشن افتتاحیه هم نگفتم ، یه آقای مجری داشت که چندتا سوال طرح کرد که هرکی جواب بده جایزه داره . بین بچه ها یه دخترکی ازتیم بوچیا که تکلم درستی نداشت شروع به جواب دادن کرد . مردک بدون اینکه بفهمه کجا هست و اون برای چی اینجاست . گفت من نمیتونم بفهممم شما چی میگید وگفت بعدی جواب بده . خیلی دلم میخواست برم گوشش وبگیرم وبگم : یاروووو !!! این دختری که بااین شدت معلولیت حاضرشده بیاد مسابقات واینقدراعتماد بنفس پیداکرده که حاضرشده بین این همه جمعیت حرف بزنه یعنی چه ؟؟؟ یعنی اینکه توباید بخاطراین شهامتش میکروفن را جلومیبردی وحرفاش وگوش میدادی وحتی اگر جوابش درست هم نبود بخاطراین شهامتش تشویقش میکردی ،نه مثل یه ... بپری روشاخه یکی دیگه .البته بابت این موضوع با یکی ازمسئولین صحبت شد . برای انتقام گیری به برنامه اختتامیشون هم نرفتیم .

اولین بازی ما با تیم فارس بود . عجب دخترهای آرومی بودن بخصوص مربیشون ! من تو بازی فارس وزنجان فهمیدم که روحیه وتشویق چقدرمهمه . توبازی فارس کوارتر اول بودیم که پنالتی های من دوتایش گل شد مربیمون هم کلی به به وچه چه مون میکرد وما هم تیمی ها حسابی لوس شده بودیم و گل میزدیم وگهگاهی هم نوش جان میکردیم . امااااا چشمتون روز بد نبینه بازی با زنجان بااینکه کوارتر اول جلو بودیم با تعویض چند نفرازبچه های ما چندتایی گل خوردیم . روحیه مربیمون حسابی هم ریخت وهرچی فحش مبارک بود دودستی تحویلمون داد و درکل اعتماد بنفسمون و ازدست دادیم . نمی فهمیدیم چه خاکی باید به سربگیریم .نمی فهمیدیم باید جاگیری کارکنیم یا پٍرس !! هرطرف میچرخیدیم فحش میخوردیم جای شما خالی نبوداااا  .

بااینکه بازی زنجان امسال اصلا خوب نبود( فکرکنم ازلحاظ روحی مشکلی براشون پیش اومده بود واصلا شاد نبودن )  وحتی بعدا از بچه های فارس هم باختند . اما ما نتونستیم اونا راببریم . بازی بعدی هیچکدوممون دلمون نمیخواست تو زمین بازی کنیم . ازیه طرفی میدونستم کنارزمین هم که بشینم دق میکنم وفکرمیکنم حالا اگرخودم توزمین باشم چه تخم طلایی میذارم!!

خلاصه مشهد خیلی خوب بازی میکرد . هنوزصدای تشویق تماشگراش توگوشمه : مشهد چه کارش میکنه ؟؟؟ سوارخ سوارخش میکنه . فکرکنم با امتیاز هفده ، بیست وپنج یا بیست وسه باختیم . بازیها تمام شد . بقول یکی ازبازندگان دانشمند : برد وباخت مهم نیست .رقابت سالم مهمه .

کل هتل مناسب سازی شده بود وبرای اینکه از شیبها رد بشیم همیشه چندنفری برای کمک حضورداشتند . یه باری ازیه شیب چندسانتی میخواستم برم پایین وحسابی ترسیده بودم (این مشکل همیشه بامنه چون چندمرتبه ایی زمین خوردم ) یکی ازدخترکان تهران که میتونست راه بره وروی ویلچرنشسته بود به من گفت : تو که اینقدرترسویی توبازی کنارمن پیدات نشه هاااااو هرهرخندید . تو بازی که با تهران داشتیم معنی سراشیبی با زمین صاف بسکتبال و هرهرخندیدن ونشونش دادم   .

عصردوشنبه برای خرید ، یکساعتی به الماس شرق رفتیم وبرای اینکه معطل هم نشیم دم ورودی دو وعده کردیم . صبح سه شنبه برای دومین بار برای خداحافظی به حرم امام رضا(ع) رفتیم وبعد ازناهار به فرودگاه  . همه چیز تمام شد . به همین سادگی به همین خوشمزگی ! 

تا یادم نرفته ، خراسان اول ، و با شمارش گلها، زنجان دوم و ما هم سوم شدیم . بزن دست قشنگه رو .