22) - اعتراف یه نیمچه معلم قدیمی
شهادت استادمرتضی مطهری تسلیت
روزمعلم مبارک ![]()
سلام
بعدازدیپلم باسه تا ازدوستای جون جونیم رفتیم برای آموزشیاری نهضت سوا دآموزی ثبت نام کردیم ،هم اجراخروی داشت هم سهمیه دانشگاه
. اتفاقا سه تایی قبول شدیم و همون تابستون کلاسهای آموزشی ماشروع شد.یک دوره سه ماهه فشرده .یادم میاد معلم کلاس قران ما خانمی بودکه معلول مادرزادی بود وبابریس راه میرفت انوقتا ما اصلا تواین وادی نبودیم چه می فهمیدیم که بنده خداباچه مشقتی راه میره اصلا متوجه نبودیم که زانوهاش رانمیتونه خم کنه متوجه نبودیم که نشستن روی صندلی وبلندشدن براش چقدرسخته . اما ماشالله خیلی اراده قوی داشت به راحتی ازپله هابالا وپایین میرفت ،ندیدم هیچوقت ازکسی کمک بخواد ! وقتی سرکلاس میومد بسیارصبوروآرام بود اصلا طلب کسی نداشت( برعکس بعضی ازمعلولین بداخلاق
)حالا بماندکه بعدازچندسال یکی ازدانشجویان دانشگاهش که سالم بود وسن وسالش هم کمتر، طی یک خواب عرفانی ،بامخالفتهای شدید دوتاخانواده ،ازاین سیده بزرگوار خواستگاری کرد و باهاش ازدواج کرد وصاحب فرزندی هم شدندوالانم زندگی خوبی دارن . بعدازتصادفم به من سرمیزد وخیلی به من آرامش میداد وهمیشه میگفت برای شما سخت ترازما میگذره چون نعمتی راداشتید وازدست دادید .به هرحال ما رفتیم معلم نهضت شدیم بماند که چه ها کردیم وچطورباید درخونه مردم بریم وچطورچندماه توروستاموندیم (یک وقتی فکرش میکنم اگر اون مدت می نشستیم مثل یک دخترخوب درس میخوندم ،امتیازش بیشترنبود!! حالا دیگه نیت ، نیت خدایی بود )وچطورسرجوی آب باید رخت میشستیم وچطورکمک صاحبخونه ازیک من ماست چقدرکره میگرفتیم وچطورازدرخت توت بالا میرفتیم و .... خلاصه یکسالی که گذشت . خانواده ام اجازه ندادن برم روستا وهمون شهرمون معلم شدم البته چون توامتحان راهنمای آموزشیاری قبول شده بودم این امتیازرابهم دادن . بماند اومدیم شهرو معلم شهری شدم به هرحال شاگردهای زیادی داشتم که اکثرا بالای پنجاه ساله بودن ، خیلی دوستشون داشتم. سرکلاس حدودیک ربع آخروقت براشون کتاب آئین همسرداری آقای امینی واحکام بانوان را میخوندم خیلی دوست داشتن . یادم میاد روزمعلم یکیشون بهم جانمازسبزی داد که هنوز که هنوزه دارم خدارحمتش کنه .فقط بین اونایک دخترخانمی حدودا بیست ساله بود که فلج مادرزادی بود وباویلچرمی اومدسرکلاس دختر خیلی زرنگی بود برعکس الان ما به راحتی ازروی ویلچرمی اومدپایین ودوباره بالا میرفت ( درورودی مدرسه کوچک بود ویلچرتونمیومد)هرجایی که اگر یک پله هم داشت ،خودش سریع جابجا میشد . اما بماند که همه دخترخانم های کلاس
کمکش میکردن . منم بااینکه سن وسالی نداشتم وتجربه ایی نداشتم سعی میکردم بهش توجه کنم خیلی هم دوستش داشتم . سعی میکردم بین اون وبقیه فرقی نیزارم حتی موقع درس ریاضی ،مثل همه برای حل مسائل پای تخته هم میفرستادمش ( اون مقطع دوم تکمیلی میخوند یعنی به حساب ما میشه ،سوم وچهارم دبستان ) بیشتراوقات کنارش می ایستادم . اون دخترخیاطی میکرد یادم میاد که میگفتم چرا خیاطی میکنی مگه میتونی ؟برات سخت نیست ؟ انوقت چه سرم میشد که بی پولی یعنی چه ؟ چه می فهمیدم فرارازاحتیاجی یعنی چه ؟ چه می فهمیدم سفره خالی یعنی چه ؟ چه می فهمیدم آینده مبهم یعنی چه ؟ چه می فهمیدم بی کسی یعنی چه ؟ خیلی هم برام جالب بودکه به دستاش انگشتربود . باخودم میگفتم چرا این بااین وضعیت به دستاش انگشترمیکنه ؟( ازسرنادونی میگفتم
) چه می فهمیدم دل اون بادل هم سن وسالاش فرقی نداره ، چه می فهمیدم که اونم دوست داره مثل هم سن وسالاش راه بره ، بدوه ،نقشه های خوشگل براخودش بکشه ، لباس عروسی بپوشه ، برای خودش خانمی کنه . الان گاهی که ملت بهم میگن چرا سرکارمیری ؟ چرا حرص مال دنیا میزنی ؟چرا خودت راعذاب میدی ؟؟فقط میخندم . دنیا عجب انعکاسی داره !!
دانم دلت ببخشدبرعجزشب نشینان گرحال بنده پرسی ازبادصبحگاهی جایی که برق عصیان برآدم صفی زد ماراچگونه زیبددعوی بیگناهی
سلام، سال 1370 براثرتصادف دچار ضایعه نخاعی شدم سعی میکنم به لطف خداوندتجربیات این مدت زندگیم راباقلمی ساده بنویسم هم درددلی باشه هم تبادل نظری بادوستان قطع نخاع جهت گره گشایی مشکلات زندگیمان .