سلام

پارسال بایکی ازدوستان اهل مطالعه و مدرس روانشناسی ام تصمیم گرفتیم هفته ایی یکبار ازصبح تاظهر، قبل ازاومدن بچه هاش ازمدرسه بریم تویکی ازپارکهای شهروکتاب بخونیم ،جاتون خالی خیلی عالی بود ، کم کم با سردشدن هوا محفل ما ازپارک افتاد توخونه  ، حداقل ده پانزده صفحه کتاب و میخوندیم وباهم تجربه میدادیم  وبحث میکردیم . چای وصبحونه باهم میخوردیم وخداییش اون یک روز درهفته اصلا جز عمرمون حساب نمیشد .تااینکه افتاد توامتحانات دانشگاه من وکم کم ول شد .

دیشب نشسته بودم حسابی دلم گرفته بود  .اما زمان مناسبی نبود که زنگ دوستم بزنم . رفتم سراغ یکی ازکتابهایی که باهم خونده بودیم و اتفاقی ازسر بیکاری ، صفحه ایی ازاون وبازکردم  ، نوشته بود ، اگر صاحب پنج زندگی خیالی می بودید درهریک ازآنها چکاره بودید ؟ هنگام انجام این تمرین زیاد فکرنکنید .

چشمام وبستم واولین زندگی خیالی ام و دیدم ، یک میزی بود که چندتا دخترو پسرکوچولو دورش نشسته بودن ومنم مثل یک مادرخوب داشتم لقمه تودهن یکیشون میزاشتم ، برای یکی دیگه چای شیرین میکردم وسریکیشون داد میزدم که موهای خواهرت ونکش ...دوست داشتم یک زن خانه دار باچندتا بچه قد ونیم قد باشم برای دخترام دامن های گل گلی بدوزم وبرای پسرام شلوارک های مامان دوزی ،  زندگی که خیلی اززنهای شهرمون دارن و همش فکرمیکنن که عمرشون و مفت باختن و باخودشون چرتکه میندازن اگر کارمند بودن الان دستشون تو جیب خودشون بود و برای یه پول آرایشگاه و یه تیکه طلا منت شوهرهاشون ونمیکشیدن ، حالا زندگی کسالت باراونا شده بود آرزوی خیالی یک زنی که بیست و یکسال کاراداری کرده وبازنشسته شده .

دومین زندگی خیالی ام خودم ودیدم که تواتاقی روی زمین نشستم ودورتادورم پر از بوم نقاشی هست ، ازدوره راهنمایی و دبیرستان همیشه تو مسابقات نقاشی استانی اول بودم . سال دوم دبیرستان بودم که هنرستان تجسمی تاسیس شد اما انوقت عمرا اگر کسی جرات داشت به زبون بیاره که دوست دارم  ازرشته تجربی برم نقاشی.  اصلا کسی برای نقاشی تره هم خورد نمیکرد .

سومین زندگی خودم ودیدم که تو کوچه پس کوچه های قدیمی شهر برای خودم میچرخیدم . دوست داشتم تمام اثار باستانی شهرم و مثل کف دست بشناسم ومثل یک لیدرخوب ازهشتی  و پنج دری و شاه نشین و.... خونه های قدیمی و آب انبارها ، آسیابهای آبی و  از حفاری مشقت بار مقنی قنات ها برای مسافرها و توریست ها حرف بزنم، اینقدر باآب و تاب براشون توضیح بدم که انگاری خودم هزار سال پیش اونجا همراه مقنی ها ، قنات میکندم.

چهارمین زندگی خودم ودیدم که پشت سریه عده ایی  که قطارشدن ، راه افتادم همه چیزی شبیه به یه عصا دستشونه ودارن ازکوه بالا میرن ،  کوهنوردی شاید یه شغل حساب نشه اما یه رویا که حساب میشه .  درسته الان دوست دارم تالنگ ظهربخوابم وانتقام اون سالهای کارمندی که مجبوربودیم خروس خوون ازخواب بیدابشم و از روزگاربگیرم اما مطمئنا اگر کوهنورد بودم ارزشش وداشت که کله صبح بلندبشم و برم  روی کوه طلوع خورشید و ببینیم . حتما دیدن طلوع خورشید از بالای کوه هم جز لحظاتی هست که جز عمر حساب نمیشه .

برای پنجمین زندگی خیالی دیگه چیزی سریع به ذهنم نرسید و مجبورشدم که خیلی فکرکنم . خیلی فکرکردن همان و دیدن خودم توجلسه اعضای شورای شهرهم همان باخودم گفتم : هی بد نیست حالا که همه ملت برای شورای شهر کاندید شدن تو هم یکی از کاندیدها بودی  ؟مگه  ازبقیه ملت چی ات کمتره ؟حالا کمترهم باشه ، زنده باد فتوشاپ ،   خودم گفت : حرفش هم نزن ، اونایی که علمش وعرضه اش ودارن رفتن غارنشین شدن ، کارهرکس نیست خرمن کوفتن گاو نرمیخواهد ومرد کهن . گفتم:  برو بابا بی اعتماد بنفس ، خود ناباورحالا که امسال تموم شد تا چندسال دیگه بشین فکرش و بکن ، همش که نمی بایست به  فکرخودت باشی، تو میتوانی !!!کمی هم به فکرهم وطن ها و آخرتت هم باشی ، برای همه معلولها شهرکه هیچی برای همه معلولهای دنیا شغل ایجاد کنی ، همه خیابونها را پراز اتوبوس مناسب سازی معلولین کنی اصلا براشون ترن هوایی بزنی که جیک ثانیه به مقصد برسن ، به همشون خونه بدی ، حالا چرا یکی ، چندتا ، مشکل ازدواجشون وحل کنی ، فقط تراخدا خودت وباور کن بقیه اش حله   !!!!   خدمت به خلق ازنون شب هم واجب تره ... راستی محض اطلاع کسی میدونه حقوق اعضای شورای شهرچنده ؟