74) - محفل دنگي دونگي
سلام
اززماني که یادم میاد، غروباي جمعه دلم ميگرفت. تو دوران مدرسه فکرميکردم ، بخاطر اينکه صبح شنبه دوباره بايد برم مدرسه
. بزرگترکه شدم وکارمند ، فکرميکرديم بخاطراين هست که شنبه بايد برم سرکار . حالا مي بينم بعد از بیست سال واندی
حتی اگر شنبه هم تعطيل باشه این حس غریب دلتنگی غروب جمعه میخواد خفم کنه وهرچی هست زیرکلاه این غروب جمعه هست .
جمعه گذشته هنوز ظهرنشده بود که يکي ازدوستان ( قطع نخاع) زنگم زد وگفت : نمیدونی چقدر دلم گرفته . دوساعت بعدش يکي ديگه ازدوستان بسکتبالي ( قطع نخاع) زنگ زد که نمیدونی چقدردلم گرفته . باخودم حساب کردم که ممکنه تا غروب جمعه همه رفقا وخودم ازدلگيري ، تلف بشیم ( انوقت دولت بجای ورود شوهر ازچین باید پسرایرونی بابرچسب یه جایی دیگه ،به چین صادرکنه
) .
خيلي وقت بود که دوستان بسکتبالی دورهم جمع نشده بوديم . ( شایدهم به دلیل اینکه مرتب توباشگاه همدیگه را می بینیم ) .باخودم فکرکردم بدنيست که براي شنبه يک برنامه گردهمايي دخترکان دلگرفته بسکتبالي جورکنم . هم رفاقت بين بچه ها ومربي امون که چندماهي بيشترنيست اومده بيشترميشه هم تنوعي براي بچه ها .
کافي شاپي که درنظرگرفته بودم ، برخلاف کافي شاپ هاي ديگه که ششصدتا پله داره ، کاملا مناسب سازي بود ( قبلا با دوستان ويلچري رفته بوديم ) . زنگ کافي شاپ زدم ، قيمت غذاهابا سرويس مربوطه را پرسيدم اعتقاد من اينه که جاهاي شراکتي همه چيز بايد روي حساب وکتاب باشه که ديگه بار اول وآخر گروه نباشه و همچنين بايد آمارجيب همه را درنظرداشت که خداي نکرده نه کسي خجالت بکشه ونه کسي ديگه ازاومدن به اينجور مهمونيایی امتناع کنه . با برآورد حداقل هزينه . به يکي يکي ازبچه ها زنگ زدم ، همه دوستان استقبال کردند . قرارمون عصرشنبه ساعت هفت شب شد . به جز چندنفري تقريبا پانزده نفري اومده بودن ( دوستان بسکتبالي ) . اونجا تختهاي بزرگي داشت که ما ویلچری ها ( شش نفري بودیم) روي تخت کنار دوستاني که معلوليتهاي کمتري دارند ( معلولیت مادرزادی مثل کوتاهی پا ) نشستيم . کنارهم نشستن ، براي ما خيلي لذت بخش بود يکجورايي حس زمان سلامتمون وداشتيم .( میتونستیم باکناردستی امون ، درگوشی حرف بزنیم و یا چندنفری باهم ،پیامک موبایل یکی ازدوستان را بخونیم و هرهر بخندیم
).
حدودا سه ساعتي اونجا بوديم بعدش با نگاه به ساعت که خدای من !!!ساعت ده شده باعجله بلندشدیم وباکمک دوستانی که معلولیت کمتری داشتند سوار ویلچرهامون شدیم وهمه مثل یه دسته گل به خونه هامون برگشتیم . خیلی خوش گذشت جاي شما خالي .
نکته : به وسیله عزم و اراده با سستی وتنبلی بجنگید . ( حضرت علی <ع>)
سلام، سال 1370 براثرتصادف دچار ضایعه نخاعی شدم سعی میکنم به لطف خداوندتجربیات این مدت زندگیم راباقلمی ساده بنویسم هم درددلی باشه هم تبادل نظری بادوستان قطع نخاع جهت گره گشایی مشکلات زندگیمان .