215) - چرخ روزگار
سلام
سالهای هفتاد اگر دختری دانشگاه ملی قبول نمیشد قررارنبود کلاس زبان ، باشگاه بدنسازی و رقص و ... بره بیشتره به کلاسهای خیاطی و آرایشگری و بافتنی بافی با دستگاه میرفتن تا فامیل دختر جلوی هرخواستگاری کلی پزبدن که آره از هرانگشت دخترمون هزارتا هنرمیباره.
سالهای دبیرستان هم درسی به اسم طرح کاد داشتیم و تا حدود زیادی به خیاطی وبافتنی و گلدوزی آشنا شده بودیم البته اونموقع میگفتیم چه فایده و غر میزدیم اما بعدش که رفتیم تو زندگی کلی به دردمون خورد وبهونه دست کسی نیفتاد که دختره بلد نیست حتی یه درز راسته بدوزه .
چرخ خیاطی جهازدخترهای اونموقع چرخ خیاطی های مارشال یا بقول همشهری های ما کله سیاه ، بود واستثنا بعضی ازمتمولین به دخترهاشون چرخ خیاطی سینگر میدادن. از چرخ خیاطی های که داده میشد واقعا کارکشیده میشد نه مثل الان که بهترین چرخ خیاطی بصورت واجب الواجب فقط باید روی جهازعروس باشه وعمرا اگر عروسی تا اخرعمرش باهاش یه درز تمبون هم بدوزه .
مدتی بعدازتصادفم خیاطی های که توخونه پیش میومد وانجام میدادم اما برام سخت بود چون همینطوری که روی تخت بودم باید میزکوچکی روی پاهام میزاشتن وبعد چرخ و روش وخلاصه خیلی دردسرداشت وترجیح میدادم بعضی درز و دورزها را بادست بدوزم و اون کلی دوزی ها هم ببریم خونه مادرم و مادرم و یا خواهربزرگه زحمتش و بکشن .
کم کم بمرور زمان چرخ خیاطی بایگانی شد وشدیم عروسی که یه درز راسته هم نمیدوزه .
یه مدت پیشترگفتم این چه کاری شد برای دوختن دور یه ملافه علاوه براینکه چقدر باید پول بدی چقدرباید کش کش بری وبیایی !! و همین تصمیم باعث شد که چرخ خیاطی جهازیه ام ازانباری بیاد بیرون . برادرزاده ام وهمسرش چرخم و برای سرویس و روغن کاری بردن تعمیرات چرخ حالا بماند که وقتی اوردن دیدم تسمه پوسیده چرخ وعوض نکردن ودوباره خودشون مجبور شدن برن تسمه بگیرن و بیان نصب کنن . داماد خواهرمم که تو کارچوبه برام یه میزچرخ خیاطی به اندازه قد ویلچر درست کرد که ویلچر خیلی راحت میره زیرش و خیاطی برام مثل آب خوردنه .
چرخ خیاطی کله سیاهم حدودا بعد از بیست و پنج سال روشن شد . درست مثل شنیدن صدای یه دوست قدیمی . دلم براش تنگ شده بود .دلم برای خیلی وقت پیشترها تنگ شده بود . برای وقتی که دخترنوجوونی بودم و مادرم خیاطی میکرد اونموقع مادرم قدش خمیده نبود ، چشماش پرنور بود و قلبش هم عمل نکرده بود ، ازدرددیسک کمر بامسکن خواب نمیرفت . اونموقع مادرم رنگ موهاش سیاه بود ، یادش بود که صبحانه چی خورده و میتونست باتلفن خونه شماره بچه هاش و بگیره .
من عادت داشتم مادرم هروقت برام خیاطی میکرد درست پشت میزچرخ خیاطی اش مینشستم وبه حرکت سریع سوزن روی پارچه چشم میدوختم ودعادعا میکردم زودی لباسم دوخته بشه . صدای چرخ خیاطی برام پرازشادی و هیجان بود .وقتی لباسم دوخته میشد میپوشیدم مثل همه دخترهای دنیا کلی باهاش قرمیدادم ودور خودم میچرخیدم . مادرم کیف میکرد وهمراه لبهایش ، چشماش هم میخندید و فاتحانه میگفت ماشالله دخترگلم ، هرچی بپوشی بهت میاد .
حالا تواین تنهایی ،صدای چرخ خیاطی مثل صدای مرثیه خوانی برام پر ازغم بود . بجای اون دخترگل ،پرانرژی وسرزنده زنی میانسال روی ویلچر نشسته بود که با کمک عینک داشت سوزن چرخ و نخ میکرد و اشکاش و با پشت دستش به آرومی پاک میکرد....
سلام، سال 1370 براثرتصادف دچار ضایعه نخاعی شدم سعی میکنم به لطف خداوندتجربیات این مدت زندگیم راباقلمی ساده بنویسم هم درددلی باشه هم تبادل نظری بادوستان قطع نخاع جهت گره گشایی مشکلات زندگیمان .